پارت چهارم اخر

پارت چهارم ( اخر )


دست‌هایش می‌لرزید.
قلبش مثل طبل در س*ینه‌اش می‌کوبید.

لارا اشک در چشم‌هایش جمع شد. زبانش می‌خواست حقیقت را فریاد بزند، اما صدای تهدید دوباره در ذهنش پیچید:

«یک کلمه به اون بگی، نابود می‌شه.»

او آرام گفت:

– «خواهش می‌کنم… فقط به من اعتماد کن.»

جونگ‌کوک خندید، خنده‌ای تلخ، پر از درد.

– «اعتماد؟ من همه‌چی رو از دست دادم چون بهت اعتماد کردم.»

لارا سرش را پایین انداخت. اشک روی گونه‌هایش لغزید.

– «من… نمی‌تونم چیزی بگم.»

جونگ‌کوک دیگر طاقت نداشت. صدایش شکست:

– «پس همه‌چیز همینه. تو انتخابتو کردی.»

کیفش را برداشت، در را با شدت بست و از خانه بیرون رفت.
لارا همان‌جا ماند، با قلبی که داشت از درد می‌سوخت. زانوهایش خم شدند، روی زمین نشست و بی‌صدا گریه کرد.

– «من خیانتکار نیستم… من فقط دارم تو رو نجات می‌دم…»

اما دیگر کسی آنجا نبود که بشنود.


---


آن شب، جونگ‌کوک تا صبح در خیابان‌ها پرسه زد. باران بی‌وقفه می‌بارید، اما او اهمیتی نمی‌داد.
هر قطره‌ی باران مثل زخمی تازه روی صورتش بود.
در ذهنش فقط یک تصویر می‌چرخید:

لارا و آن مرد.
و این فکر مثل خنجری ع*میق‌تر در قلبش فرو می‌رفت.


---


روزهای بعد مثل کابوس گذشتند.
جونگ‌کوک خودش را به کار و تمرین مشغول می‌کرد، اما هیچ چیز نمی‌توانست صدای لارا را از ذهنش بیرون کند.
هر بار که چشمانش را می‌بست، آن صحنه برمی‌گشت: لارا در کوچه، کنار آن مرد.
در دلش هنوز جرقه‌ای از امید بود که شاید همه‌ی این‌ها فقط سوءتفاهم باشد…
اما غرور و خشم نمی‌گذاشت برگردد و بپرسد.


---

لارا در جنگی خاموش گرفتار بود.
هر بار مجبور می‌شد به دیدارهای اجباری برود، هر بار دروغی تازه برای تأخیرهایش بسازد.
هر بار که به چشم‌های پر از شک جونگ‌کوک نگاه می‌کرد، قلبش تکه‌تکه می‌شد.

آن شب، باران شدیدی می‌بارید. خیابان‌ها پر از انعکاس چراغ‌های نئون بود.
لارا با چتر سیاه کوچکش از خانه خارج شد. به خودش قول داده بود این بار آخر است.

– «فردا… فردا همه‌چیزو بهش می‌گم. دیگه نمی‌تونم سکوت کنم.»

صدایش زیر باران گم شد

در همان کوچه‌ی تاریک، مرد ناشناس منتظرش بود.

– «خوب اومدی.»

صدایش سرد بود.

«یادت باشه، من هنوز همه‌چیو می‌دونم. یه قدم اشتباه، و اون پسر…»

لارا حرفش را برید.

– «بسه! دیگه نمی‌خوام این بازیو ادامه بدم.»

مرد جلو آمد. لبخند سردی زد.

– «تو انتخاب می‌کنی… اما بدون، انتخابت بهایی داره.»

لارا نفسش را لرزان بیرون داد. چرخید و قدم‌هایش را تند کرد. باران شدیدتر شد.
چند دقیقه بعد، چراغ‌های ماشین از دور نمایان شد…
صدای ترمز، جیغ لاستیک‌ها…
و بعد… سکوت.


---


خبر مثل صاعقه به جونگکوک رسید.
«لارا… تصادف کرده.»

جونگ‌کوک در بیمارستان به سمت اتاق دوید. قلبش می‌کوبید، پاهایش سست شده بودند.
اما وقتی رسید، دیگر دیر بود.

پیکر بی‌جان لارا روی تخت بود. چهره‌اش آرام، مثل کسی که خوابیده.
جونگ‌کوک دست‌های سردش را گرفت، بغضش ترکید.

– «نه… نه… تو نمی‌تونی منو ول کنی…»

اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریختند.


---


چند روز بعد، در مراسم خاکسپاری، باران دوباره بارید.
جونگ‌کوک کنار سنگ قبر ایستاده بود، نگاهش خیره به نامی که روی سنگ حک شده بود:

«لارا – سکوتش پر از عشق بود.»

یکی از دوستان نزدیک لارا به آرامی کنارش آمد.

– «باید یه چیزی بدونی… لارا هیچ‌وقت بهت خیانت نکرد. اون فقط مجبور بود. تهدیدش کرده بودن. اون… داشت از تو محافظت می‌کرد.»

جونگ‌کوک خشکش زد.
حقیقت مثل پتک روی سرش فرود آمد.

زانو زد، دستانش را روی خاک گذاشت.

– «تو هیچ‌وقت خیانتکار نبودی… من بودم… من بهت شک کردم.»

اشک‌هایش زمین را خیس کردند.


آن شب، در اتاق خالی‌شان، دفترچه‌ی لارا را پیدا کرد.
بین صفحات، جمله‌ای با دست‌خط او نوشته شده بود:

«جونگ‌کوک… حتی اگر روزی ازم متنفر بشی، بدون همه‌ی این‌ها فقط برای نجاتت بود.»

جونگ‌کوک دفترچه را به س*ینه‌اش فشرد و بی‌صدا گریه کرد.
تمام وجودش را عذاب وجدان و اندوه فرا گرفته بود، اما دیگر هیچ فایده ای نداشت.


پایان
دیدگاه ها (۱۳)

درخواستی جیمین پارت اول ات همیشه در پایان روز، وقتی خورشید ک...

پارت دوم ات وقتی آن موجود کوچک را به خانه آورد، هنوز مطمئن ن...

پارت سومروزها به سرعت می‌گذشتند، اما آرامش دیگر به خانه‌ی کو...

پارت دوم لارا و جونگ‌کوک بعد از آشنایی‌شون روز به روز نزدیک‌...

(لیها ایستاد و داشت لباسشو درست می کرد) چانگهو چاقویش را درا...

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط