سیلام بیب های من ☺️ خوبین گل ها 🎀 عصرتون بخیر خوشگلام 🌹 ا

سیلام بیب های من ☺️ خوبین گل ها 🎀 عصرتون بخیر خوشگلام 🌹 این پارت رو هدیه میدم به شما خوشگلام 🥺✨
لطفاً حمایت کنید خوشگلام 🥺 🫶🙏🙏🙏🙏
رمان:
«عموی ناتنی من»

Part:7

ویو «ا/ت»
رفتیم تو اتاق :
+خوشگله ؟
-اره خوشگله ولی (نزدیک شد دستامو گرفت) نه به اندازه تو
خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم و لبخند خنجولی زدم ، سرمو با دستاش قاب کرد و سرمو آورد بالا:
-یاااااا من دیگه شوهرتم نباید خجالت بکشی .... البته خودم خجالتتو درمیارم
با فهمیدن منظورش دستامو گذاشتم رو صورتم که بلند خندید ، سرمو بالا آوردم که لب+اشو گذاشت رو لب+ام داشتم با چشمای اندازه توپ تنیس نگاهش میکردم ولی اون چشماشو بسته بود و با ولع می‌بوسید با گازی که گرفت همکاری کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم ، اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ، و به خودش نزدیکم کرد ، در همین حین در با صدای بلند باز شد از بوسیدن دست کشیدیم که با چهره عصبانیه جونگکوک رو به رو شدیم:
&اینجا چه خبره ؟
-معلوم نیست (اشاره به خودمون)
&یعنی چی معلوم نیست ؟ شما هنوز پنج دقیقه نگذشته که دارین از این کارا میکنین
- بلاخره میکردیم چه شب عروسی چه الان کوکی جان
&اون شب اون شبه الان الانه باهم فرق میکنن ته جان
داشتن همینجوری ادامه میدادن که از تهیونگ جدا شدم با صدای بلندی گفتم :
+بسهههههه تمومشششش کنید
هردو تاشون خفه خون گرفتن ، رو تخت نازنینم نشستم :
+هردو تاتون گمشین بیرون می‌خوام یکم چرت بزنم
-داری منو بیرون میکنی ؟ شوهرتو ؟ شوهر نازنینت رو بیرون می‌کنی آخه ؟
+اره
-اعتماد به سقفت رو بنازم زن خوشگلم
+ممنونم شوهری جونم
&اه اه چندشم شد ، بس کنید این چص بازی هارو ، بیا (لباسو رو پرت کرد سمت تهیونگ ، عکس لباس رو میزارم ) این لباستو ، شبم من پیشتون میخوابم ، بابا گفت
سرمو با سرعت چرخوندم سمتش :
+یعنی چی ؟
&یعنی اینکه من باید با شما بخوابم ، و وستتون (نمدنم درسته یانه؟)
باید بخوابم عجقم
- همینمون کم بود (زیر لب)
&شنیدم ها
-گفتم که بشنوی
+اه تمومش کنید برید بیرون توروخدا می‌خوام بخوابم
-باشه خانومم ولی نهار نمی‌خوری ؟
+نچ ددی
- اییییی شیطونک (نگاه شیطانی )
-بیا بریم کوکی جان (رو به جونگکوک) بزاریم فرشته ام بخوابه
&ایش باشه
هردو تاشون رفتند بیرون ، پاشدم آرایشمو پاک کردم ، موهامو شونه کردم و باز گذاشتم لباسمو عوض کردم (عکسشو میزارم) روتین پوستیمو انجام دادم ، رو تخت دراز کشیدم ساعت و نگاه کردم که ساعت ۱۲ بود ،چونکه گشنم نبود هیچی نخوردم ، ساعتمو کوک کردم برای ساعت ۲ ، رفتم عروسک خرگوشیمو بغل کردم و کم کم سیاهی ......
ادامه دارد ......
دیدگاه ها (۲)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

رمان تهیونگ

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

پارت 3لحظه ی دیدار با تو استور نازم @karlykarlyا.ت چیزی نگفت...

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط