و در سویی دیگر صحرا ب انتظار نشسته بود منتظر بود که بسراغ

و در سویی دیگر صحرا ب انتظار نشسته بود منتظر بود که بسراغش بروم و دستش را بگیرم و او را بر اسب سپید آرزو سوار کنم و بسوی سرزمین خوشبختی ببرم.و از دنیای تاریک تنهاییش نجات دهم .آری اوکه با چشمهای زیبایش قلبم را ربوده بود و روحم را ب اسارت نگاه خود کشیده بود و ب جای ان،احساس زیبا و مقدس عشق را ب من هدیه کرده بود حالا ب انتظارم نشسته بود.ولی چاره‌ای نداشتم جز تسلیم شدن در برابر خواست نوروزخان چرا که همیشه حرف او حرف آخر بود .ولی نه حالا یک راه دیگر هم وجود داشت آری باید تصمیم خودم را میگرفتم.تازه سپیده زده بود و لحظات اول صبح بود و همه خواب بودند ازجایم برخاستم .ساک دستی کوچکی را از وستیل مورد نیاز پرکردم و آرام ب سراغ اسبم رفتم .میخواستم برای همیشه آن دِه و آن دیار را ترک کنم و همراه با صحرا ب دوردستهایی سفرکنم که هیچکس نشانی از آن نداشته باشد.میخواستم بجایی بروم که بتوانم تا آخر عمر ب دور از آداب و رسوم و عادتهای غلط و شوم ان دِه و مردمانش در کنار کسی که تمام زندگیم بود آسوده باشم .من بدون صحرا نمیتوانستم دوام بیاورم پس باید میرفتم.افسار اسبم را گرفتم میخواستم حرکت کنم که صدای گریهٔ (ملکه)را شنیدم گویی دنیا مثل آوار بر سرم فرو ریخت تمام توان خودم را برای دور شدن از آنجا ب کار بسته بودم ولی انگار مرا ب زمین دوخته بودند یارای حرکت نداشتم سرم را ب عقب برگرداندم تا اخرین نگاه را ب اتاق ملکه بیاندازم ،برگشتم و مادرم را دیدم که گوشه‌ای ارام ایستاده بود و قطره‌ای اشک آرام  و بیصدا بر گونه‌هایش میغلتید چگونه باید میرفتم نه نمیتوانستم :(آه ای خدای من چه باید بکنم)
دیدگاه ها (۱)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۴زنگ ناهار که خورد، چهار امگا طبق معم...

الماس زیبای من part⁵ویو کوک:- توی جلسه همش به فکر دخترم بودم...

....پارت دهم.....

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظرهچند خدمتکار آمدند و دسر...

عاشقانه های شبنم

part 11

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

از دشمنان تا عاشقان

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط