نگذار جانم

نگذار جانم
نگذار هرکس آمد
و ماندنے نشد
تو را
دلت را
صداقتت را
با خودش یدک بکشد
که هر وقت از سر بےحوصلگے
از سر نبودن آرامش
آمد و سراغت را گرفت
حالت را پرسید
دلت را قلقلک داد
و باز رفت و گم شد
تو بمانے و دنیایےاشک
تو بمانے و چرا و اما و اگر
آنکه میرود باید میرفته
اصلا براےرفتن آمده بود
تو هم برو
تو هم خودت را
از لحظه هایش که هیچ
از فکرش هم بگیر
تو باید تمامت بماند
براے او که
تمامش
تنها و تنها
براےتوست
دیدگاه ها (۱)

تو دلم میگفتم:آنچه میبینم یک صورت ظاهر بیشتر نیست. چیزیش را ...

ﺧﻮﺍﺏِ ﺩﺧﺘﺮے ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻮﺩ؛ ﺑﺎﺭﺍﻧﻢ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣےﮐﺮﺩﻡﻣﻮﻫﺎےِ ﺑﻠﻨﺪ...

مرا ببخش که ساده میبینم همه چیز را.دست خودم نیستاز وقتےفهمید...

بیا یک قول به خودت بدهبیا و بگوهرکس که پاےِ رفتن داشتبگذارے ...

بقیشوقتی پشتش دیوار سفت اتاق اوبیتو را لمس کرد، انگشت هایش ی...

part25

با خارها راهش را میبندم:شباهت خسروپرستی (داد) و بهائیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط