ظهر که به خانه رسیدم مستقیم رفتم سراغ یخچال بطری اب را بر

ظهر که به خانه رسیدم مستقیم رفتم سراغ یخچال بطری اب را برداشتم یک نفس سر کشیدم اب درون بطری جوری قلپ قلپ میکردکه انگار میخواست چیزی بگوید جرعه های اخرش بود که مادر سر رسید تشنگی یادم برده بود که مادر از زیارت برگشته شروع کرد به بد وبیراه گفتن که چرا این اب رو خوردی این اب نذریه برای شفا همسایه ها اوردم الان به همسایه ها چی بگم همش با خودش حرف میزدهرچی که میگفتم نمیدونستم از کجا بدونم فایده نداشت باخودم گفتم فردا یادش میره همه چی حله اما الان چند هفتست هنوز قهره جرمم کم جرمی نبود من شفاعت شهری را ندانسته سر کشیده بودم
دیدگاه ها (۹)

بعضی وقت ها دلت انچنان برای کسی تنگ میشود که میخواهی از رویا...

چند روز هست صفحه گوشی را بازکه میکنم الکی به تمام فایلها سرم...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵³چند ساعت بعد...بالاخره همه به هتل رس...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

My lovely neighbor part : 52

#عمارت_ارباب_جعون #Part_ 53*بهم دست نزن ....(از جاش بلند شد)...

فصل چهارمبا صدایِ بهم خوردنِ قاشق به لیوان چشمامو اهسته باز ...

فصل چهارمبا صدایِ بهم خوردنِ قاشق به لیوان چشمامو اهسته باز ...

#پارت137مکث کوتاهی کرد: م..من حامله م.چشمام گرد شد نگاهم بین...

داستانک از کجا آب می خورد

پارت دوم:داستان از دیدگاه یونگی:جلوی در خونه جیمین با ماشین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط