چــه حمـــاقـــتی

چــه حمـــاقـــتی

مرا یـــاد نمی کــــند و مــن بـــاز مــی خــواهــمش

چـــه غـــــرور بــی غـــیرتــی دارم من.
دیدگاه ها (۴)

وصل او خواب خوشی بود که می دیدم دوشمرغ شب لال شوی!! بانگ تو ...

چال می افتد کنار گونه ات وقتی تبسم میکنینامسلمانشهر را این چ...

ﺑﺎﯾـــــﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ،ﺁﻧﻘـــــﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘـــــﯽ..ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍ...

بوسه ات واجب... غمت مکروه... لبخندت مباح!ای گناه من... بگو.....

عاشقانه خاص

دارم خاطراتمون رو مرور می‌کنم؛ لرزشِ دستم را حس می‌کنم وقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط