برو ای عقل، مگو عشق چنان کرد و چنین

برو ای عقل، مگو عشق چنان کرد و چنین

پادشاه است و بر او چون و چرایی نرسد
دیدگاه ها (۰)

می دانیمـدت هـاسـتایـسـتـاده ام بـر فـراز اتـفـاقـی کـهنـمـی...

گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش !سهم ما از عشق هم شد قسمت ز...

اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام، تلخم، خرابم، هیچم... اگ...

آیا ندیدی خورشید از انگشتان کسی که دوستش می‌داری طلوع می‌کند...

به کجا چنین شتابان!!!!!! ای دوست..؟؟؟چنان رفتی و دل بردی که ...

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ...

دلم در زیر بار آرزوها مردنهال عمر من افسرد؛ افسـردچه امیدی چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط