|°•دیشب با خدا دعوایم شد

|°•دیشب با خدا دعوایم شد
|°•با هم قهر کردیم
|°•فکر کردم دیگرمرا دوست ندارد
|°•رفتم گوشه ای نشستم
|°• قطره ای اشک ریختم و خوابم برد
|°•صبح که بیدار شدم
|°•مادرم گفت:
|°•نمیدانی از دیشب تا صبح
|°•چه "بارونی" می آمد...
دیدگاه ها (۵)

میخوام اعتراف کنم... کم اوردم..!!! تویی که اسمت تقدیره... سر...

♨تنهایی یعنی هیچ کسی نباشه اشکاتو پاک کنه…♨♨تنهـایی یعـنی زخ...

ﺣﺎﻟــــــــــــــــــﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖﺧــﻮﺏِ ﺧـــﻮﺏ ...............ﺩ...

فاتحه ای به روح شادی مادر بزرگ مهربان خانم...روحش شاد و یاد...

خاطرات ایمیلیا

رمان

عشق در تاریکی پارت: ۹بعد ار اینکه فکر هامو کردم خوابیدم ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط