با پدر و مادرش سه تایی آمدند خواستگاری. اولین کسی بود که

با پدر و مادرش سه تایی آمدند خواستگاری. اولین کسی بود که اجازه دادم بیاید. هنوز درس می خواندم.
.....
در چوبی که باران می خورد، سفت می شد. باز کردنش لم داشت. موقع رفتن نتوانست در را باز کند. رفتم جلو و در را باز کردم. خندید. گفت «...خدا را شکر، زورتان هم زیاد است.»
یادگاران، جلد 5 کتاب شهید عبدالله میثمی ، ص 44
دیدگاه ها (۲)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۶آخرین زنگ کلاس خورد.چهار امگا با هم ا...

راز خون پارت ششم

سناریو استری کیدز وقتی

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇20ویو هویج:روز بعد، مدرسه مثل همیشه ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "29""ویو جئون آنجلینا"" • ...

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

Lost leaves/رمان جیمین

Cruel Love پارت ۷#:باشه حالا خانم کوچولو قهر نکن بیا بازی +:...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: 1(وی...

فصل هفتم — برای نجات تو می‌آیمهردین داخل خودرو نشسته بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط