گفته بودم که غمت مالِ من است

گفته بودم که غمت مالِ من است
جفت چشمانِ تو اموالِ من است

گفته بودم بخدا می برمت...
بی تو رفتن غمِ امسالِ من است

این زمستان که به من تلخ شده
سوزِ مرگی ست که در شالِ من است

بعدِ رفتن همگی دور شدند...
جز همین سایه که دنبالِ من است
دیدگاه ها (۱۴)

®

®

®

®

آن پیچکهای یاغی

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

بگذار فصل پاییز بیاید،چرا که درونمان غم های زیادی‌ست و خانه ...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

جمـــع آوری پارچه های عـــزا و سیاه از حـــرم مطهـــر سیدالش...

«دنیا خیلی بی‌رحمه بابا… آدم‌ها برای رفتن آماده می‌شن، اما م...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

مردی که در کنارم بود

#حکایت_قدیمی حکایت ۱۳ گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)شاهی شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط