بسم الله

بسم الله

شهید جلال افشار

از اصفهان به قم می رفت. صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد، جلال را آزار می داد. رفت و با خوشرویی به راننده گفت: (( اگر امکان داره یا نوار رو خاموش کنید یا برای خودتون بذارین. ))
راننده با تمسخر گفت: (( اگه ناراحتی میتونی پیاده شی! ))
جلال رفت توی فکر! هوای سرد و بیابان تاریک و...
نیت کرد تا وجدان خفته راننده را بیدار کند.
این بار به راننده گفت: (( اگه خاموش نکنی پیاده میشم! ))
راننده هم نه کم گذاشت نه زیاد، پدال ترمز را فشار داد و ایستاد و گفت: (( بفرما! ))
جلال پیاده شد.
اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همین که جلال به اتوبوس رسید، راننده به جلال گفت: (( بیا بالا جوون، نوار رو خاموش کردم. ))
سالها بعد که خبر شهادت جلال را به آیت الله بهاء الدینی دادند، ایشان در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمودند:
(( امام زمان (عج) از من یک سرباز خواست، من هم صاحب این عکس را معرفی کردم. ))
راز گل سرخ/ص10

شهدا را یاد کنیم با یک صلوات وعجل فرجهم
دیدگاه ها (۴)

🌹بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌹اللّهُمَّ صَلِّ عَلی ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

فاصله یک لبخند تا جنون

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

# فصل اول: اعتراف در تاریکینمای بیرونی ویلای پدر سینا، زیر ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط