𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.

𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁴⁶

(سوآ+)(جین–)(افسر لی¡)(وکیل هونگ∞)(جیسو✿⁠)(جیسوک◍)(برادر جین©)
شب طولانی بود برای همه سوآ اصلا نخوابیده بود و کل شب رو گریه کرده بود اما کم کم از پنجره کوچک سلول نور شروع به تابش کرد و روز نو شروع شده بود در طرف دیگه داستان جین با صدای بازی بچه ها بیدار میشه
–چیشده؟
✿⁠بابا...امروز باید بریم مهدکودک
◍بابا میشه امروز نرم مهد کودک؟میخوام وقتی مامان برمیگرده خونه اینجا باشم
جین فکر می‌کنه
–باشه میبرمتون خونه عموتون
جین بچه ها رو آماده می‌کنه و خودش هم آماده میشه هنوز از مستی دیشب سردرده پس یه مسکن میخوره و با بچه ها سوار ماشین میشه و بچه ها رو می‌بره خونه برادرش.وقتی میرسه در میزنه و در باز میشه
©اوه جین!
–هی هیونگ!ببخشید مزاحمت شدم میخواستم بدونم اگر مشکلی نیست امروز بچه ها اینجا باشن؟یه مسئله برای سوآ پیش اومده
©اوه!اوکی! امیدوارم مشکلت حل بشه
–ممنون
برادر جین دست بچه ها رو میگیره
©یا جیسو پسرم می‌گفت دلش برات تنگ شده
◍⁠عمو!چرا پسرت باید دلش برای خواهر من تنگ بشه!
برادر جین می‌خنده و هیچی نمیگه و جین هم می‌ره سوار ماشینش میشه و می‌ره پیش وکیلش و وارد دفترش میشه
∞ اوه آقای کیم اینجا چیکار میکنید؟اتفاقی افتاده؟
–آره و به کمکت نیاز دارم
∞ خب چی شده؟
جین شروع به تعریف می‌کنه
∞ واو خب این موضوع...الان همسرت کجاست؟
–هنوز اداره پلیس مرکزیه!
∞ خب این خوبه!من امروز میرم ملاقاتش ولی نگران نباش!اینطور که تو تعریف کردی دادگاه دفاع از خود محسوبش می‌کنه و تبرعه میشه
–جدی؟
∞ بله!حالا من باید برم به بقیه کارام برسم!
جین می‌ره و وکیل هم می‌ره سوار ماشین خودش میشه و می‌ره سمت اداره پلیس و اونجا که میرسه می‌ره سمت افسر لی
∞سلام افسر!من وکیلم و شنیدم موکل من اینجاست!
¡اوه ما روزانه خیلی از افراد رو میاریم اینجا و همه وکیل دارن
∞وکیل خانم سوآ هستم!
¡اوه بفرمایید دنبالم بیاید!
میرن سمت سلول ها و اونجا میبینن سوآ روی زمین نشسته و به دور و برش نگاه نمیکنه
¡بلند بشید!وکیلتون اومده
سوآ سرش رو بلند می‌کنه و با خودش میگه
+وکیل؟من که وکیل نگرف-...حتما جین گرفته...
افسر لی کمی دور تر می ایسته و وکیل به سمت میله ها نزدیک تر میشه
∞سلام خانم!من وکیل هونگ هستم!چند ساله برای همسرتون کار میکنم...
+از آشناییتون خوشوقتم(سرد)
∞همسرتون خیلی نگرانتون هستن و حالا من ازتون می‌خوام همه چیز رو بدون مخفی کردن تعریف کنید!
+اون بچه هام رو هل داده بود و من رو برد وسط اتاق نشیمن و یه ت..فنگ توی دستش بود و دور من می‌چرخید و من ترسیده بودم و هی بهم میگفت که یه عو..ضی قدرنشناسم چون این همه بهم لطف کرده توی فکر رفتم و با خودم میگفتم کدوم لطف؟اون هیچوقت هیچ لطفی بهم نکرده حتی زمانی که باهاش قرار میزاشتم و فقط زخم هایی که روی روحم و قلبم به وجود آورد به ذهنم میومد اینکه چقدر بعد از کاری که باهام کرد حس میکردم بدنم نج..سه و اینکه اون روز بچه هام و خودم رو گرفته بود این ها لطف بود؟البته که نه...یه فکری به سرم زد باید با یه چیزی دستش رو زخم کنم و یا حداقل شکمش رو تا بتونم از خودم و بچه هام مواظبت کنم ولی هیچی اون دور و بر نبود پس عقب عقب همون‌طور که نشسته بودم رفتم داخل آشپزخونه و بعد حس کردم پشتم کابینته پس بلند شدم ایستادم و بهش یه سیلی زدن برای اینکه حتی برای چند ثانیه حواسش رو پرت کنم و توی همون لحظه به چا..قو برداشتم و پشتم قایمش کردم و بعد اون دوباره بهم گفت عو..ضی چون بهش سیلی زده بودم و یهو حس کردم لوله ت..فنگش روی پیشونیمه ترسیده بودم و چشمام رو بستم و چا..قو رو بهش زدم حتی نفهمیدم کجاش زدم تا وقتی که صدای افتادنش روی زمین رو نشنیدم چشمام رو باز نکردم و اون لحظه یه تیر به سقف زد و من فهمیدم که به قلبش ضربه زدم واقعا نمی‌فهمیدم فقط فهمیدم باید با بچه هام فرار کنم و بچه ها رو از اتاق آوردم بیرون و باهم از اونجا فرار کردیم و وقتی رسیدیم بیرون از اونجا،دیدم پلیس هست و به کارم اعتراف کردم.
وکیل که تمام مدت گوش میداد و یادداشت میکرد سر تکون میده...

ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم‌گر قلم)
دیدگاه ها (۱)

داره واسه کوك تعریف می‌کنه که بعد از اینکه ژاکتش رو به یه بچ...

داره واسه کوك تعریف می‌کنه که بعد از اینکه ژاکتش رو به یه بچ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۴: ضیافتِ زهرآگینشبِ بعد، قصر حال و هوای ...

#ترد شده من پــارتـــــــــ...

#موکل_خطرناک_من #رمان_درخواستی پارت¹ویو کوک:...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط