like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 5
ویو نامجون:
چند روزی از اون شب گذشته بود و من تقریباً تمام این مدت درگیر کارای مدرسه بودم.
جلسه، آماده کردن برنامهی درسی، مرتب کردن جزوهها و هزار تا کار دیگه که انگار قرار نبود تموم بشن.
با این حال، اومی ولکن نبود. دیگه به هر حال خواهرزادمه دیگه.
از صبح چند بار پیام داده بود که شب دوباره بریم بیرون و یه قرار جغدی دیگه داشته باشیم.
منم بالاخره قبول کردم. بدم نمیومد یه شب دیگه رو با ات و اومی بگذرونم ولی خیلییی خستم.
البته این بار قرار بود کنار دریا بریم.
قرار جغدی دوممون خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم تموم شد.
نه به خاطر اینکه خوش نگذشت، اتفاقاً خوب بود، ولی من واقعاً خسته بودم و فرداش هم کلی کار داشتم.
ساعت حدود دو شب بود که اومی منو رسوند خونه
~ رسیدیم.
_ ساعت دوعه؟
~ آره.
_ فکر کنم بهتره برم بخوابم.
~ معلومه. قیافت شبیه آدماییه که سه روزه نخوابیدن.
_ ممنون از توصیفت.
~ خواهش میکنم.
پیاده شدم و قبل از اینکه در رو ببندم، گفتم:
_ تو هم زیاد بیدار نمون.
~ من؟ من انرژی یه خرگوش دارم.
_ بیشتر شبیه میمونی.
~تو هم از ات یاد گرفتی
اخم کرد، لبخند زدم و وارد خونه شدم. فقط میخواستم برم اتاق و بخوابم. اما قبل از اینکه کامل وارد خونه بشم، صدای اومی رو شنیدم.
~ راستی دایی!
برگشتم سمتش.
~ اگه فردا زنده بودی، میبینمت!
_ برو دیگه
اومی خندید و ماشین رو راه انداخت. منم رفتم داخل و بعد از چند دقیقه خودم رو روی تخت انداختم. فردا هنوز کلی کار داشتم. ولی حداقل امشب، برای چند ساعت از همهشون خلاص شده بودم.
ویو ات:
بالاخره اومی دوباره برگشت دنبالم، تقریباً نیم ساعت گذشته بود من باهاشون نرفتم چون میخواستم یکم تنها قدم بزنم. سوار ماشین شدم و کمربندم رو بستم.
= خب، دایی محترمت رفت خوابید؟
~ آره.
= خوبه. بالاخره یه نفر توی این خانواده عاقل پیدا شد.
~ تو به دایی من نگو عاقل، باورش میشه.
خندیدم. چند دقیقهای توی سکوت رانندگی کرد تا اینکه نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم.
= راستی...
~ هوم؟
= داییت دقیقاً چه کارهست؟
اومی یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
~ معلمه.
= جدی؟
~ آره. قراره توی مدرسه جوجانگ ریاضی درس بده.
چشمهام گرد شد.
= ریاضی؟
~ بله خانوم.
= وای...
~ چیه؟
= هیچی. فقط فکر نمیکردم داییت معلم باشه.
~ چرا؟
= نمیدونم. بیشتر شبیه آدماییه که توی شرکت کار میکنن.
~ اتفاقاً خودش خیلی به کارش علاقه داره.
چند ثانیه سکوت کردم. بعد دوباره پرسیدم:
= چند سالشه؟
اومی ابروهاش رو بالا انداخت.
~ چرا؟
= کنجکاوم خب.
~ بیست و سه.
= بیست و سه؟!
~ آره.
= خیلی جوونه.
~ بالاخره یه بار حرف درست زدی.
= اومی!
خندید.
= پس چرا آمریکا نموند؟
اومی شونه بالا انداخت.
~ نمیدونم. فکر کنم دلش برای کره تنگ شده بود. کار و زندگی اونجا رو دوست داشت ولی میخواست برگرده.
سرم رو تکون دادم.
= منطقیه.
چند لحظه به خیابون نگاه کردم.
= پس قرار نیست معلم ما باشه؟
~ نه.
= حیف شد.
اومی یه نگاه مشکوک بهم انداخت.
~ چرا حیف شد؟
= چون...
چند ثانیه فکر کردم.
چون شاید توی ریاضی کمکم میکرد.
~ آره جون خودت.
= چی؟
~ هیچی.
= تو چرا اینجوری نگاه میکنی؟
~ چجوری؟
=داری یه چیزی تو سرت میپرونی.
~ من؟ هرگز.
چشمهام رو براش چرخوندم.
= میمون.
~ چهارچشمی.
= من عینک ندارم!
~ ولی قیافت عینکیه.
= این چه استدلالیه؟
~ استدلال اومی.
=نه، استدلال میموناست.
خندیدم و بقیهی مسیر با کلکلهای همیشگیمون گذشت تا اینکه بالاخره جلوی خونهم نگه داشت.
کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم.
= مرسی برای امشب.
~ خواهش میکنم.
= به داییت هم بگو زود خوب شه.
~ چرا؟
= چون قیافهش وقتی خستهست خیلی بامزه میشه.
اومی چند ثانیه نگاهم کرد.
~ تو خیلی مشکوکی.
=وا، گمشو بابا.
در رو بستم و وارد ساختمون شدم.
اومی هم چند لحظه صبر کرد و بعد راه افتاد سمت خونهی خودش.
ویو اومی:
وقتی رسیدم خونه، همهجا ساکت بود. کفشهام رو درآوردم و آروم وارد شدم.
اول رفتم سمت اتاق نامجون. در رو خیلی آروم باز کردم. خواب بود. همونطور که گفته بود، واقعاً خسته بود. در رو دوباره بستم و رفتم سمت اتاق خودم.
گوشی رو روی میز گذاشتم و روی تخت افتادم.
امشب هم تموم شد. چشمهام رو بستم و چند ثانیه بعد خوابم برد.
ــــــ
حمایت؟ چیزی ازت کم نمیشه😃💔
این فیکو بدون شرط میزارم چون نامجونه حمایت نمیکنین 😑
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇 5
ویو نامجون:
چند روزی از اون شب گذشته بود و من تقریباً تمام این مدت درگیر کارای مدرسه بودم.
جلسه، آماده کردن برنامهی درسی، مرتب کردن جزوهها و هزار تا کار دیگه که انگار قرار نبود تموم بشن.
با این حال، اومی ولکن نبود. دیگه به هر حال خواهرزادمه دیگه.
از صبح چند بار پیام داده بود که شب دوباره بریم بیرون و یه قرار جغدی دیگه داشته باشیم.
منم بالاخره قبول کردم. بدم نمیومد یه شب دیگه رو با ات و اومی بگذرونم ولی خیلییی خستم.
البته این بار قرار بود کنار دریا بریم.
قرار جغدی دوممون خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم تموم شد.
نه به خاطر اینکه خوش نگذشت، اتفاقاً خوب بود، ولی من واقعاً خسته بودم و فرداش هم کلی کار داشتم.
ساعت حدود دو شب بود که اومی منو رسوند خونه
~ رسیدیم.
_ ساعت دوعه؟
~ آره.
_ فکر کنم بهتره برم بخوابم.
~ معلومه. قیافت شبیه آدماییه که سه روزه نخوابیدن.
_ ممنون از توصیفت.
~ خواهش میکنم.
پیاده شدم و قبل از اینکه در رو ببندم، گفتم:
_ تو هم زیاد بیدار نمون.
~ من؟ من انرژی یه خرگوش دارم.
_ بیشتر شبیه میمونی.
~تو هم از ات یاد گرفتی
اخم کرد، لبخند زدم و وارد خونه شدم. فقط میخواستم برم اتاق و بخوابم. اما قبل از اینکه کامل وارد خونه بشم، صدای اومی رو شنیدم.
~ راستی دایی!
برگشتم سمتش.
~ اگه فردا زنده بودی، میبینمت!
_ برو دیگه
اومی خندید و ماشین رو راه انداخت. منم رفتم داخل و بعد از چند دقیقه خودم رو روی تخت انداختم. فردا هنوز کلی کار داشتم. ولی حداقل امشب، برای چند ساعت از همهشون خلاص شده بودم.
ویو ات:
بالاخره اومی دوباره برگشت دنبالم، تقریباً نیم ساعت گذشته بود من باهاشون نرفتم چون میخواستم یکم تنها قدم بزنم. سوار ماشین شدم و کمربندم رو بستم.
= خب، دایی محترمت رفت خوابید؟
~ آره.
= خوبه. بالاخره یه نفر توی این خانواده عاقل پیدا شد.
~ تو به دایی من نگو عاقل، باورش میشه.
خندیدم. چند دقیقهای توی سکوت رانندگی کرد تا اینکه نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم.
= راستی...
~ هوم؟
= داییت دقیقاً چه کارهست؟
اومی یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
~ معلمه.
= جدی؟
~ آره. قراره توی مدرسه جوجانگ ریاضی درس بده.
چشمهام گرد شد.
= ریاضی؟
~ بله خانوم.
= وای...
~ چیه؟
= هیچی. فقط فکر نمیکردم داییت معلم باشه.
~ چرا؟
= نمیدونم. بیشتر شبیه آدماییه که توی شرکت کار میکنن.
~ اتفاقاً خودش خیلی به کارش علاقه داره.
چند ثانیه سکوت کردم. بعد دوباره پرسیدم:
= چند سالشه؟
اومی ابروهاش رو بالا انداخت.
~ چرا؟
= کنجکاوم خب.
~ بیست و سه.
= بیست و سه؟!
~ آره.
= خیلی جوونه.
~ بالاخره یه بار حرف درست زدی.
= اومی!
خندید.
= پس چرا آمریکا نموند؟
اومی شونه بالا انداخت.
~ نمیدونم. فکر کنم دلش برای کره تنگ شده بود. کار و زندگی اونجا رو دوست داشت ولی میخواست برگرده.
سرم رو تکون دادم.
= منطقیه.
چند لحظه به خیابون نگاه کردم.
= پس قرار نیست معلم ما باشه؟
~ نه.
= حیف شد.
اومی یه نگاه مشکوک بهم انداخت.
~ چرا حیف شد؟
= چون...
چند ثانیه فکر کردم.
چون شاید توی ریاضی کمکم میکرد.
~ آره جون خودت.
= چی؟
~ هیچی.
= تو چرا اینجوری نگاه میکنی؟
~ چجوری؟
=داری یه چیزی تو سرت میپرونی.
~ من؟ هرگز.
چشمهام رو براش چرخوندم.
= میمون.
~ چهارچشمی.
= من عینک ندارم!
~ ولی قیافت عینکیه.
= این چه استدلالیه؟
~ استدلال اومی.
=نه، استدلال میموناست.
خندیدم و بقیهی مسیر با کلکلهای همیشگیمون گذشت تا اینکه بالاخره جلوی خونهم نگه داشت.
کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم.
= مرسی برای امشب.
~ خواهش میکنم.
= به داییت هم بگو زود خوب شه.
~ چرا؟
= چون قیافهش وقتی خستهست خیلی بامزه میشه.
اومی چند ثانیه نگاهم کرد.
~ تو خیلی مشکوکی.
=وا، گمشو بابا.
در رو بستم و وارد ساختمون شدم.
اومی هم چند لحظه صبر کرد و بعد راه افتاد سمت خونهی خودش.
ویو اومی:
وقتی رسیدم خونه، همهجا ساکت بود. کفشهام رو درآوردم و آروم وارد شدم.
اول رفتم سمت اتاق نامجون. در رو خیلی آروم باز کردم. خواب بود. همونطور که گفته بود، واقعاً خسته بود. در رو دوباره بستم و رفتم سمت اتاق خودم.
گوشی رو روی میز گذاشتم و روی تخت افتادم.
امشب هم تموم شد. چشمهام رو بستم و چند ثانیه بعد خوابم برد.
ــــــ
حمایت؟ چیزی ازت کم نمیشه😃💔
این فیکو بدون شرط میزارم چون نامجونه حمایت نمیکنین 😑
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۷۱۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط