می نویسم به یاد 5 شهید گمنام طلاییه
می نویسم به یاد 5 شهید گمنام طلاییه
از کجای این 20 روز برات بگم؟ثانیه ثانیش خاطره ست
از اون آینه بزرگ بگم که با این همه احتیاط برا آوردنش ولی آخرش هیچی ازش نموند؟ یا از عصبانی شدن آقا سید1؟
بزار از تحمل همسنگرام برات بگم
از تحمل بی خوابی ها می گم که روزی 5/4 ساعت بیشتر خواب نداشتن ولی باز هم صبح، بعد از نماز تا ساعت یک نیمه شب مثل شیر کار میکردن.
گفتم ساعت یک نیمه شب یادم افتاد سرمای طلاییه!!! حتما از خودتون می پرسین سرما کجا و طلاییه کجا؟؟!!!
هوای طلاییه صحراییه.هوای صحرایی خصوصیتش اینه که روزهاش به شدت گرمه و شب هاش به شدت سرد.
گفتم سرما یاد اون خوردن زمین خواهرا می افتم ، برا فرار از سرما و رسیدن به یه سر پناه . یا اون برادرایی که چون پتو کم بود برا خواب یه موکت زیرشون بود یه موکت روشون.
اون دو روزی رو که همسنگرام بدون آب،تو اون گرما تحمل کردن رو چه جوری بگم برات؟یا اون حسی رو که وقتی دختر بچه کوچولو رو دیدم ، داشت گریه می کرد و میگفت میخوام برم سنگر آسمانی ولی ما شرمنده بودیم از تکمیل نبودن سنگر؟
بزار از زخمی شدن همسنگرام برات بگم
از کدومشون بگم؟از اون علی آقا بگم که 20 روز با زخم عمل پاش بازم اومد و لنگان لنگان کارا رو انجام می داد؟یا از مامان حامد بگم که اونم به خاطر تصادف یکی از پاهاش مصدوم بود ولی باز با وجود سختی فراوان و دردهای نیمه شبش موقع غدا می دوید سر سفره تا کسی چیزی کم نداشته باشه؟
از آقا مهدی بگم که برقش گرفت و نیم ساعت بی هوش بود؟بعدش هم شده بود شبیه حاج حسین خرازی
یا نه،از اون همسنگر کاشانی مون بگم که از بالای داربست افتاد و دوجای پاش شکست و از مچ پا تا زانوش پلاتین گذاشت؟شاید هم از عفونی شدن چشم های سید یاسر برات گفتم که اشتباهی قطره بینی رو ریخت تو چشماش.
دیگه از اون دست ها و پاهای بریده شده نمیگم که اونجا بخیه خورد...
دیگه از سرماخوردگی ، آنفولانزا ، تنگی نفس و این چیزا نمیگم...
دیگه از سوختگی همسنگرام تو آقتاب ، تاول زدن دستاشون و زخمی شدنشون نمیگم ...
از بیکار شدن یکی از همسنگرام به خاطر اومدن به طلاییه نمیگم...
از طوفان قبل از افتتاح سنگر که کار رو دوروز عقب انداخت یا طوفان روز آخر که کامل سنگر رو خراب کرد رو نمیگم...
ولی از شوخی هاشون سر سفره غذا میگم که هرچی خستگی بود از تنمون در می رفت یا اون شعر معروف که میخوندن "باز هوای حورش،حورش آرزوست ..." که وقتی می شنیدی باید سراسیمه می دویدی به سمت آب حور که صحنه افتادن همسنگرت رو تو اون آب ها رو نگاه کنی.یا شاید او 14 تا 14 تا جلسه ای که هر روز صبح میفرستادیم برات جالب باشه2.
میگم برات از خوندن دست جمعی مداحی حاج عبدالرضا که هر روز تا صدای مداحی میرفت بالا همه همسنگرام با هم میخوندن " بزن به سینه ای سینه زن ، لحظه ی آخره/بیا حرم بریم،گریه کن،موسی بن جعفره"
نه،!!!فقط برات از شعر بدرقه میگم ؛ هر شب دم در ورودی طلاییه می ایستادیم ، با اشک ، با غصه رفتن زائرا ، با غم اینکه یه روزی هم خودمون میریم ، به یاد همه شهدا، با سوز و آه می خوندیم "خوش اومدین آی زائرا، خوش اومدین آی زائرا/خدانگهدار شما ، خدانگهدار شما"
التماس دعا
شهدا را فراموش نکنیم
شهید عزیز الله شاملو
از کجای این 20 روز برات بگم؟ثانیه ثانیش خاطره ست
از اون آینه بزرگ بگم که با این همه احتیاط برا آوردنش ولی آخرش هیچی ازش نموند؟ یا از عصبانی شدن آقا سید1؟
بزار از تحمل همسنگرام برات بگم
از تحمل بی خوابی ها می گم که روزی 5/4 ساعت بیشتر خواب نداشتن ولی باز هم صبح، بعد از نماز تا ساعت یک نیمه شب مثل شیر کار میکردن.
گفتم ساعت یک نیمه شب یادم افتاد سرمای طلاییه!!! حتما از خودتون می پرسین سرما کجا و طلاییه کجا؟؟!!!
هوای طلاییه صحراییه.هوای صحرایی خصوصیتش اینه که روزهاش به شدت گرمه و شب هاش به شدت سرد.
گفتم سرما یاد اون خوردن زمین خواهرا می افتم ، برا فرار از سرما و رسیدن به یه سر پناه . یا اون برادرایی که چون پتو کم بود برا خواب یه موکت زیرشون بود یه موکت روشون.
اون دو روزی رو که همسنگرام بدون آب،تو اون گرما تحمل کردن رو چه جوری بگم برات؟یا اون حسی رو که وقتی دختر بچه کوچولو رو دیدم ، داشت گریه می کرد و میگفت میخوام برم سنگر آسمانی ولی ما شرمنده بودیم از تکمیل نبودن سنگر؟
بزار از زخمی شدن همسنگرام برات بگم
از کدومشون بگم؟از اون علی آقا بگم که 20 روز با زخم عمل پاش بازم اومد و لنگان لنگان کارا رو انجام می داد؟یا از مامان حامد بگم که اونم به خاطر تصادف یکی از پاهاش مصدوم بود ولی باز با وجود سختی فراوان و دردهای نیمه شبش موقع غدا می دوید سر سفره تا کسی چیزی کم نداشته باشه؟
از آقا مهدی بگم که برقش گرفت و نیم ساعت بی هوش بود؟بعدش هم شده بود شبیه حاج حسین خرازی
یا نه،از اون همسنگر کاشانی مون بگم که از بالای داربست افتاد و دوجای پاش شکست و از مچ پا تا زانوش پلاتین گذاشت؟شاید هم از عفونی شدن چشم های سید یاسر برات گفتم که اشتباهی قطره بینی رو ریخت تو چشماش.
دیگه از اون دست ها و پاهای بریده شده نمیگم که اونجا بخیه خورد...
دیگه از سرماخوردگی ، آنفولانزا ، تنگی نفس و این چیزا نمیگم...
دیگه از سوختگی همسنگرام تو آقتاب ، تاول زدن دستاشون و زخمی شدنشون نمیگم ...
از بیکار شدن یکی از همسنگرام به خاطر اومدن به طلاییه نمیگم...
از طوفان قبل از افتتاح سنگر که کار رو دوروز عقب انداخت یا طوفان روز آخر که کامل سنگر رو خراب کرد رو نمیگم...
ولی از شوخی هاشون سر سفره غذا میگم که هرچی خستگی بود از تنمون در می رفت یا اون شعر معروف که میخوندن "باز هوای حورش،حورش آرزوست ..." که وقتی می شنیدی باید سراسیمه می دویدی به سمت آب حور که صحنه افتادن همسنگرت رو تو اون آب ها رو نگاه کنی.یا شاید او 14 تا 14 تا جلسه ای که هر روز صبح میفرستادیم برات جالب باشه2.
میگم برات از خوندن دست جمعی مداحی حاج عبدالرضا که هر روز تا صدای مداحی میرفت بالا همه همسنگرام با هم میخوندن " بزن به سینه ای سینه زن ، لحظه ی آخره/بیا حرم بریم،گریه کن،موسی بن جعفره"
نه،!!!فقط برات از شعر بدرقه میگم ؛ هر شب دم در ورودی طلاییه می ایستادیم ، با اشک ، با غصه رفتن زائرا ، با غم اینکه یه روزی هم خودمون میریم ، به یاد همه شهدا، با سوز و آه می خوندیم "خوش اومدین آی زائرا، خوش اومدین آی زائرا/خدانگهدار شما ، خدانگهدار شما"
التماس دعا
شهدا را فراموش نکنیم
شهید عزیز الله شاملو
- ۳.۷k
- ۰۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط