بـزرگ که میشــــوی ؛

بـزرگ که میشــــوی ؛

غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ،

درد هـایت نــیز !

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ،

در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی ...!
دیدگاه ها (۱)

🍂 کم کم دخترک رنگین پوش تابستان چمدان کوچکش را جمع میکند تا ...

میدانی چیست..!یک وقت هایی باید خودت را به بیخیالی بزنی...بیخ...

@ ferdosi:حکایت ما آدمهاحکایت کفش هاییه کهاگه جفت نباشند هر ...

بفرماییدناهار......

من وقتی کوچیک بودم و الان چه تغیری کردم .

زاد روزم مبارک♥︎ بیست و سه مرداد هشتادو چهار زاده شدم توی عص...

پدربزرگ همیشه می‌گفت:«اگه می‌خوای غصه نخوری،به عقب برنگرد.چی...

دستت را می گذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ...

انسانی را می‌ربایند، روزها خانواده‌اش را میان امید و هراس مع...

My best friend

lost leaves/ معرفی رمان جیمین

انسانی را می‌ربایند، روزها خانواده‌اش را میان امید و هراس مع...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتبارون ریزی شروع شده بود و خیابون‌...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط