گم کرده ام تو را

گم کرده ام تو را
میان مهِ غلیظی از سکوت
میانِ هاله ای از ابهام

نفس نفس به تو نزدیک شدم
قدم قدم از من دور شدی
آنقدر که دیگر نمی شناسمت

و من هر فصل را
در آغوش کشیدم
تا ردّی از تو بگیرم
و تنِ هیچ فصلی
داغ تر از زمستانی نبود
که عاشقم کردی

خیابان ها را
کوچه ها را
به دنبالت قدم زدم
و در میان مردم شهر
شانه به شانه از کنارت گذشتم

چشم در چشم
و تو چقدر غریبه ای
اما
چهره ات آشناست...
دیدگاه ها (۲)

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشدبگذاری برود! آه... به اصرار ...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ایآتش خرمن آهی که به قلبم زده...

اشک من در سوگ هجرانت جهانی تر بکرد پس جهانی درد هجرت را زمن ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۰: دیوونه‌ای که دست نمی‌کشهسوآ هنوز نفس‌ن...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۳۹🌌مه پشت سر آیدا ظاهر شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط