black swan 🦢
black swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 3
ویو هویج:
سلیقهات برای انتخاب غذا خیلی خوبه...
این جملهای بود که نامجون توی ذهنش گفت، ولی حتی به زبونش هم نیاورد.
فقط یه نگاه کوتاه به ات انداخت و بعد دوباره نگاهش رو به میز برگردوند.
ات و اومی مشغول حرف زدن بودن و هر چند دقیقه یه بار صدای خندهشون بلند میشد.
اومی لیوانش رو برداشت و با ذوق گفت:
~خببب، حالا که غذا خوردیم، سوجو سفار بدم بخوریم؟
ات هم با خنده سرش رو تکون داد.
=من هستم!
نامجون که تا اون لحظه ساکت بود، ابروهاشو بالا انداخت.
_نه، من نمیخورم.
اومی با تعجب برگشت سمتش.
~چرااا؟ دایی، تو که جوونی هنوز!
نامجون خندید.
_من عادت ندارم بخورم. راستش اصلاً دوست ندارم.
ات که داشت لیوانش رو جابهجا میکرد، کنجکاو پرسید:
=پس چی میخوری؟
نامجون چند لحظه فکر کرد.
_بعضی وقتا ویسکی.
اومی با خنده زد زیر خنده.
~اوههههه! پس جناب آقای کیم فقط ویسکیخور تشریف دارن! چقدر با کلاس!
_نه اونم خیلی کم.
~باشه بابا، باور کردیم.
نامجون سرش رو تکون داد و لبخند زد.
_تو زیادی حرف میزنی.
~من؟! من که فرشتهام!
ات با شنیدن این حرف زد زیر خنده.
=فرشته؟ تو؟حتما!
~چیه خب؟ چرا همه به من شک دارین؟!
چند ساعت بعد:
هوا تقریبا روشن شده بود و خیابونها کم کم شلوغ به نظر میرسیدن. ماشین نامجون جلوی خونهی ات توقف کرد. ات کمربندش رو باز کرد و قبل از پیاده شدن رو به اومی گفت:
=مرسی بابت امشب یا بهتره بگم صبح. قرار جغدیمون خیلی خوش گذشت.
~خواهش میکنم.
_قرار جغدی؟
~منو ات زیاد شبا رو بیرون میگذرونیم اسمشو گذاشتیم قرار جغدی.
ات لبخندی زد و در ماشین رو باز کرد.
=شب بخیر البته صبح بخیر.
نامجون هم سرش رو به نشونه خداحافظی تکون داد.
_صبح بخیر
ات خندید و پیاده شد و بعد از چند قدم وارد ساختمون شد. اومی تا وقتی مطمئن شد ات وارد خونه شده، دست تکون داد و بعد برگشت سر جاش.
ماشین دوباره راه افتاد. چند ثانیه سکوت بینشون برقرار بود. تا اینکه اومی با یه لبخند شیطنتآمیز به نامجون نگاه کرد.
~دایی...
نامجون بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_هوم؟
~از ات خوشت اومده؟
نامجون یه لحظه مکث کرد.
_چی؟
اومی خندید.
~خودتو نزن به اون راه دیگه! از وقتی اومدیم، هی یه جوری نگاش میکردی.
_من؟
~آره، تو!
_من فقط داشتم باهاش حرف میزدم.
~آره جون خودت!
اومی خندهش گرفت و خودش رو به صندلی تکیه داد
~دایی شیطون من...
نامجون بالاخره یه نگاه بهش انداخت.
_تو چرا اینقدر فضولی؟
~چون خیلی جالبه!
_چی جالبه؟
~اینکه دایی من بالاخره از یکی خوشش اومده!
نامجون نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
_من از هیچکس خوشم نیومده. من یه بار از یکی خوشم اومده بود که اونم درست نبود.
اومی لبخندش رو کش داد.
~هنوز!
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
_هنوز؟
~آره. چون من میدونم آخرش چی میشه.
_اها... خب چی میشه؟
اومی با قیافهای کاملاً جدی گفت:
~ات میشه زن داییم.
نامجون با ناباوری چند ثانیه بهش خیره موند.
_اومی! دیگه از این حرفا راجب رفیقت نزن!
اومی زد زیر خنده.
~چیههه؟ شوخی کردم!
_تو واقعاً غیرقابل تحملی.
~ولی خودت هم الان قرمز شدی!
_من قرمز نشدم.
~شدیااا!
نامجون لبخندش رو پنهون کرد و دوباره چشم دوخت به خیابون و به رانندگی ادامه داد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اومی شیطونه هاااا
تسخیر کنید کامنتارو عسیسانم 🎀
لایک: ۳٠
کامنت: ۷٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#like_swan
𝑃𝑇 3
ویو هویج:
سلیقهات برای انتخاب غذا خیلی خوبه...
این جملهای بود که نامجون توی ذهنش گفت، ولی حتی به زبونش هم نیاورد.
فقط یه نگاه کوتاه به ات انداخت و بعد دوباره نگاهش رو به میز برگردوند.
ات و اومی مشغول حرف زدن بودن و هر چند دقیقه یه بار صدای خندهشون بلند میشد.
اومی لیوانش رو برداشت و با ذوق گفت:
~خببب، حالا که غذا خوردیم، سوجو سفار بدم بخوریم؟
ات هم با خنده سرش رو تکون داد.
=من هستم!
نامجون که تا اون لحظه ساکت بود، ابروهاشو بالا انداخت.
_نه، من نمیخورم.
اومی با تعجب برگشت سمتش.
~چرااا؟ دایی، تو که جوونی هنوز!
نامجون خندید.
_من عادت ندارم بخورم. راستش اصلاً دوست ندارم.
ات که داشت لیوانش رو جابهجا میکرد، کنجکاو پرسید:
=پس چی میخوری؟
نامجون چند لحظه فکر کرد.
_بعضی وقتا ویسکی.
اومی با خنده زد زیر خنده.
~اوههههه! پس جناب آقای کیم فقط ویسکیخور تشریف دارن! چقدر با کلاس!
_نه اونم خیلی کم.
~باشه بابا، باور کردیم.
نامجون سرش رو تکون داد و لبخند زد.
_تو زیادی حرف میزنی.
~من؟! من که فرشتهام!
ات با شنیدن این حرف زد زیر خنده.
=فرشته؟ تو؟حتما!
~چیه خب؟ چرا همه به من شک دارین؟!
چند ساعت بعد:
هوا تقریبا روشن شده بود و خیابونها کم کم شلوغ به نظر میرسیدن. ماشین نامجون جلوی خونهی ات توقف کرد. ات کمربندش رو باز کرد و قبل از پیاده شدن رو به اومی گفت:
=مرسی بابت امشب یا بهتره بگم صبح. قرار جغدیمون خیلی خوش گذشت.
~خواهش میکنم.
_قرار جغدی؟
~منو ات زیاد شبا رو بیرون میگذرونیم اسمشو گذاشتیم قرار جغدی.
ات لبخندی زد و در ماشین رو باز کرد.
=شب بخیر البته صبح بخیر.
نامجون هم سرش رو به نشونه خداحافظی تکون داد.
_صبح بخیر
ات خندید و پیاده شد و بعد از چند قدم وارد ساختمون شد. اومی تا وقتی مطمئن شد ات وارد خونه شده، دست تکون داد و بعد برگشت سر جاش.
ماشین دوباره راه افتاد. چند ثانیه سکوت بینشون برقرار بود. تا اینکه اومی با یه لبخند شیطنتآمیز به نامجون نگاه کرد.
~دایی...
نامجون بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_هوم؟
~از ات خوشت اومده؟
نامجون یه لحظه مکث کرد.
_چی؟
اومی خندید.
~خودتو نزن به اون راه دیگه! از وقتی اومدیم، هی یه جوری نگاش میکردی.
_من؟
~آره، تو!
_من فقط داشتم باهاش حرف میزدم.
~آره جون خودت!
اومی خندهش گرفت و خودش رو به صندلی تکیه داد
~دایی شیطون من...
نامجون بالاخره یه نگاه بهش انداخت.
_تو چرا اینقدر فضولی؟
~چون خیلی جالبه!
_چی جالبه؟
~اینکه دایی من بالاخره از یکی خوشش اومده!
نامجون نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
_من از هیچکس خوشم نیومده. من یه بار از یکی خوشم اومده بود که اونم درست نبود.
اومی لبخندش رو کش داد.
~هنوز!
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
_هنوز؟
~آره. چون من میدونم آخرش چی میشه.
_اها... خب چی میشه؟
اومی با قیافهای کاملاً جدی گفت:
~ات میشه زن داییم.
نامجون با ناباوری چند ثانیه بهش خیره موند.
_اومی! دیگه از این حرفا راجب رفیقت نزن!
اومی زد زیر خنده.
~چیههه؟ شوخی کردم!
_تو واقعاً غیرقابل تحملی.
~ولی خودت هم الان قرمز شدی!
_من قرمز نشدم.
~شدیااا!
نامجون لبخندش رو پنهون کرد و دوباره چشم دوخت به خیابون و به رانندگی ادامه داد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اومی شیطونه هاااا
تسخیر کنید کامنتارو عسیسانم 🎀
لایک: ۳٠
کامنت: ۷٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۵۰۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط