دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی
نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه
نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی
سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی
چو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی
مترس ماه نگیرد، گرم نمائی یاری
خبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی
خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمد
ز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی
مرا خیال تو بالله که غم‌گسارتر از توست
خیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی
دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب
وظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی
شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادی
ز من چه ننگ رسیدت که نام بازگرفتی
دیدگاه ها (۱)

هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی مرا دلیست که هرگز به دلبری...

ز قلعه، ماکیانی شد به دیواربناگه روبهی کردش گرفتارز چشمش برد...

اینو گذاشتم به یاد قدیم که کوردان مانای عزیزم تو ویس بود جاش...

بی تو شبی

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم، خیره ...

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به...

بــــــی تــــــو مهــــتــــاب شــــبـــی.....................

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم🌸همه تن چشم شدم خیره به ...

دلتنگی عاشقانه ها

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط