۸۵ لایک و ۴ فالو و ۱۰۰ کام و ۳۰ بازنشر
۸۵ لایک و ۴ فالو و ۱۰۰ کام و ۳۰ بازنشر
part : 42
chapter : 2
افتخار آشنایی میدید بانو ؟
بهش نگاه کردم ، پسری قد بلند و استایلی با کت و شلوار ، که یه جام شراب دستش بود و مثل اینکه با من صحبت میکرد
+ شما ؟
// استیو لوئیس ، موئسس باند مارشال و همکار آقای یانگ ... و شما ؟
+ ناتالیا ردفورد ، عضوی از باند مارگارت
از اونجایی که ویلی هنوز نیومده بود ، زمان مناسبی بود که یکم با این پسره ارتباط بگیرم . دستشو به سمتم دراز کرد و ادامه داد
// خوشبختم
بعد از آشنایی با استیو . گوشیمو برداشتم که دیدم ویلی باهام تماس گرفته
× هلن کجایی ؟ رسیدی ؟
سریع از سالن خارج شدم که صدای موزیک مزاحم نباشه
+ من هنوز نرسیدم ، چند دقیقه ی دیگه میام
شاید با خودتون فکر کنید که چرا به ویلی دروغ گفتم درحالی که خیلی وقته به مهمونی رسیدم . عجله نکنید دوستان ، گفته بودم که من باید هرجوری شده حالشو بگیرم !
دوباره وارد سالن شدم و کنار استیو ایستادم
+ معذرت میخوام ، تماس واجب بود
// مشکلی نیست ... احتمال داره که من زودتر از بقیه از مهمونی برم . به خاطر همین میخوام یه چیزی بگم
+ چیزی شده ؟
// نه نه ، میشه لطفا شمارتو برای ارتباط بیشتر داشته باشم ؟ ازت خوشم اومده ...
+ آره حتما .
شمارمو گرفت و ادامه داد
// من باید برم ، چند دقیقه ی دیگه میام
+ یه لحظه وایسا ، میشه لطفا یه عکس با هم بگیریم ؟ بالاخره من باید از دوست پسرم یه عکس داشته باشم
// حتما چرا که نه
بهش نزدیک تر شدم و سلفی گرفتیم . لبخند گرمی زد و گفت
// میبینمت
بعد از رفتنش . سریع عکس رو برای ویلیام ارسال کردم و لبخند پیروز مندانه ای زدم
بعد از چند دقیقه ، ویلیام باهام تماس گرفت
+ جونم ؟
× این پسره کیه ؟ کجایی ؟ رسیدی مهمونی ؟ چرا به من نگفتی بیام ؟
+ عزیزم نفس بگیرم الان برات توضیح میدم
× فقط بگو کجایی
+ بیا اوایل سالن .
به اطراف نگاه کردم ، ویلیام با کت و شلوار رسمی و قدم های محکم و صورتِ سرد و جدی به سمتم قدم بر میداشت
+ خوشتیپ شدی ، دخترا ندزدنت یهو . مواظب خودت باش
بازومو محکم گرفت و از جمعیت دور شد
× اون پسره داخل عکس کی بود ؟
+ آهاااا استیو رو میگی ؟ چیز مهمی نیست . فقط دوست پسرم بود ، همین !
با عصبانیت موهاشو چنگ زد و ادامه داد
× لباس جذب و باز ، دوست پسر ، لجبازی با من
تو چه مرگته هلن ؟ یه بلایی به سرت بیارم که تا عمر داری فراموش نکنی !
بهش نزدیک تر شدم و با ناز لب زدم
+ ببین ویلی جون ، دلم میخواد دوست پسر داشته باشم و به نظرم این رفتارت اصلا درست نیست . استیو پسره خیلی خوبیه و خوشحالم که باهاش آشنا شدم . نمیخوام این فرصت رو از دست بدم
× خفشو فقط خفشو . یکاری نکن یه جوری بزنمت که جنازتو از اینجا ببرن
+ جنازمو ببرن ؟ فقط چون لباس کوتاه پوشیدم و دوست پسر دارم ؟
با صدای آقای یانگ به سمتش برگشتیم
● الکس ... ناتالیا ... چرا اینجا ایستادید ؟ بیاین داخل
همراه آقای یانگ وارد سالن شدیم
● حالتون چطوره خانم ردفورد ؟ امشب خیلی زیبا شدید ...
+ خیلی ممنونم آقای یانگ
ویلیام با حرص منو نگاه میکرد و عصبانیت از نگاهش میبارید ، بعد از اینکه آقای یانگ رفت . دعوا دوباره شروع شد
× فقط بزار برسیم خونه . یکاری میکنم التماسم کنی
+ بشین بابا هی هیچی نمیگم پررو تر میشی اه
با صدای بلند موزیک به اطراف نگاه کردم
زوج ها با هم دیگه میرقصیدن و حتی آقای یانگ هم بینشون دیده میشد
در همون حین استیو رو دیدم که به سمتم قدم بر میداشت . رو به روی من ایستاد و دستشو به سمتم دراز کرد
// افتخار میدید که با شما تجربه ی رقص رو داشته باشم بانوی من ؟
+ حتما آقای لوئیس
روی صحنه ایستادیم و شروع کردیم
استیو کمرم رو گرفت و با ناز دستامو تو هوا حرکت میدادم . به ویلی نگاه کردم
دستاشو داخل جیبش کرده بود و به میز تکیه داده بود
بعد از پایان رقص از استیو دور شدم و به سمت ویلی رفتم ..
مچ دستمو محکم گرفت و از سالن خارج شدیم
+ داری کجا میری ؟ مهمونی هنوز تموم نشده
بدون هیچ حرفی در ماشین رو باز کرد و انداختم داخل
پشت فرمون نشست و حرکت کرد
+ چته وحشی ؟ داری چه غلطی میکنی ؟
با سرعت وحشتناک بالایی رانندگی میکرد
+ آروم بِرون این بی صاحابو نمیخواد منو مثل هرزه های دورت اینجوری بترسونی من خودم ...
یهو با دست محکم زد تو دهنم و چنان عربده ای کشید که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد .. دستمو رو دهنم گذشتم و سعی کردم بغضمو قورت بدم ، از دهنم خون میومد و خیلی درد داشتم
part : 42
chapter : 2
افتخار آشنایی میدید بانو ؟
بهش نگاه کردم ، پسری قد بلند و استایلی با کت و شلوار ، که یه جام شراب دستش بود و مثل اینکه با من صحبت میکرد
+ شما ؟
// استیو لوئیس ، موئسس باند مارشال و همکار آقای یانگ ... و شما ؟
+ ناتالیا ردفورد ، عضوی از باند مارگارت
از اونجایی که ویلی هنوز نیومده بود ، زمان مناسبی بود که یکم با این پسره ارتباط بگیرم . دستشو به سمتم دراز کرد و ادامه داد
// خوشبختم
بعد از آشنایی با استیو . گوشیمو برداشتم که دیدم ویلی باهام تماس گرفته
× هلن کجایی ؟ رسیدی ؟
سریع از سالن خارج شدم که صدای موزیک مزاحم نباشه
+ من هنوز نرسیدم ، چند دقیقه ی دیگه میام
شاید با خودتون فکر کنید که چرا به ویلی دروغ گفتم درحالی که خیلی وقته به مهمونی رسیدم . عجله نکنید دوستان ، گفته بودم که من باید هرجوری شده حالشو بگیرم !
دوباره وارد سالن شدم و کنار استیو ایستادم
+ معذرت میخوام ، تماس واجب بود
// مشکلی نیست ... احتمال داره که من زودتر از بقیه از مهمونی برم . به خاطر همین میخوام یه چیزی بگم
+ چیزی شده ؟
// نه نه ، میشه لطفا شمارتو برای ارتباط بیشتر داشته باشم ؟ ازت خوشم اومده ...
+ آره حتما .
شمارمو گرفت و ادامه داد
// من باید برم ، چند دقیقه ی دیگه میام
+ یه لحظه وایسا ، میشه لطفا یه عکس با هم بگیریم ؟ بالاخره من باید از دوست پسرم یه عکس داشته باشم
// حتما چرا که نه
بهش نزدیک تر شدم و سلفی گرفتیم . لبخند گرمی زد و گفت
// میبینمت
بعد از رفتنش . سریع عکس رو برای ویلیام ارسال کردم و لبخند پیروز مندانه ای زدم
بعد از چند دقیقه ، ویلیام باهام تماس گرفت
+ جونم ؟
× این پسره کیه ؟ کجایی ؟ رسیدی مهمونی ؟ چرا به من نگفتی بیام ؟
+ عزیزم نفس بگیرم الان برات توضیح میدم
× فقط بگو کجایی
+ بیا اوایل سالن .
به اطراف نگاه کردم ، ویلیام با کت و شلوار رسمی و قدم های محکم و صورتِ سرد و جدی به سمتم قدم بر میداشت
+ خوشتیپ شدی ، دخترا ندزدنت یهو . مواظب خودت باش
بازومو محکم گرفت و از جمعیت دور شد
× اون پسره داخل عکس کی بود ؟
+ آهاااا استیو رو میگی ؟ چیز مهمی نیست . فقط دوست پسرم بود ، همین !
با عصبانیت موهاشو چنگ زد و ادامه داد
× لباس جذب و باز ، دوست پسر ، لجبازی با من
تو چه مرگته هلن ؟ یه بلایی به سرت بیارم که تا عمر داری فراموش نکنی !
بهش نزدیک تر شدم و با ناز لب زدم
+ ببین ویلی جون ، دلم میخواد دوست پسر داشته باشم و به نظرم این رفتارت اصلا درست نیست . استیو پسره خیلی خوبیه و خوشحالم که باهاش آشنا شدم . نمیخوام این فرصت رو از دست بدم
× خفشو فقط خفشو . یکاری نکن یه جوری بزنمت که جنازتو از اینجا ببرن
+ جنازمو ببرن ؟ فقط چون لباس کوتاه پوشیدم و دوست پسر دارم ؟
با صدای آقای یانگ به سمتش برگشتیم
● الکس ... ناتالیا ... چرا اینجا ایستادید ؟ بیاین داخل
همراه آقای یانگ وارد سالن شدیم
● حالتون چطوره خانم ردفورد ؟ امشب خیلی زیبا شدید ...
+ خیلی ممنونم آقای یانگ
ویلیام با حرص منو نگاه میکرد و عصبانیت از نگاهش میبارید ، بعد از اینکه آقای یانگ رفت . دعوا دوباره شروع شد
× فقط بزار برسیم خونه . یکاری میکنم التماسم کنی
+ بشین بابا هی هیچی نمیگم پررو تر میشی اه
با صدای بلند موزیک به اطراف نگاه کردم
زوج ها با هم دیگه میرقصیدن و حتی آقای یانگ هم بینشون دیده میشد
در همون حین استیو رو دیدم که به سمتم قدم بر میداشت . رو به روی من ایستاد و دستشو به سمتم دراز کرد
// افتخار میدید که با شما تجربه ی رقص رو داشته باشم بانوی من ؟
+ حتما آقای لوئیس
روی صحنه ایستادیم و شروع کردیم
استیو کمرم رو گرفت و با ناز دستامو تو هوا حرکت میدادم . به ویلی نگاه کردم
دستاشو داخل جیبش کرده بود و به میز تکیه داده بود
بعد از پایان رقص از استیو دور شدم و به سمت ویلی رفتم ..
مچ دستمو محکم گرفت و از سالن خارج شدیم
+ داری کجا میری ؟ مهمونی هنوز تموم نشده
بدون هیچ حرفی در ماشین رو باز کرد و انداختم داخل
پشت فرمون نشست و حرکت کرد
+ چته وحشی ؟ داری چه غلطی میکنی ؟
با سرعت وحشتناک بالایی رانندگی میکرد
+ آروم بِرون این بی صاحابو نمیخواد منو مثل هرزه های دورت اینجوری بترسونی من خودم ...
یهو با دست محکم زد تو دهنم و چنان عربده ای کشید که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد .. دستمو رو دهنم گذشتم و سعی کردم بغضمو قورت بدم ، از دهنم خون میومد و خیلی درد داشتم
- ۴.۳k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط