روزهای بارانی...

روزهای بارانی...

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی ؟
گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور ؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است !
-راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود...

واهه آرمن*
دیدگاه ها (۱)

به رویدادی بزرگ محتاجیم اتفاقی که بی خبر باشد کاش وقتی به خا...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

برای قصه گفتن بهانه نداشت مادربزرگ،رفتن تورا بهانه کرد ماندن...

داشتم از این شهر میرفتمصدایم کردیجا ماندماز کشتی ای که رفت و...

گاهیوسطِ روزِ عادی،بی‌هیچ بهانه،یادم می‌آیدروزیبرای یک صدا،ت...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط