𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟲
[ویو ا.ت]
دو روزی میشد که به خاطر درد پام به سالن باله نرفته بودم.. تموم این مدت تو خونه مونده بودم و با هیچکس حرف نمیزدم، بعد از اون دعوا، رابطه ام با خانوادم کمتر از همیشه شده بود.
صدای پدرم از بیرون اتاقم بلند شد...
جینوو: ا.ت، بیا اینجا
با بیمیلی از تخت بلند شدم و آهی کشیدم. میدونستم پدرم هیچ وقت بیدلیل صدام نمیکنه.
وقتی وارد پذیرایی شدم، پدرم پشت میز نشسته بود و لیستهای کاری رستوران رو نگاه میکرد. با اخم نگاهی بهم انداخت.
جینوو: امروز باید بیای رستوران.
با تعجب گفتم...
ا.ت: چی؟ ولی من...
پدرم نفس عمیقی کشید.
جیونوو: یکی از گارسونها مرخصی گرفته. رستوران امشب خیلی شلوغه. نمیتونم همهچی رو فقط بسپرم به برادرت و چند تا نیروی دیگه. تو باید بیای کمک کنی.
اخمامو در هم کشیدم.
ا.ت: من گارسون نیستم! چرا همیشه من باید کاری رو بکنم که هیچوقت نخواستم؟
پدرم با لحن محکم و جدی گفت...
جیونوو: ما یه خانواده ایم. همه باید کمک کنن. برادرت تو آشپزخونهست، من هم صندوق رو میچرخونم. تو هم امشب باید به جای اون گارسون کار کنی. همین.
میخواستم مخالفت کنم ولی نگاه سنگین و جدیش باعث شد حرفمو قورت بدم.
فقط لبهامو گاز گرفتم و گفتم...
ا.ت: باشه...
پدرم کمی نرمتر شد.
جینوو: خوبه..
_____
به رستوران رسیدیم... رستوران پر از مشتری بود. تموم وجودم از اضطراب پر شد...
به سمت آشپزخونه رفتم...
برادرم سوهون با لباس سرآشپز ایستاده بود و به بقیه دستور میداد.
با دیدن من چشماش گرد شد.
سوهون: ا.ت اینجا چیکار میکنی؟
ا.ت: بابا گفت که بیام و کار کنم.
سوهون: باشه برو لباس هات رو عوض كن من بهت میگم که چیکار کنی
با بی میلی به سمت رختکن رفتم لباس هام رو عوض کردم و پیش سوهون رفتم...
تموم بدنم از درد پا میلرزید....
_____
چند ساعت گذشته بود. رستوران بیشتر از قبل پر از سر و صدا بود؛ صدای همهمهی مشتریها، زنگ سفارشها از آشپزخونه و فریادهای برادرم که هر چند دقیقه یه بار اسم منو صدا میزد.
پاهام بعد از اون همه راه رفتن بین میزها میسوخت.
مچ پام، همون جایی که دو روز پیش پیچ خورده بود، تیر میکشید.
هر قدم مثل فرو رفتن سوزن تو استخونم بود.
یه لحظه تکیه دادم به دیوار پشت پیشخوان، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم دردم رو نادیده بگیرم. اما بدنم خستهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.
تو همین لحظه سوهون با یه سینی پر از غذا به سمتم اومد.
سوهون: این آخرین کاریه که باید بکنی.
با تعجب بهش نگاه کردم..
ا.ت: چی؟
سوهون: این سینی رو ببر به اون میزی که دو نفر نشستن
به سمت میز کنار پنجره اشاره کرد...
سوهون: بعدش میتونی بری خونه
قلبم از خوشحالی تپید...آخرین کار بود... بعدش میتونستم به خونه برگردم و استراحت کنم.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟲
[ویو ا.ت]
دو روزی میشد که به خاطر درد پام به سالن باله نرفته بودم.. تموم این مدت تو خونه مونده بودم و با هیچکس حرف نمیزدم، بعد از اون دعوا، رابطه ام با خانوادم کمتر از همیشه شده بود.
صدای پدرم از بیرون اتاقم بلند شد...
جینوو: ا.ت، بیا اینجا
با بیمیلی از تخت بلند شدم و آهی کشیدم. میدونستم پدرم هیچ وقت بیدلیل صدام نمیکنه.
وقتی وارد پذیرایی شدم، پدرم پشت میز نشسته بود و لیستهای کاری رستوران رو نگاه میکرد. با اخم نگاهی بهم انداخت.
جینوو: امروز باید بیای رستوران.
با تعجب گفتم...
ا.ت: چی؟ ولی من...
پدرم نفس عمیقی کشید.
جیونوو: یکی از گارسونها مرخصی گرفته. رستوران امشب خیلی شلوغه. نمیتونم همهچی رو فقط بسپرم به برادرت و چند تا نیروی دیگه. تو باید بیای کمک کنی.
اخمامو در هم کشیدم.
ا.ت: من گارسون نیستم! چرا همیشه من باید کاری رو بکنم که هیچوقت نخواستم؟
پدرم با لحن محکم و جدی گفت...
جیونوو: ما یه خانواده ایم. همه باید کمک کنن. برادرت تو آشپزخونهست، من هم صندوق رو میچرخونم. تو هم امشب باید به جای اون گارسون کار کنی. همین.
میخواستم مخالفت کنم ولی نگاه سنگین و جدیش باعث شد حرفمو قورت بدم.
فقط لبهامو گاز گرفتم و گفتم...
ا.ت: باشه...
پدرم کمی نرمتر شد.
جینوو: خوبه..
_____
به رستوران رسیدیم... رستوران پر از مشتری بود. تموم وجودم از اضطراب پر شد...
به سمت آشپزخونه رفتم...
برادرم سوهون با لباس سرآشپز ایستاده بود و به بقیه دستور میداد.
با دیدن من چشماش گرد شد.
سوهون: ا.ت اینجا چیکار میکنی؟
ا.ت: بابا گفت که بیام و کار کنم.
سوهون: باشه برو لباس هات رو عوض كن من بهت میگم که چیکار کنی
با بی میلی به سمت رختکن رفتم لباس هام رو عوض کردم و پیش سوهون رفتم...
تموم بدنم از درد پا میلرزید....
_____
چند ساعت گذشته بود. رستوران بیشتر از قبل پر از سر و صدا بود؛ صدای همهمهی مشتریها، زنگ سفارشها از آشپزخونه و فریادهای برادرم که هر چند دقیقه یه بار اسم منو صدا میزد.
پاهام بعد از اون همه راه رفتن بین میزها میسوخت.
مچ پام، همون جایی که دو روز پیش پیچ خورده بود، تیر میکشید.
هر قدم مثل فرو رفتن سوزن تو استخونم بود.
یه لحظه تکیه دادم به دیوار پشت پیشخوان، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم دردم رو نادیده بگیرم. اما بدنم خستهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.
تو همین لحظه سوهون با یه سینی پر از غذا به سمتم اومد.
سوهون: این آخرین کاریه که باید بکنی.
با تعجب بهش نگاه کردم..
ا.ت: چی؟
سوهون: این سینی رو ببر به اون میزی که دو نفر نشستن
به سمت میز کنار پنجره اشاره کرد...
سوهون: بعدش میتونی بری خونه
قلبم از خوشحالی تپید...آخرین کار بود... بعدش میتونستم به خونه برگردم و استراحت کنم.
- ۲۰.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط