سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...



## ✦ سکوتِ سمی و طغیانِ خورشید ✦

ناروتو بعد از کلی فریاد زدن، وقتی دید حتی پژواکِ صداش هم جوابی نمیده، با ناتوانی رویِ تختِ نرم و ابریشمی دراز کشید.
اعصابش مثلِ سیمِ گیتاری که بیش از حد کشیده شده باشه، آماده‌یِ پاره شدن بود.
یک ساعت گذشت...
ساعت‌ها در قصرِ اوچیها، انگار کش می‌اومدن.

بالاخره، صدایِ جیرجیرِ درز سنگیِ در بلند شد.
ناروتو سریع نیم‌خیز شد. صدایِ کشیده شدنِ زنجیرهایِ سردِ رویِ تخت، تویِ گوشش پیچید، صدایی که حالا دیگه نمادِ اسارتش بود.
اون «آنا» بود. خدمتکارِ وفادار و دوستِ‌اش.
اما... این آنا، اون آنایِ همیشگی نبود.
چشم‌هایِ همیشه خمار و مهربونش، حالا باریک‌تر و سردتر شده بودن، انگار که نورِ زندگی از توشون کشیده شده باشه. چهره‌یِ خون‌آشامی‌اش، همیشه سرد و خوناشامی بود اما حالا مثلِ یه مجسمه‌یِ یخی، هیچ احساسی رو بروز نمی‌داد.

ناروتو سعی کرد با همون لحنِ همیشگی و دوستانه‌اش، یخِ اتاق رو بشکنه:
— «آنا؟ هی، خوبی؟ چیشده؟ چرا زنجیرم کردن؟ تو که می‌دونی من از این بازی‌ها خوشم نمیاد، مگه نه؟»
آنا حتی نگاهش هم نکرد.
اون فقط سینیِ غذا رو با حرکاتی ماشینی و سرد، رویِ لبه‌یِ تخت گذاشت.
انگاری ناروتو، نه اون دوستِ صمیمی، که فقط یه موجودِ زنده‌یِ مزاحم بود که باید بهش جیره‌یِ روزانه داده می‌شد.

ناروتو سکوت کرد، اما یه چیزی... یه چیزِ خیلی متفاوت تویِ این هوا بود. بویِ ترس و انزوا.
ناروتو جدی شد. اون خورشیدی که همیشه می‌تابید، حالا پشتِ ابرهایِ تیره پنهان شده بود و وقتش بود که رعد و برق بزنه.
— «آنا! به دستام زنجیر وصله. برو ساسوکه رو صدا کن تا بیاد بازشون کنه! وگرنه... وگرنه من این زهرماری رو نمیتونم بخورم!»

آنا برایِ اولین بار متوقف شد. با همون صدایِ یکنواخت و بی‌‌روحش گفت:
— «خورشید بزرگ... زنجیرها به اندازه‌یِ کافی دراز هستن و مزاحمِ خوردن غذ_»

حرفش نیمه‌کاره موند.
ناروتو دیگه نتونست تحمل کنه. صدای خشمگینانه‌اش، دیوارهایِ سنگیِ قصر رو لرزوند:
— «گفتم برو ساسوکه رو بیار! این یه دستورِ مستقیم از طرفِ خورشیدِ این قلمروئه! بگو بیاد اینجا، همین الان!»

آنا خشکش زد. چشماش گشاد شد.
اون ناروتویی که همیشه با لبخند و شوخی با همه برخورد می‌کرد، حالا داشت با چنان اقتداری فرمان می‌داد که حتی یه خون‌آشامِ خونسردی مثلِ آنا هم نمی‌تونست نادیده‌اش بگیره.
او به سرعت سرش رو خم کرد، انگار که در برابرِ یه پادشاهِ خشمگین زانو زده باشه:
— «بله...خورشید مقدس...»

آنا با تعجبی که تویِ چشماش موج می‌زد، از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

---

## ✦ برخوردِ دو دنیایِ یخ‌زده ✦

آنا داشت تویِ راهرویی که به سما اتاق ساسوکه ختم میشد قدم می‌زد تا بهش بگه، که ناگهان...
قدم‌هاش رو سست کرد.
انتهایِ راهرو، اون سایه‌یِ بلند و ترسناک رو دید.
ساسوکه بود.
با همون چهره‌یِ سرد و یخی که در این مدت، تمامِ قصر رو به سرما و بی‌جانی کشانده بود.
اون داشت به سمتِ اتاقِ ناروتو می‌اومد.
هر قدمش، ضرب‌آهنگی از مرگ رو به همراه داشت.
ساسوکه وقتی آنا رو دید، مکث نکرد. نگاهش مثلِ تیغِ برنده از رویِ صورتِ آنا گذشت.

اون انگار می‌دونست ناروتو چی گفته.
انگار تمامِ فریادهایِ خورشیدِ زندانی‌اش رو شنیده بود... 🌙🪦☀️🩸⛓️

و حالا وقت ساکت کردنش بود.
---
دیدگاه ها (۵)

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط