_«چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟»

_«چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟»
_«شش ماه و هفت روز»
_«بهت یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!»
_«آن چیست؟»
_«روز شماری مکن. حتی اگر فکر می‌کنی در مهلکه افتاده‌ای روز شماری مکن!
حالا هم لحظه شماری مکن!
شب نمی‌تواند تمام نشود.
طبیعت شب آن است که برود رو به صبح.
نمی‌تواند یک جا بماند.
مجبور است بگذرد.
اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظه‌ها کنی، خودت گذر لحظه‌ها را سنگین و سنگین‌تر می‌کنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.»


طریق بسمل شدن
محمود دولت آبادی
دیدگاه ها (۵)

یک دختر معمولی و یک فیلسوف بزرگ مثل هم هستند: از دیدگاه هر د...

عمر دراز عیبش این است که دل آدم باید بار سنگین عزای همهٔ عزی...

مادرم همیشه می گفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد، باید دائ...

آری، بشر موجود سرسختی‌ست. من تصور می‌کنم بهترین تعریفی کهمی‌...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

⏳ زمان همچون جریانی آرام و بی‌پایان، از میان زندگی ما عبور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط