مادر

مادر
سال اول بود

درس , درس املاء

در کلاس چرخی زد معلم و گفت ناگاه :

"بچه ها بنویسید : آب"



" آ....ب _خط فاصله _ با....با "



می نوشتیم و گاه ترسان

نگه می کردیم به دست هم پنهان



"بنویسید : باران "

معلم گفت , نگه کرد سوی ما خندان

گمانم گفت "مادر"

که شنیدیم صدای گریه احسان



"نخوانده ای درست را ؟ "

معلم گفت "احسان؟"



همه سرها گشت سوی احسان

او هم میگریست آرام



املاء تمام شد
دیدگاه ها (۱)

مهربانم........!!!دیروز را یادت هست گفتم از فردا می ترسم با ...

مرا ببخش..... که هر لحظه دلم.......هوای تو را میکند مهربانم....

بهش بگو هنوز عاشقتم،دوستت دارم بهش بگو:هنوز دیوانه وار دوستت...

اجازه هست بشم فدات ؟اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟ا...

رمان جدیددددد....# رمان: زیر نور خاموش سئول## فصل اول: دختری...

part29

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط