❣جوانی رفت پیش پیری

❣جوانی رفت پیش پیری
گفت: روزی ندارم
گره افتاده بکارم
پیر مرد گفت:
دست پدر مادرت را ببوس
گفتم:چرخ روزگار
بکامم نیست برکت از
خانه ام رفته است
گفت :
دست پدر مادرت را ببوس
دیدگاه ها (۳)

یکی از مسائل مهمی که در رزق معنوی و مادی شما تاثیر گذار هست ...

خوشحال شدن از خوشحالی دیگران فقط یه ذات خوب میخواد

به قیمت سفید شدنموهایم تمام شدولی اموختم کهناله ام سکوت باشد...

بهترین انساناز عمل اش شناخته میشودو گرنه سخنان خوبدر دیوارها...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

★彡   Part 34 彡★ با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: ...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

داستان عاشقانه جدید

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 46ا. ت: الان؟جونگکوک: بله.ا. ت...

#حکایت_قدیمی باغبانی که نمی‌توانست دزدان را بگیردچنین حکایت ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:3بعد کلی بحث بالاخره تهیونگ توانست پسر ...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط