دیشب اعصابم خورد بود تو اتاقم نشسته بودم مامانم هی صدام م

دیشب اعصابم خورد بود تو اتاقم نشسته بودم مامانم هی صدام میزد.
داد زدم گفتم چیه؟
گفت چیکار میکنی که نمیایی بیرون؟
گفتم حتما دارم یه گوهی میخورم دیگه! اَه!
گفت:خودتو سیر نکنی! شام حاضره
قبلنا مامانا مهربون تر بودن
دیدگاه ها (۱۴)

ازدواج اجباری part : 10 همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ د...

رمان

part : 40chapter : 2آروم آروم از راهرو رد شدم و در اتاق ویلی...

part ⁹* ۲ ماه بعد..ویو ستاره کوشولوتون👈🏻👉🏻🎀:توی این ۲ ماه ات...

برده عمارت جئون

جدایی

★ازدواج اجباری...p¹من امروز ازدواج کردم!البته نه به انتخاب خ...

رمان: قلب در تاریکی

part4 «پوزش بابت تأخییر » که همهشون به من نگاه کردم و من گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط