Fate is predetermined.

part: 23


مین هو: نه چیزی نمیدونم

خدمتکاری اومد"قربان شام حاضره"

مین هو: بریم

همگی سر میز نشسته بودن و اون دختری که همیشه پیش کیم بود اومد

دختره: جناب کیم برای شام تشریف نمیارن،لطفا مشغول شید
میسون: ممنون هانا

الیزا طوری که کسی متوجه نشه زد به بازوی جون هی

جون هی: چی شده؟
الیزا: این دختره هانا کیه؟
جون هی: دستیار شخصی پدربزرگه، دختره خیلی حرفه ای و کار بلده ولی من ازش خوشم نمیاد
الیزا: چرا؟
جون هی: دلیل خاصی نداره ولی ازش وایب خوبی نمیگیرم
الیزا: اوهوم

در سکوت شام رو خوردن و بعد شام دوباره رفتن داخل سالن که در عمارت به صدا در اومد و کیم اومد


با اومدن کیم همه بلند شدن و تعظیم کوتاهی کردن

کیم: الیزا کارت دارم، دنبالم بیا
الیزا: چشم


وارد اتاق کار کیم شدن، بوی عود چوب، وزش باز از سمت تراس بزرگ، و نور های کم سو که اتاق رو تاریک و جو رو سنگین کرده بود

کیم با دست به مبل اشاره کرد و خودش پشت میز کارش نشست
الیزا ام روی مبل

بعد از چند دقیقه تقه ای به در خورد و جونگکوک و هانا هم وارد شدن

اگر میگفت توی دلش غوغا نبود مطمئنن دروغ بود

جونگکوک با تکون دادن سر سلامی به الیزا داد و بعد سمت تراس رفت و رو به روش ایستاد

هانا پرونده ای رو جلوی کیم گزاشت و یکسری چیز ها گفت

هانا: قربان من برم؟
کیم: اره

بعد از رفتن هانا کیم مستقیم به الیزا نگاه کرد

اولین مکالمه پدر بزرگ با نوه، بعد از ۳۲ سال....
احتمالا هر کسه دیگه ای بود ابراز دلتنگی میکرد
ولی درباره کیم؟ نمیشه انقد مطمئن نظر داد

کیم: دخترم، یکم از خودت بگو

الیزا خیلی شوکه شد و با شَک شروع کرد به حرف زدن" مین الیزام، ۳۲ سالمه و مدلم، توی فرانسه زندگی میکردم و مدل برند دیور بودم، رشتم هم داخل دانشگاه طراحی دوخت و مدلینگ بود"

کیم: عالیه، مادرت از پس یه کار بر اومد پس
دیدگاه ها (۱۵)

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط