لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد,

لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد,
سکوتی به وسعت دشتهای شرق,
زمین را به خاموشی مطلق می کشاند....
هیچ کلامی گفته نشد....
فقط چشم مانده بود و چشم....
تنها دل بود که از حال دل خبر داشت....
آسمان گرد جدایی می پاشید...
ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند....
باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد....
اما....
ناگاه صدایی آمد....!!!
خاموش....
تقدیر است....
جدایی سر نوشت است....
ماه هم با زمان قهر کرد....
شب تیره وتار بود....
آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود....
قدرت اشک بود که دل را نجات داد....
وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند....
خداحافظ....
وبرای همیشه خاموش شد....
دیده پر از خون بود تنها....
قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز....
دیدگاه ها (۷)

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁴اتاق ت...

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

White Lotus | Part 32یک هفته بعد...تصمیمشان قطعی شد.نه دعوای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط