مستی در شب P
🥂مستی در شب🥂 🪐P10🪐
دست میکنه تو جیبش و یه چیز کوچولو درمیاره. یه النگو نقرهست که روش نوشته: «مادر شجاع من».
· جونگکوک: «اینم یه چیز کوچولو برای خودت. که یادت باشه چقدر قوی هستی.»
· تو: (بغض میکنی) «کوک...»
· جونگکوک: «نه، گریه نکنیا! الان بچه گریه میکنه اون تو. میگه مامانم بازم ناراحته.»
· تو: (میخندی وسط بغض) «احمق...»
· جونگکوک: «آره. احمقِ تو.»
همونطور که هندونه میخوری و نگاهش میکنی، میبینی چقدر خوشحاله از اینکه تونسته یه کم آرومت کنه. شبا بیدار موندن براش مهم نیست. صبح زود هندونه پیدا کردن براش مهم نیست. فقط تو مهمی.
همون روز - ساعت ۴ بعدازظهر
زنگ خونه به صدا درمیاد. جونگکوک مثل یه محافظ شخصی میپره سمت در، ولی قبل از باز کردن، برمیگرده سمت تو که روی کاناپه دراز کشیدی.
· جونگکوک: «راحت هستی؟ چیزی کم نداری؟ بالشت رو درست کردم؟ پاهات اذیت نمیکنه؟»
· تو: (میخندی) «کوک! در رو باز کن بذار دکتر بیاد تو.»
· جونگکوک: «باشه باشه...»
در رو باز میکنه. دکتر خانوم میانسال مهربونی با یه کیف پزشکی بزرگ وارد میشه. با دیدن جونگکوک که جلوی در وایساده و موهای ژولیده و چشمای خستهاش معلومه نخوابیده، یه لبخند میزنه.
· دکتر: «سلام آقای جئون. خسته به نظر میرسید.»
· جونگکوک: «سلام دکتر. من خوبم. بفرمایید داخل. خانومم اونجاست.»
دکتر میاد تو، کنار کاناپه میشینه. جونگکوک هم میاد پشت کاناپه میایسته، درست جایی که بتونه همه چی رو ببینه.
· دکتر: «خب مامان جوان! حالت چطوره؟ شنیدم شبها نمیتونی خوب بخوابی.»
· تو: (با نگاهی به جونگکوک) «آره... یه کم بیخوابی دارم.»
· دکتر: «فقط بیخوابی؟ تهوع؟ ورم پا؟ درد کمر؟»
· تو: «همش هست...»
· دکتر: «طبیعیه. دیگه ماه آخر دیگه. خانم جئون باید خودش رو آماده کنه.»
· جونگکوک: (از پشت کاناپه) «آماده یعنی چی؟ یعنی ممکنه زودتر از موعد...»
· دکتر: (با لبخند) «آروم باشید آقای جئون. یعنی هر لحظه ممکنه شروع بشه.»
· جونگکوک: (رنگ از صورتش میپره) «هر... هر لحظه؟!»
ادامه.......
دست میکنه تو جیبش و یه چیز کوچولو درمیاره. یه النگو نقرهست که روش نوشته: «مادر شجاع من».
· جونگکوک: «اینم یه چیز کوچولو برای خودت. که یادت باشه چقدر قوی هستی.»
· تو: (بغض میکنی) «کوک...»
· جونگکوک: «نه، گریه نکنیا! الان بچه گریه میکنه اون تو. میگه مامانم بازم ناراحته.»
· تو: (میخندی وسط بغض) «احمق...»
· جونگکوک: «آره. احمقِ تو.»
همونطور که هندونه میخوری و نگاهش میکنی، میبینی چقدر خوشحاله از اینکه تونسته یه کم آرومت کنه. شبا بیدار موندن براش مهم نیست. صبح زود هندونه پیدا کردن براش مهم نیست. فقط تو مهمی.
همون روز - ساعت ۴ بعدازظهر
زنگ خونه به صدا درمیاد. جونگکوک مثل یه محافظ شخصی میپره سمت در، ولی قبل از باز کردن، برمیگرده سمت تو که روی کاناپه دراز کشیدی.
· جونگکوک: «راحت هستی؟ چیزی کم نداری؟ بالشت رو درست کردم؟ پاهات اذیت نمیکنه؟»
· تو: (میخندی) «کوک! در رو باز کن بذار دکتر بیاد تو.»
· جونگکوک: «باشه باشه...»
در رو باز میکنه. دکتر خانوم میانسال مهربونی با یه کیف پزشکی بزرگ وارد میشه. با دیدن جونگکوک که جلوی در وایساده و موهای ژولیده و چشمای خستهاش معلومه نخوابیده، یه لبخند میزنه.
· دکتر: «سلام آقای جئون. خسته به نظر میرسید.»
· جونگکوک: «سلام دکتر. من خوبم. بفرمایید داخل. خانومم اونجاست.»
دکتر میاد تو، کنار کاناپه میشینه. جونگکوک هم میاد پشت کاناپه میایسته، درست جایی که بتونه همه چی رو ببینه.
· دکتر: «خب مامان جوان! حالت چطوره؟ شنیدم شبها نمیتونی خوب بخوابی.»
· تو: (با نگاهی به جونگکوک) «آره... یه کم بیخوابی دارم.»
· دکتر: «فقط بیخوابی؟ تهوع؟ ورم پا؟ درد کمر؟»
· تو: «همش هست...»
· دکتر: «طبیعیه. دیگه ماه آخر دیگه. خانم جئون باید خودش رو آماده کنه.»
· جونگکوک: (از پشت کاناپه) «آماده یعنی چی؟ یعنی ممکنه زودتر از موعد...»
· دکتر: (با لبخند) «آروم باشید آقای جئون. یعنی هر لحظه ممکنه شروع بشه.»
· جونگکوک: (رنگ از صورتش میپره) «هر... هر لحظه؟!»
ادامه.......
- ۵.۲k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط