زندگی من

.
.
.
.
.
.
.
.
.
کتاب.
همین یک کلمه میتواند خیلی ها را نجات دهد. از مرگ ، ترس ها یا حتی آدم ها.
کتاب ها دروازه هایی میان ما و دنیایی دیگر است.
با هر کتابی که میخوانم انگار زندگی دیگری را نیز تمام کرده ام ، با این تفاوت که در آن جهان ها نمی‌دانم سرنوشت من چگونه پایان میابد.
گاهی خودم را جای یک مجرم در کتاب‌های جنایی می‌یابم و گاهی تاج یک ملکه‌ی سرزمین‌های فانتزی را بر سر می‌گذارم.
گاهی من فقط زندگی هایی که می گذرند را تماشا میکنم؛ مانند یک رهگذر.
اما به نظر می آید این پایان زندگی های من است؛ یا شاید هم نباشد.
اگر مرگ مرا فرا میخواند من او را به آغوش میکشم.
اما انسان هایی که دارند برای جانم فریاد میکشند این را نمی خواهند.

آن ها من را از رویاهایم جدا ساختند و حالا مرا وادار به ادامه میکنند.
خانه همچنان میسوزد و من از کنار زندگی هایم تکان نمیخورم. می خواهم آخرین زندگی را با دوستانم بگذرانم.

هنوز میلیون ها زندگی بود که میخواستم تجربه اشان کنم. اما چرا جایی که وطن میخوانند اش ، این اجازه را نمیدهد.

اینک من ماندم و زندگی های از دست رفته و کامل نشده.





بدرود آتش زندگی و شوق درون من.
دیدگاه ها (۲)

⁨ بعضی شعرها را نمی‌خوانیم؛ زندگی‌شان می‌کنیم... این همان شع...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را ...

وقتی حالم خوب نبود این کتابا حالمو خوب کردن :🦋۱. کتاب «کتابخ...

آن پیچکهای یاغی

عاشقانه های شبنم

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط