Mycompanymodel

#My_company_model
پارت2
ویو بینا
سرمو آوردم بالا که با یه پسر جذاب روبه رو شدم من یه مدت فمنیست بودم ولی برای کار توی این شرکت مجبور شدم که فمنیست بودنمو کنار بزارم.
+چیزه... ببخشید... میشه برید کنار؟!
_کجا با این عجله بودی حالا(بم و خش دار)
+اه... برو کنار پسره الدنگ... ایشش
زدمش کنار و رفتم داخل شرکت
شرکت بزرگ و خوشگلی بود به سمت یه میز رفتم انگا مدیر بود.
+ببخشید دفتر آقای جئون کجاست؟
مدیر= شما خانم یون بینا هستید؟
+ب... بله خودمم
مدیر=خوب.... اقای جئون نیستت سفر کاری داشتند به اتاق پسرشون برید در جریان هستن.
+... خوب اتاق... ایشون کجاست...
مدیر= اتاق ای... ااا خودشون امدن همراشون برید.
سرمو چرخوندم که دیدم.
ویو جونکوک
دختره هیزی بود و خیلی خوشگل ااا جونکوک دیونه شدی چی میگی برا خودت وا
بعد از بلبل زبونیش رفت توی شرکت.
ویو بینا
+عه.... ت... توی.... پ.. پسر. اقای.. ج... جئون(لبخند ضایع)
_اره خودم(نیشخند)
مدیر=خوب اقای جئون ایشون برای مصاحبه امدن بهتون گفته بودم و اینکه میخاستم باباتون رو ببینن.
_خوبه... دنبالم بیا.
+چشم

چطور شددد؟؟
10لایک و 5بازنشر
دیدگاه ها (۱)

#My_company_model پارت 3ویو بینا پشت سرش مثل یه اردک راه میر...

#My_company_modelپارت 1ویو بینا: امروز قرار بود برم پیگیر کا...

#My_company_modelخلاصه: داستان از جای شروع میشه که دختر قص...

پارت اول :قسمت اشناییتهیونگ ، انیا یعنی تو ، الا نامزد جونکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط