part
part: ³⁹
عشق بی رنگ
لباسامو پوشیدم... اگ مال تهیونگ نبودی.. تورو مال خودم میکردم... اما اگ این کارو کنم... تهیونگ نابود میشه..هوففففففف..
در اتاقو باز کردم رفتم بیرون..منتظرم وایساده بود.. یهو تهیونگ زنگ زد..
کوک: تو برو پایین تا بیام..
ا.ت: باشه..
ا.ت ویو
هعی.. تهیونگ حتی بهم زنگم نزده.. حس میکنم واسش ارزش ندارم...رفتم طبقه پایین...خواستم از در عمارت برم بیرون که بادیگارد جلومو گرفت..
بادیگارد¹: متاسفم خانوم.. ولی فقط با جناب جئون میتونین برین بیرون.. الان که خودشون نیستن.. ما نمیتونیم بذاریم شما برید بیرون!
ا.ت: جونگکوک شی خودش بهم گفت که برم تو حیاط منتظرش بمونم...
بادیگارد²: متاسفم.. هروقت اومدن میتونید برید..
دلیل این رفتاراشون رو درک نمیکردم.. خوب برم تو حیاط چی میشه مگه؟
جونگکوک ویو
جواب تهیونگ رو دادم
مکالمشون:
کوک: بله؟ چیشده؟
ته: حال ا.ت خوبه؟
کوک: بد نیس..
ته: هوم..مامانشو پیدا کردم.. ینی یونگی پیدا کرد..
کوک: جدی؟ بهش بگم؟
ته: اگ میتونی اروم اروم بهش بگو جوری که شکه نشه..
کوک: اومم.. اوکیه.. ماموریت چطور پیش میره؟
ته: فعلا که داریم نیرو هارو اماده میکنیم..
من باید برم.. فعلا..
کوک: ف.. فعلا..
قط کردم.. الان چجوری بهش بگممم؟ اها.. میبرمش تویه کافه.. اونجا یکم باهاش گرم میگیرم بعدش اروم بهش میگم.. همینه..
رفتم طبقه پایین.. دیدم بادیگاردا جلوشو گرفتن.. این فسقلیم داره باهاش حرف میزنه.. کلا تا شونه ی منه.. تا رفتم بادیگاردا تعظیم کردن..
کوک: چیشده؟
ا.ت: نمیذارن برم تو حیاط!
کوک: بیا بریم.. میخوای بریم کافه؟
با شنیدن کلمه کافه چشماش برق زد و با ذوق گفت
ا.ت: اره اره.. بریم.. جونگکوک شی لطفا بریممم..
اروم خندیدم که یادم افتاد پیش بادیگاردام.. خندم خشک شد..دستشو گرفتم بردم تو حیاط.. یه چتر با خودم برداشته بودم.. اروم بازش کردم.. رفتیم تویه پیاده رو.. باهم قدم میزدیم.. سکوت بینمون حکم فرما بود.. تا اینکه پرسیدم..
کوک؛ راستی.. تویه مدرسه چجوری باهات رفتار میکنن؟
یه لحظه رنگش پرید.. به وضوح میتونستم لرزش دستشو حس کنم..
ا.ت: خ.. خب..خوبه.. همه.. باهام خوب رفتار میکنن..
کوک: چرا دستت میلرزه؟
ا.ت: چی؟ من؟ نه بابا.. دستم نمیلرزه..
دیگه هیچی نگفتم.. ولی به نظرم مشکوک میومد.. برای چی باید رنگش بپره؟ یا دستش بلرزه؟ فعلا به تهیونگ نمیگم.. خودم سر در میارم چی شده. بعد به تهبونگ میگم........
رسیدیم به یه کافه کوچولو.. اروم رفت داخل که پشت سرش رفتم.. خیلی جای دنجی بود..
نشست پشت یه میز.. حالت نیمکت مانند بود.. نشستم روبه روش
ا.ت ویو
وایییی الان حتما شک کرده.. چرا انقد ضایع بازی در آوردم؟ خدا کنه از چیزی بو نبره..گارسون اومد سمتمون..یونجی بود.. رفیق بچه گیم.. تویه پروشگاه باهم دوست شدیم...................................
عشق بی رنگ
لباسامو پوشیدم... اگ مال تهیونگ نبودی.. تورو مال خودم میکردم... اما اگ این کارو کنم... تهیونگ نابود میشه..هوففففففف..
در اتاقو باز کردم رفتم بیرون..منتظرم وایساده بود.. یهو تهیونگ زنگ زد..
کوک: تو برو پایین تا بیام..
ا.ت: باشه..
ا.ت ویو
هعی.. تهیونگ حتی بهم زنگم نزده.. حس میکنم واسش ارزش ندارم...رفتم طبقه پایین...خواستم از در عمارت برم بیرون که بادیگارد جلومو گرفت..
بادیگارد¹: متاسفم خانوم.. ولی فقط با جناب جئون میتونین برین بیرون.. الان که خودشون نیستن.. ما نمیتونیم بذاریم شما برید بیرون!
ا.ت: جونگکوک شی خودش بهم گفت که برم تو حیاط منتظرش بمونم...
بادیگارد²: متاسفم.. هروقت اومدن میتونید برید..
دلیل این رفتاراشون رو درک نمیکردم.. خوب برم تو حیاط چی میشه مگه؟
جونگکوک ویو
جواب تهیونگ رو دادم
مکالمشون:
کوک: بله؟ چیشده؟
ته: حال ا.ت خوبه؟
کوک: بد نیس..
ته: هوم..مامانشو پیدا کردم.. ینی یونگی پیدا کرد..
کوک: جدی؟ بهش بگم؟
ته: اگ میتونی اروم اروم بهش بگو جوری که شکه نشه..
کوک: اومم.. اوکیه.. ماموریت چطور پیش میره؟
ته: فعلا که داریم نیرو هارو اماده میکنیم..
من باید برم.. فعلا..
کوک: ف.. فعلا..
قط کردم.. الان چجوری بهش بگممم؟ اها.. میبرمش تویه کافه.. اونجا یکم باهاش گرم میگیرم بعدش اروم بهش میگم.. همینه..
رفتم طبقه پایین.. دیدم بادیگاردا جلوشو گرفتن.. این فسقلیم داره باهاش حرف میزنه.. کلا تا شونه ی منه.. تا رفتم بادیگاردا تعظیم کردن..
کوک: چیشده؟
ا.ت: نمیذارن برم تو حیاط!
کوک: بیا بریم.. میخوای بریم کافه؟
با شنیدن کلمه کافه چشماش برق زد و با ذوق گفت
ا.ت: اره اره.. بریم.. جونگکوک شی لطفا بریممم..
اروم خندیدم که یادم افتاد پیش بادیگاردام.. خندم خشک شد..دستشو گرفتم بردم تو حیاط.. یه چتر با خودم برداشته بودم.. اروم بازش کردم.. رفتیم تویه پیاده رو.. باهم قدم میزدیم.. سکوت بینمون حکم فرما بود.. تا اینکه پرسیدم..
کوک؛ راستی.. تویه مدرسه چجوری باهات رفتار میکنن؟
یه لحظه رنگش پرید.. به وضوح میتونستم لرزش دستشو حس کنم..
ا.ت: خ.. خب..خوبه.. همه.. باهام خوب رفتار میکنن..
کوک: چرا دستت میلرزه؟
ا.ت: چی؟ من؟ نه بابا.. دستم نمیلرزه..
دیگه هیچی نگفتم.. ولی به نظرم مشکوک میومد.. برای چی باید رنگش بپره؟ یا دستش بلرزه؟ فعلا به تهیونگ نمیگم.. خودم سر در میارم چی شده. بعد به تهبونگ میگم........
رسیدیم به یه کافه کوچولو.. اروم رفت داخل که پشت سرش رفتم.. خیلی جای دنجی بود..
نشست پشت یه میز.. حالت نیمکت مانند بود.. نشستم روبه روش
ا.ت ویو
وایییی الان حتما شک کرده.. چرا انقد ضایع بازی در آوردم؟ خدا کنه از چیزی بو نبره..گارسون اومد سمتمون..یونجی بود.. رفیق بچه گیم.. تویه پروشگاه باهم دوست شدیم...................................
- ۷.۷k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط