رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۴
لقمهمو توي دهنم گذاشتم.
عطیه با تعجب گفت: بچم؟!
اخم کردم.
-خیلوخب توعم! یه چیز گفتم.
لبخند بدجنسی زد و کمی به سمتم خم شد.
-بگو ببینم، نکنه از این پسره خوشت اومده؟
یه ابرومو بالا انداختم.
-صبحونتو بخور تا آش و لاشت نکردم.
سعی کرد نخنده و سري تکون داد.
کشیده گفت: باشه خانم.
چشم غرهاي بهش رفتم و به خوردنم ادامه دادم.
همین که عطیه توي حموم رفت به سمت ماهان
رفتم و پایین کاناپه نشستم.
آروم موهاي روي صورتشو کنار زدم.
-نمیذارم هیچ دختري بهت آسیب برسونه، شاید تو خر باشی و زود خام بشی اما من که هم جنسهامو بهتر میشناسم.
دستمو روي گونش کشیدم.
-پس نگران نباش، خودم مواظبتم.
با کمی مکث بلند شدم.
خواستم برم اما طاقت نیاوردم، خم شدم و
پیشونیشو بوسیدم.
چرخیدم و تا خواستم قدمی بردارم مچم گرفته شد
و تا بخوام بفهمم روي ماهان پرت شدم که هینی
کشیدم و چشمهامو بستم.
دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و با صداي گرفتهاي
گفت: صبح بخیر بد اخلاق، بالا سر من چیکار می
کردي؟
چشمهامو باز کردم و با اخم گفتم: ولم کن بلند شو
صبحونه بخور، میدونی ساعت چنده؟
موهام که از شال بیرون اومده بود و روي صورتش
ریخته بود رو پشت گوشم برد.
-نه، ساعت چنده؟
-یازده.
خمیازهاي کشید.
-هنوز وقت واسه خوابیدن هست، امروز جمعهست.
پوفی کشید.
-شب جمعهمونم خراب شد.
منظورشو گرفتم و با حرص مشتی به گونهش زدم
که با چشمهام گرد شده دستشو روي گونهش
گذاشت.
-چرا میزنی؟
نفس پر حرصی کشیدم.
-ولم کن و دیگه هم رفع زحمت کن.
دستشو برداشت و لبخند شیطونی زد.
-من حالا حالاها اینجام عزیزم.
لپمو کشید.
-مگه میتونم تو رو ول کنم برم تو خونه تک و تنها
بشینم؟
اخمهام از هم باز شدند اما سعی کردم جدیتمو حفظ
کنم.
-خیلوخب ولم کن.
ولم که نکرد هیچ تازه جاي خودشو هم باهام عوض
کرد که با غضب بهش نگاه کردم.
دستشو روي چشمهام گذاشت.
-اینجور نگام نکن ترسناك میشی.
دستشو برداشتم و موهاشو تو مشتم گرفتم.
-بلند میشی یا نه.
ابروهاشو بالا انداختم که با حرص موهاشو کشیدم
که اوفی گفت و با صورت در هم سعی کرد دستمو
برداره.
-ول کن دیوونه میسوزه.
با حرص گفتم: از روم بلند میشی یا این موهاي
خوشگلتو بکنم؟
متعجب بهم نگاه کرد که تازه فهمیدم چی زر زدم.
سریع موهاشو ول کردم و جوري که اتفاقی نیوفتاده
با اخم گفتم: چیزي شده که با تعجب بهم نگاه می
کنی؟
به صورتم نزدیک شد و شیطون گفت: به نظرت
موهام خوشگله؟ دوست داري کلا مال تو باشه و هر روز دستتو توش بکشی؟
برخلاف واقعیت گفتم: نخیرم نمیخوام، حالا هم از
روم بلند شو، ماشااالله کم سنگین نیستی!
به لبم نزدیک شد.
-میدونی محدثه، دوست دارم تماما مال من باشی.
شالو از سرم انداخت و سرشو تو موهام فرو کرد و
عمیق بو کشید.
#پارت_۱۵۴
لقمهمو توي دهنم گذاشتم.
عطیه با تعجب گفت: بچم؟!
اخم کردم.
-خیلوخب توعم! یه چیز گفتم.
لبخند بدجنسی زد و کمی به سمتم خم شد.
-بگو ببینم، نکنه از این پسره خوشت اومده؟
یه ابرومو بالا انداختم.
-صبحونتو بخور تا آش و لاشت نکردم.
سعی کرد نخنده و سري تکون داد.
کشیده گفت: باشه خانم.
چشم غرهاي بهش رفتم و به خوردنم ادامه دادم.
همین که عطیه توي حموم رفت به سمت ماهان
رفتم و پایین کاناپه نشستم.
آروم موهاي روي صورتشو کنار زدم.
-نمیذارم هیچ دختري بهت آسیب برسونه، شاید تو خر باشی و زود خام بشی اما من که هم جنسهامو بهتر میشناسم.
دستمو روي گونش کشیدم.
-پس نگران نباش، خودم مواظبتم.
با کمی مکث بلند شدم.
خواستم برم اما طاقت نیاوردم، خم شدم و
پیشونیشو بوسیدم.
چرخیدم و تا خواستم قدمی بردارم مچم گرفته شد
و تا بخوام بفهمم روي ماهان پرت شدم که هینی
کشیدم و چشمهامو بستم.
دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و با صداي گرفتهاي
گفت: صبح بخیر بد اخلاق، بالا سر من چیکار می
کردي؟
چشمهامو باز کردم و با اخم گفتم: ولم کن بلند شو
صبحونه بخور، میدونی ساعت چنده؟
موهام که از شال بیرون اومده بود و روي صورتش
ریخته بود رو پشت گوشم برد.
-نه، ساعت چنده؟
-یازده.
خمیازهاي کشید.
-هنوز وقت واسه خوابیدن هست، امروز جمعهست.
پوفی کشید.
-شب جمعهمونم خراب شد.
منظورشو گرفتم و با حرص مشتی به گونهش زدم
که با چشمهام گرد شده دستشو روي گونهش
گذاشت.
-چرا میزنی؟
نفس پر حرصی کشیدم.
-ولم کن و دیگه هم رفع زحمت کن.
دستشو برداشت و لبخند شیطونی زد.
-من حالا حالاها اینجام عزیزم.
لپمو کشید.
-مگه میتونم تو رو ول کنم برم تو خونه تک و تنها
بشینم؟
اخمهام از هم باز شدند اما سعی کردم جدیتمو حفظ
کنم.
-خیلوخب ولم کن.
ولم که نکرد هیچ تازه جاي خودشو هم باهام عوض
کرد که با غضب بهش نگاه کردم.
دستشو روي چشمهام گذاشت.
-اینجور نگام نکن ترسناك میشی.
دستشو برداشتم و موهاشو تو مشتم گرفتم.
-بلند میشی یا نه.
ابروهاشو بالا انداختم که با حرص موهاشو کشیدم
که اوفی گفت و با صورت در هم سعی کرد دستمو
برداره.
-ول کن دیوونه میسوزه.
با حرص گفتم: از روم بلند میشی یا این موهاي
خوشگلتو بکنم؟
متعجب بهم نگاه کرد که تازه فهمیدم چی زر زدم.
سریع موهاشو ول کردم و جوري که اتفاقی نیوفتاده
با اخم گفتم: چیزي شده که با تعجب بهم نگاه می
کنی؟
به صورتم نزدیک شد و شیطون گفت: به نظرت
موهام خوشگله؟ دوست داري کلا مال تو باشه و هر روز دستتو توش بکشی؟
برخلاف واقعیت گفتم: نخیرم نمیخوام، حالا هم از
روم بلند شو، ماشااالله کم سنگین نیستی!
به لبم نزدیک شد.
-میدونی محدثه، دوست دارم تماما مال من باشی.
شالو از سرم انداخت و سرشو تو موهام فرو کرد و
عمیق بو کشید.
- ۱.۴k
- ۰۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط