My professor
My professor
Part:61
اما فورا با حالت موهاش تشخیص دادم که جئونه...داشت شیشه های کف زمینو جمع میکرد.
هیزل:استاد؟!
سرشو کمی سمتم چرخوند
جونگکوک:از دستم افتاد...چیزی نیست
صداش گرفته بود....برخوردش هم نسبت به همیشه عجیب شده بود....انگار نمیخواست من ببینم داره چیو از رو زمین جمع میکنه....متعجب و با اخم کنجکاوی به دستش نگاه کردم...و متوجه خیسی خون جگری رنگ روی تک تک انگشتاش شدم...
وحشت کردم و سریع کلید لامپو زدم...نور اذیتش کرد و چشماشو با دستش پوشوند...فوری کنارش نشستم و دستاشو نگاه کردم...انگشتاش زخم شده بود....و از بعضی زخماش چکه چکه خون میریخت....قلبم ریش ریش شد!
به نظر میرسید شیشه خورده ها متعلق به یه لیوانه...بوی الکل غلیظی به مشامم میرسید اما روی زمین کاملا خشک بود...که نشون میداد مشروبی تو اون لیوان وجود نداشته....پس....مست بود!
برای همین انگشتاش زخم شده بود....با تمام قول و قرارهایی که با خودم بسته بودم اونقدر نفسم از دیدن اون صحنه تنگ شد که ترجیح میدادم امشب تو رخت خواب میمردم و این صحنه رو نمیدیدم!
دستاشو گرفتم و چشمام پر اشک شد
هیزل:خودم جمع میکنم استاد...شما استراحت کنید...
بدون اینکه دست از جمع کردن برداره با اون صدای بم و خسته گفت:
جونگکوک:خودت استراحت کن....واسه ی نادیده گرفتن من به انرژی نیاز داری...
متعجب نیم رخشو نگاه کردم
هیزل:چی؟!
با همون اخم محو به کارش ادامه داد...چشماش کاملا خمار و خسته بود...اونقدر مست بود که گاهی سمت جای اشتباهی دستشو میبرد که یه شیشه رو برداره ولی اون نقطه خالی بود...دستاشو محکم تر گرفتم.
هیزل:خواهش میکنم....صدمه دیدین... کافیه.
دستاشو با خشونت از تو دستام کشید و دو قطره از خون دستش پاشید رو کانتر...
از بی تابی نفس نفس زدم و خون رو کانتر رو نگاه کردم...من چه غلطی باید بکنم؟!
یعنی اونقدر تو این دنیا نیست که دردی حس نمیکنه و متوجه نمیشه داره خون میره ازش؟!
دیگه نه به چیزی فکر کردم و نه تلاش کردم عاقبت تصمیم بدون اجازه رو حدس بزنم...فقط پریدم تو بغلش!
دستامو دور گردنش حلقه کردم و صورتمو درست بین گردن و سرشونه اش قایم کردم...درست تو اون گرمای شدید و مذاب که سهم من نبود...
هیزل:میدونم من کسی نیستم که تو فکرته...ولی اجازه نمیدم به خودت آسیب بزنی...خواهش میکنم تمومش کن
بی حرکت سرجاش مونده بود...
عطرشو نفس کشیدم و قلبم پر کشید....تو اون لحظات پتانسیل اینکه برای همیشه بزنم زیر تمام قولامو داشتم!
تا حد مرگ دلتنگش بودم! حلقه ی دستامو دور گردنش تنگ تر کردم و چشمامو بستم....آروم گفت:
جونگکوک:برو تو اتاقت.
هیزل:نمیرم...حالت خوب نیست.
نفس عمیق و بمش رو کنار گوشم شنیدم...
جونگکوک:دقیقا به همین خاطر باید بری
هیزل:تنهات نمیزارم
جونگکوک:گفتم برو هیزل
اشکام از پلکای بستم سر خورد رو گونه هام و صدامو بردم بالا تر
هیزل:دلم برات تنگ شده! پسره ی کله خر وحشی...فردا دوباره ازت دور میمونم...دوباره فاصله میگیرم...اما الان...بزار فقط بغلت کنم.
جونگکوک:تو نباید منو بغل کنی
صورتمو به سینش فشار دادم...اشکام تیشرتشو خیس میکردن...طوری تو بغلش غرق شده بودم که انگار بعد از سالها از یه شهر غریب برگشتم به خونه ی خودم و کنار شومینه خوابم برده...
اشکام دوباره ریخت و با صدای لرزونم لب زدم:
هیزل: فقط همین یه بار...لطفا...
هنوزم بی حرکت و ساکت سرجاش مونده بود...جدا شدن از اون آغوش،درست مثل سقوط نکردن بعد از لغزش از یه دره است!
همین قدر غیر ممکن...و همین باعث شد به حرفی که خودم زدم شک کنم...یعنی قدرتشو داشتم که دیگه بغلش نکنم؟....یهو از خودش جدام کرد و بدون اینکه نگاهم کنه از جاش پاشد....و رفت سمت خروجی...این حرکتش درست یه سطل آب یخ بود رو تمام گرما و آرامشی که ازش گرفته بودم!...دوباره چک خوردم!
هیزل:پس فراموشش کن...چون منم با یکی اشتباه گرفتمت!
ادامه دارد.....
قبل از هر چیزی از بابت دیر آپلود کردن متاسفم
حالم خوب نبود خیلی خیلی ببخشید😭
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۵۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
Part:61
اما فورا با حالت موهاش تشخیص دادم که جئونه...داشت شیشه های کف زمینو جمع میکرد.
هیزل:استاد؟!
سرشو کمی سمتم چرخوند
جونگکوک:از دستم افتاد...چیزی نیست
صداش گرفته بود....برخوردش هم نسبت به همیشه عجیب شده بود....انگار نمیخواست من ببینم داره چیو از رو زمین جمع میکنه....متعجب و با اخم کنجکاوی به دستش نگاه کردم...و متوجه خیسی خون جگری رنگ روی تک تک انگشتاش شدم...
وحشت کردم و سریع کلید لامپو زدم...نور اذیتش کرد و چشماشو با دستش پوشوند...فوری کنارش نشستم و دستاشو نگاه کردم...انگشتاش زخم شده بود....و از بعضی زخماش چکه چکه خون میریخت....قلبم ریش ریش شد!
به نظر میرسید شیشه خورده ها متعلق به یه لیوانه...بوی الکل غلیظی به مشامم میرسید اما روی زمین کاملا خشک بود...که نشون میداد مشروبی تو اون لیوان وجود نداشته....پس....مست بود!
برای همین انگشتاش زخم شده بود....با تمام قول و قرارهایی که با خودم بسته بودم اونقدر نفسم از دیدن اون صحنه تنگ شد که ترجیح میدادم امشب تو رخت خواب میمردم و این صحنه رو نمیدیدم!
دستاشو گرفتم و چشمام پر اشک شد
هیزل:خودم جمع میکنم استاد...شما استراحت کنید...
بدون اینکه دست از جمع کردن برداره با اون صدای بم و خسته گفت:
جونگکوک:خودت استراحت کن....واسه ی نادیده گرفتن من به انرژی نیاز داری...
متعجب نیم رخشو نگاه کردم
هیزل:چی؟!
با همون اخم محو به کارش ادامه داد...چشماش کاملا خمار و خسته بود...اونقدر مست بود که گاهی سمت جای اشتباهی دستشو میبرد که یه شیشه رو برداره ولی اون نقطه خالی بود...دستاشو محکم تر گرفتم.
هیزل:خواهش میکنم....صدمه دیدین... کافیه.
دستاشو با خشونت از تو دستام کشید و دو قطره از خون دستش پاشید رو کانتر...
از بی تابی نفس نفس زدم و خون رو کانتر رو نگاه کردم...من چه غلطی باید بکنم؟!
یعنی اونقدر تو این دنیا نیست که دردی حس نمیکنه و متوجه نمیشه داره خون میره ازش؟!
دیگه نه به چیزی فکر کردم و نه تلاش کردم عاقبت تصمیم بدون اجازه رو حدس بزنم...فقط پریدم تو بغلش!
دستامو دور گردنش حلقه کردم و صورتمو درست بین گردن و سرشونه اش قایم کردم...درست تو اون گرمای شدید و مذاب که سهم من نبود...
هیزل:میدونم من کسی نیستم که تو فکرته...ولی اجازه نمیدم به خودت آسیب بزنی...خواهش میکنم تمومش کن
بی حرکت سرجاش مونده بود...
عطرشو نفس کشیدم و قلبم پر کشید....تو اون لحظات پتانسیل اینکه برای همیشه بزنم زیر تمام قولامو داشتم!
تا حد مرگ دلتنگش بودم! حلقه ی دستامو دور گردنش تنگ تر کردم و چشمامو بستم....آروم گفت:
جونگکوک:برو تو اتاقت.
هیزل:نمیرم...حالت خوب نیست.
نفس عمیق و بمش رو کنار گوشم شنیدم...
جونگکوک:دقیقا به همین خاطر باید بری
هیزل:تنهات نمیزارم
جونگکوک:گفتم برو هیزل
اشکام از پلکای بستم سر خورد رو گونه هام و صدامو بردم بالا تر
هیزل:دلم برات تنگ شده! پسره ی کله خر وحشی...فردا دوباره ازت دور میمونم...دوباره فاصله میگیرم...اما الان...بزار فقط بغلت کنم.
جونگکوک:تو نباید منو بغل کنی
صورتمو به سینش فشار دادم...اشکام تیشرتشو خیس میکردن...طوری تو بغلش غرق شده بودم که انگار بعد از سالها از یه شهر غریب برگشتم به خونه ی خودم و کنار شومینه خوابم برده...
اشکام دوباره ریخت و با صدای لرزونم لب زدم:
هیزل: فقط همین یه بار...لطفا...
هنوزم بی حرکت و ساکت سرجاش مونده بود...جدا شدن از اون آغوش،درست مثل سقوط نکردن بعد از لغزش از یه دره است!
همین قدر غیر ممکن...و همین باعث شد به حرفی که خودم زدم شک کنم...یعنی قدرتشو داشتم که دیگه بغلش نکنم؟....یهو از خودش جدام کرد و بدون اینکه نگاهم کنه از جاش پاشد....و رفت سمت خروجی...این حرکتش درست یه سطل آب یخ بود رو تمام گرما و آرامشی که ازش گرفته بودم!...دوباره چک خوردم!
هیزل:پس فراموشش کن...چون منم با یکی اشتباه گرفتمت!
ادامه دارد.....
قبل از هر چیزی از بابت دیر آپلود کردن متاسفم
حالم خوب نبود خیلی خیلی ببخشید😭
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۵۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
- ۴.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط