شرط نرسید ولی گذاشتم
شرط نرسید ولی گذاشتم
ℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه
«سئورا»
نور خورشید مستقیم توی چشمام میخورد.
چشمام رو آروم باز کردم و چند بار پلک زدم.
ولی...
اینجا اتاق من نبود!
سئورا: اینجا... کجاست؟!
آروم از روی تخت بلند شدم.
به اطرافم نگاه کردم.
اتاق خیلی بزرگ بود و وسایلش کاملاً با اتاق خودم فرق داشت.
روی دیوار چند تا نقاشی عجیب بود.
یه پنجرهی بزرگ هم روبهروم بود که ازش یه شهر خیلی قشنگ دیده میشد.
سئورا: صبر کن...
آروم سمت پنجره رفتم.
بیرون رو نگاه کردم.
آدمایی که لباسهای عجیب پوشیده بودن توی خیابون راه میرفتن.
چند تا مغازه هم بود که اسمهاشون رو اصلاً نمیشناختم.
سئورا: من خوابم؟
یه سیلی آروم به صورت خودم زدم.
سئورا: آخ!
دستمو روی صورتم گذاشتم.
سئورا: پس خواب نیست...
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
برگشتم سمت در.
یه دختر با لباس مدرسه وارد اتاق شد.
دختر: بالاخره بیدار شدی؟
سئورا: شما... کی هستی؟!
دختر چند ثانیه با تعجب نگام کرد.
دختر: چی میگی سئورا؟
سئورا: از کجا اسم منو میدونی؟!
دختر: چون خودت سئورایی!
سئورا: ولی من اصلاً تو رو نمیشناسم!
دختر دستشو روی پیشونیش گذاشت.
دختر: نکنه سرت ضربه خورده؟
سئورا: نمیدونم!
دختر: بیا بشین.
من هنوز شوکه بودم.
ولی آروم روی تخت نشستم.
سئورا: یه سوال...
دختر: چی؟
سئورا: اینجا کجاست؟
دختر: خونهت؟
سئورا: نه!
دختر: پس کجا باید باشه؟ 😂
سئورا: من... من دیشب توی اتاق خودم خوابیدم!
دختر: خب؟
سئورا: بعد که بیدار شدم اینجام!
دختر چند لحظه ساکت نگام کرد.
دختر: سئورا...
سئورا: هوم؟
دختر: تو واقعاً حالت خوبه؟
سئورا: فکر کنم نه...
دختر: بیا اول بریم بیرون شاید یادت بیاد.
از جام بلند شدم.
هنوز هیچی نمیفهمیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، بیشتر شوکه شدم.
راهرو...
دقیقاً شبیه یکی از صحنههای انیمهای بود که همیشه میدیدم.
وقتی از در عمارت اومدیم بیرون تازه متوجه همه چیز شدم.
سئورا: امکان نداره...
آروم جلو رفتم.
حتی لباس مردم و مغازهها هم شبیه همون انیمه بود.
سئورا: یعنی...
یه دفعه یاد دیشب افتادم.
یاد مانهوا.
یاد تهیونگ.
و حرفی که قبل خواب زده بودم.
«ایکاش میشد واقعی بشی...»
چشمام گرد شد.
سئورا: نه...
دختر: چی شده؟
سئورا: هیچی!
سریع شروع کردم به راه رفتن.
دختر: سئورا صبر کن!
اما من فقط به یه چیز فکر میکردم.
اگه واقعاً وارد دنیای انیمه شده باشم چی؟
و اگه...
تهیونگ هم اینجا باشه؟
همین فکر باعث شد قلبم تندتر بزنه.
سئورا: نه نه... امکان نداره.
همون موقع صدای چند نفر از انتهای خیابون اومد.
دختر کنارم ایستاد.
دختر: اونا رو میبینی؟
سرمو بالا آوردم.
بک نفر بود که باعث شد کامل سر جام خشک بشم.
موهای مشکی...
لباس دقیقاً شبیه شخصیت انیمه...
و همون چهرهای که بارها و بارها توی مانهوا دیده بودم.
چشمام گرد شد.
سئورا: ت...
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
سئورا: تهیونگ؟!
پسر برگشت سمت من.
نگاهش دقیقاً روی چشمام افتاد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
تهیونگ: تو منو میشناسی؟
نفسم بند اومد.
ادامه دارد... 🌈🍷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظر شما چیه؟ 👀
اگه جای سئورا بودید و وارد دنیای انیمه میشدید، اولین کاری که میکردید چی بود؟ 😭
ℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه
«سئورا»
نور خورشید مستقیم توی چشمام میخورد.
چشمام رو آروم باز کردم و چند بار پلک زدم.
ولی...
اینجا اتاق من نبود!
سئورا: اینجا... کجاست؟!
آروم از روی تخت بلند شدم.
به اطرافم نگاه کردم.
اتاق خیلی بزرگ بود و وسایلش کاملاً با اتاق خودم فرق داشت.
روی دیوار چند تا نقاشی عجیب بود.
یه پنجرهی بزرگ هم روبهروم بود که ازش یه شهر خیلی قشنگ دیده میشد.
سئورا: صبر کن...
آروم سمت پنجره رفتم.
بیرون رو نگاه کردم.
آدمایی که لباسهای عجیب پوشیده بودن توی خیابون راه میرفتن.
چند تا مغازه هم بود که اسمهاشون رو اصلاً نمیشناختم.
سئورا: من خوابم؟
یه سیلی آروم به صورت خودم زدم.
سئورا: آخ!
دستمو روی صورتم گذاشتم.
سئورا: پس خواب نیست...
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
برگشتم سمت در.
یه دختر با لباس مدرسه وارد اتاق شد.
دختر: بالاخره بیدار شدی؟
سئورا: شما... کی هستی؟!
دختر چند ثانیه با تعجب نگام کرد.
دختر: چی میگی سئورا؟
سئورا: از کجا اسم منو میدونی؟!
دختر: چون خودت سئورایی!
سئورا: ولی من اصلاً تو رو نمیشناسم!
دختر دستشو روی پیشونیش گذاشت.
دختر: نکنه سرت ضربه خورده؟
سئورا: نمیدونم!
دختر: بیا بشین.
من هنوز شوکه بودم.
ولی آروم روی تخت نشستم.
سئورا: یه سوال...
دختر: چی؟
سئورا: اینجا کجاست؟
دختر: خونهت؟
سئورا: نه!
دختر: پس کجا باید باشه؟ 😂
سئورا: من... من دیشب توی اتاق خودم خوابیدم!
دختر: خب؟
سئورا: بعد که بیدار شدم اینجام!
دختر چند لحظه ساکت نگام کرد.
دختر: سئورا...
سئورا: هوم؟
دختر: تو واقعاً حالت خوبه؟
سئورا: فکر کنم نه...
دختر: بیا اول بریم بیرون شاید یادت بیاد.
از جام بلند شدم.
هنوز هیچی نمیفهمیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، بیشتر شوکه شدم.
راهرو...
دقیقاً شبیه یکی از صحنههای انیمهای بود که همیشه میدیدم.
وقتی از در عمارت اومدیم بیرون تازه متوجه همه چیز شدم.
سئورا: امکان نداره...
آروم جلو رفتم.
حتی لباس مردم و مغازهها هم شبیه همون انیمه بود.
سئورا: یعنی...
یه دفعه یاد دیشب افتادم.
یاد مانهوا.
یاد تهیونگ.
و حرفی که قبل خواب زده بودم.
«ایکاش میشد واقعی بشی...»
چشمام گرد شد.
سئورا: نه...
دختر: چی شده؟
سئورا: هیچی!
سریع شروع کردم به راه رفتن.
دختر: سئورا صبر کن!
اما من فقط به یه چیز فکر میکردم.
اگه واقعاً وارد دنیای انیمه شده باشم چی؟
و اگه...
تهیونگ هم اینجا باشه؟
همین فکر باعث شد قلبم تندتر بزنه.
سئورا: نه نه... امکان نداره.
همون موقع صدای چند نفر از انتهای خیابون اومد.
دختر کنارم ایستاد.
دختر: اونا رو میبینی؟
سرمو بالا آوردم.
بک نفر بود که باعث شد کامل سر جام خشک بشم.
موهای مشکی...
لباس دقیقاً شبیه شخصیت انیمه...
و همون چهرهای که بارها و بارها توی مانهوا دیده بودم.
چشمام گرد شد.
سئورا: ت...
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
سئورا: تهیونگ؟!
پسر برگشت سمت من.
نگاهش دقیقاً روی چشمام افتاد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
تهیونگ: تو منو میشناسی؟
نفسم بند اومد.
ادامه دارد... 🌈🍷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظر شما چیه؟ 👀
اگه جای سئورا بودید و وارد دنیای انیمه میشدید، اولین کاری که میکردید چی بود؟ 😭
- ۲۷۱
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط