Forbidden love②
Forbidden love②
یک ساعت بعد
رینا: کجا بودی؟
ا/ت: بدبخت شدم
رینا: چرا؟
اهی کشیدم و گفتم
ا/ت: دوست داداشم رو دیدم
رینا: دوست داداشت؟
ا/ت: آره خیلی عوضیه اومد مثل اینکه تهدیدم کرد که چرا اینجام میخواد به داداشم بگه واییی رینا اگر بگه چی؟
رینا: نمیگه نگران نباش
ا/ت: میدونم میگه
رینا:کار اشتباهی که نکردی
ا/ت: میدونم اما حالم خوب نیست میرم لباس عوض کنم برگردم خونه
رینا: باشه عزیزم مراقب خودت باش بای
ا/ت: بای..
یک ساعت بعد
من به باری ناشناخته میرم که کسی من رو نشناسه بخاطر همین فاصله ی زیادی تا عمارت داشت برگشتم و رفتم داخل
چانی: اومدی؟
استرس سرتا پای وجودم رو گرفته بود..
ا/ت: بله داداش
کوک: سلام
این کی وقت کرد بیاد اینجا خونه زندگی خودش نداره
جوابی ندادم و بی اهمیت داشتم میرفتم
کوک: سلام عرض کردم
ا/ت: لازم ندیدم جواب بدم و اینکه شما خونه ندارین هرروز اینجایین
چانی: ا/ت خجالت بکش فقط یه سلام بود
ا/ت: باشه سلام خوب شد
این رو گفتم از پله ها شروع کردم به بالا رفتن که ناگهان
تهیونگ: داداشت میدونه تا الان کجا بودی و پیش کی بودی؟
برگشتم و با عصبانیت و ترس به چشماش نگاه کردم
ا/ت: چی میگی؟
چانی: ا/ت کجا بودی؟
ا/ت: با رینا رفته بودیم خرید من صورت عادی دارم بخاطر همین شاید من رو اشتباه گرفته دوستت آقای جئون جونگکوک
کوک: آره فکر کنم اشتباه دیدم..
ا/ت: پس همینطوره من میرم بالا تو اتاقم
چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم
چند روز بعد...
رینا: ا/ت
ا/ت: جانم
رینا: فکر کنم این کلاب دیگه نیایم این دوست داداشت خیلی زل زده بهت
ا/ت: صبر کن الان برمیگردم..
رفتم کنارش نشستم
ا/ت: آقای جئون جونگکوک میشه لطفا تمومش کنی
کوک: چی رو تموم کنم؟
ا/ت: از وقتی که اومدی فقط داری بهم نگاه میکنی
کوک: مشکلش چیه؟
ا/ت: الان فهمیدم از من خوشت میاد به خاطر همین به داداشم نگفتی..
کوک: نگاه به سمت راست کن
برگشتم به سمت چپ نگاه کردم
کوک: سمت راست
به سمت راست نگاه کردم
وایی نه چانی اینجا چیکار میکنه
ا/ت: عوضیی میدونم از عمد اینکار رو کردی
سریع رفتم
ا/ت: رینا بدبخت شدم
رینا: چیشده؟
ا/ت: چانی اینجاست این پسر عوضی اینکارو کرده.. اییی دلم
سریع رفتم سرویس و صورتم رو شستم امیدوارم من رو پیدا نکنه باید سریع از اینجا برم اما کنار در ورودی نشسته بود
نفس عمیقی کشیدم و از سرویس رفتم بیرون وایی چانی بیرون از سرویس بود
نمیتونستم از سرویس هم برم بیرون
که یکی دستم رو گرفت محکم بغلم کرد
فاصله ی صورتش زیاد فاصله ای به من نداشت نفساش به من برخورد میکرد قلبم داشت میومد تو دهنم
کوک: داره با تلفن حرف میزنه نگران نباش برو از در پشتی
چیزی نگفتم و رفتم بیرون
میخواستم سوار ماشین بشم
چانی: خانم کیم ا/ت
برگشتم و نگاهی کردم
ا/ت: چچانی
چانی: تو اینجا و این محله تو این خیابون تاریک چیکار میکنی
یه نگاهی به جونگکوک که کنارش بود کردم
ا/ت: منم مثل بقیه اومدم بار
چانی: خودت تنها؟ پس محافظات و رانندت کجا هستن؟
چیزی نگفتم
چانی دستم رو گرفت
چانی: جونگکوک داداش بریم خونه
رفتیم تو ماشین من پشت بودم و جونگکوک و چانی جلو بودن ترسیده بودم
ا/ت: دلیل این همه عصبانیت چیه داداش من که کار خلافی نکردم با دوستم میرم بار و نوشیدنی مینوشیم
چانی: تو متوجه نیستی داریم تو کجا زندگی میکنیم
ا/ت: من که ملکه یا ولیعهد و شاهدخت و پرنسس نیستم مثل بقیه هستم
چانی: مهم نیست کی باشی یه دختر این وقت شب نمیاد اینجا میدونی از خونه چقدر فاصله داره رانندت چه غلطی میکنه
ا/ت: من دوست دارم تنها باشم خب توهم اونجا بودی مشکلش چیه؟
چانی: من پسرم و تو دختری تو نمیتونی از خودت دفاع کنی
ا/ت: زمان تغییر کرده بعضی از دخترها بهتر از صدتا پسرن
چانی: سه تا پسر مست نزدیکت شدن چه غلطی میکنی؟
ا/ت: داداش من فقط دلم آزادی میخواست و مثل بقیه خوشبگذرونم
چانی: هرکاری دوست داری انجام بده اما زیر نظر من و بابا و بادیگاردات آره ببین خواهر من تو بزرگ شدی امسال سال آخر دانشگاهت هست بابا نصف شرکت رو میخواد بده دست تو بعدش قراره ازدواج کنی بچه دار بشی زندگی بسازی پس تا کی میخوای یه بچه بمونی
ا/ت: به خودم اهمیت بدم بچم؟
چانی: من نگفتم به خودت اهمیت نده دلیل این همه آرایش و لباس کوتاهت رو نمیفهمم
من که برادرتم بهت میگم تو از کجا میدونی که ذهن یه پسر چی میگذره من همجنس خودم رو میشناسم
ا/ت: یعنی چی؟ بدن خودم هست و هرلباسی میتونم بپوشم باید بخاطر بقیه پوششی که دوست دارم رو تغییر بدم اون بره طرز فکرش رو تغییر نه من پوششم رو من اینکار رو نمیکنم هرکاری دوست داشتم انجام میدم گفتی که بزرگ شدم پس استایل و انتخاب روش زندگیم دست خودمه
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
یک ساعت بعد
رینا: کجا بودی؟
ا/ت: بدبخت شدم
رینا: چرا؟
اهی کشیدم و گفتم
ا/ت: دوست داداشم رو دیدم
رینا: دوست داداشت؟
ا/ت: آره خیلی عوضیه اومد مثل اینکه تهدیدم کرد که چرا اینجام میخواد به داداشم بگه واییی رینا اگر بگه چی؟
رینا: نمیگه نگران نباش
ا/ت: میدونم میگه
رینا:کار اشتباهی که نکردی
ا/ت: میدونم اما حالم خوب نیست میرم لباس عوض کنم برگردم خونه
رینا: باشه عزیزم مراقب خودت باش بای
ا/ت: بای..
یک ساعت بعد
من به باری ناشناخته میرم که کسی من رو نشناسه بخاطر همین فاصله ی زیادی تا عمارت داشت برگشتم و رفتم داخل
چانی: اومدی؟
استرس سرتا پای وجودم رو گرفته بود..
ا/ت: بله داداش
کوک: سلام
این کی وقت کرد بیاد اینجا خونه زندگی خودش نداره
جوابی ندادم و بی اهمیت داشتم میرفتم
کوک: سلام عرض کردم
ا/ت: لازم ندیدم جواب بدم و اینکه شما خونه ندارین هرروز اینجایین
چانی: ا/ت خجالت بکش فقط یه سلام بود
ا/ت: باشه سلام خوب شد
این رو گفتم از پله ها شروع کردم به بالا رفتن که ناگهان
تهیونگ: داداشت میدونه تا الان کجا بودی و پیش کی بودی؟
برگشتم و با عصبانیت و ترس به چشماش نگاه کردم
ا/ت: چی میگی؟
چانی: ا/ت کجا بودی؟
ا/ت: با رینا رفته بودیم خرید من صورت عادی دارم بخاطر همین شاید من رو اشتباه گرفته دوستت آقای جئون جونگکوک
کوک: آره فکر کنم اشتباه دیدم..
ا/ت: پس همینطوره من میرم بالا تو اتاقم
چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم
چند روز بعد...
رینا: ا/ت
ا/ت: جانم
رینا: فکر کنم این کلاب دیگه نیایم این دوست داداشت خیلی زل زده بهت
ا/ت: صبر کن الان برمیگردم..
رفتم کنارش نشستم
ا/ت: آقای جئون جونگکوک میشه لطفا تمومش کنی
کوک: چی رو تموم کنم؟
ا/ت: از وقتی که اومدی فقط داری بهم نگاه میکنی
کوک: مشکلش چیه؟
ا/ت: الان فهمیدم از من خوشت میاد به خاطر همین به داداشم نگفتی..
کوک: نگاه به سمت راست کن
برگشتم به سمت چپ نگاه کردم
کوک: سمت راست
به سمت راست نگاه کردم
وایی نه چانی اینجا چیکار میکنه
ا/ت: عوضیی میدونم از عمد اینکار رو کردی
سریع رفتم
ا/ت: رینا بدبخت شدم
رینا: چیشده؟
ا/ت: چانی اینجاست این پسر عوضی اینکارو کرده.. اییی دلم
سریع رفتم سرویس و صورتم رو شستم امیدوارم من رو پیدا نکنه باید سریع از اینجا برم اما کنار در ورودی نشسته بود
نفس عمیقی کشیدم و از سرویس رفتم بیرون وایی چانی بیرون از سرویس بود
نمیتونستم از سرویس هم برم بیرون
که یکی دستم رو گرفت محکم بغلم کرد
فاصله ی صورتش زیاد فاصله ای به من نداشت نفساش به من برخورد میکرد قلبم داشت میومد تو دهنم
کوک: داره با تلفن حرف میزنه نگران نباش برو از در پشتی
چیزی نگفتم و رفتم بیرون
میخواستم سوار ماشین بشم
چانی: خانم کیم ا/ت
برگشتم و نگاهی کردم
ا/ت: چچانی
چانی: تو اینجا و این محله تو این خیابون تاریک چیکار میکنی
یه نگاهی به جونگکوک که کنارش بود کردم
ا/ت: منم مثل بقیه اومدم بار
چانی: خودت تنها؟ پس محافظات و رانندت کجا هستن؟
چیزی نگفتم
چانی دستم رو گرفت
چانی: جونگکوک داداش بریم خونه
رفتیم تو ماشین من پشت بودم و جونگکوک و چانی جلو بودن ترسیده بودم
ا/ت: دلیل این همه عصبانیت چیه داداش من که کار خلافی نکردم با دوستم میرم بار و نوشیدنی مینوشیم
چانی: تو متوجه نیستی داریم تو کجا زندگی میکنیم
ا/ت: من که ملکه یا ولیعهد و شاهدخت و پرنسس نیستم مثل بقیه هستم
چانی: مهم نیست کی باشی یه دختر این وقت شب نمیاد اینجا میدونی از خونه چقدر فاصله داره رانندت چه غلطی میکنه
ا/ت: من دوست دارم تنها باشم خب توهم اونجا بودی مشکلش چیه؟
چانی: من پسرم و تو دختری تو نمیتونی از خودت دفاع کنی
ا/ت: زمان تغییر کرده بعضی از دخترها بهتر از صدتا پسرن
چانی: سه تا پسر مست نزدیکت شدن چه غلطی میکنی؟
ا/ت: داداش من فقط دلم آزادی میخواست و مثل بقیه خوشبگذرونم
چانی: هرکاری دوست داری انجام بده اما زیر نظر من و بابا و بادیگاردات آره ببین خواهر من تو بزرگ شدی امسال سال آخر دانشگاهت هست بابا نصف شرکت رو میخواد بده دست تو بعدش قراره ازدواج کنی بچه دار بشی زندگی بسازی پس تا کی میخوای یه بچه بمونی
ا/ت: به خودم اهمیت بدم بچم؟
چانی: من نگفتم به خودت اهمیت نده دلیل این همه آرایش و لباس کوتاهت رو نمیفهمم
من که برادرتم بهت میگم تو از کجا میدونی که ذهن یه پسر چی میگذره من همجنس خودم رو میشناسم
ا/ت: یعنی چی؟ بدن خودم هست و هرلباسی میتونم بپوشم باید بخاطر بقیه پوششی که دوست دارم رو تغییر بدم اون بره طرز فکرش رو تغییر نه من پوششم رو من اینکار رو نمیکنم هرکاری دوست داشتم انجام میدم گفتی که بزرگ شدم پس استایل و انتخاب روش زندگیم دست خودمه
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۱.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط