╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
عصر همان روز، تو صدای باز شدن در را شنیدی. بدنت روی کاناپه سنگین شده بود و نمی‌توانستی سریع بلند شوی. فکر کردی شاید پزشک باشد، یا یکی از کارکنان ساختمان. اما وقتی صدای کفش‌ها را روی کف چوبی شنیدی، فهمیدی کسی وارد سالن شده است. مردی با کت‌وشلوار خاکستری وارد شد. چهره‌اش آرام، مرتب و موقر بود. موهایش دقیق شانه شده بودند و لبخندی کنترل‌شده روی لب داشت. در یک دستش کیف چرمی باریکی بود و در دست دیگرش دسته‌ای گل سفید. تو او را می‌شناختی. کانگ دو-هیوک. مدیر ارشد شرکت. مردی که همیشه در جلسات به تو می‌گفت: «نگران نباشید، همه‌چیز تحت کنترله.» او گل‌ها را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: «بالاخره جواب تماس‌هام رو ندادید، مجبور شدم خودم بیام.» تو با بی‌حوصلگی گفتی: «نمی‌خواستم کسی بیاد.» لبخندش کمی خشک شد، اما سریع آن را پنهان کرد. «می‌دونم این روزها حالتون خوب نیست. برای همین اومدم ببینم چیزی لازم ندارید.» تو به گل‌ها نگاه کردی. بویشان برایت سنگین بود. عطر شیرینشان حالت تهوعت را بیشتر می‌کرد. «نه. چیزی لازم ندارم.» دو-هیوک روی صندلی روبه‌رویت نشست. نگاهش برای لحظه‌ای روی داروهای مرتب‌شده و ظرف سوپ خالی ماند. «به نظر می‌رسه کسی ازتون مراقبت می‌کنه.» قلبت برای لحظه‌ای تند زد. «چی؟» او با لبخند آرامی به یادداشت جیمین که هنوز روی میز بود نگاه کرد. «این یادداشت رو می‌گم.» تو بی‌اختیار آن را برداشتی و در دستت فشردی. «دوستمه.» کلمه قبل از آنکه بتوانی فکرش کنی از دهانت بیرون آمد. دو-هیوک ابرویش را بالا برد. «دوستتون؟ من فکر می‌کردم کسی رو ندارید.» «حالا دارم.» لبخند او برای یک ثانیه ناپدید شد. خیلی کوتاه. اما تو دیدی. و شاید اگر آن‌قدر خسته نبودی، بیشتر به آن فکر می‌کردی. دو-هیوک به پشتی صندلی تکیه داد. «این خوب نیست.» تو خیره نگاهش کردی. «چی خوب نیست؟» «اینکه یک غریبه وارد زندگی‌تون شده. شما در شرایط روحی و جسمی مناسبی نیستید. ممکنه از اعتمادتون سوءاستفاده کنه.» صدایش آرام بود، شبیه نصیحت. اما پشت حرف‌هایش تهدیدی کمرنگ حس می‌شد. تو آهسته گفتی: «شما هم غریبه‌اید.» «من سال‌هاست کنار شما کار می‌کنم.» «کنار من کار کردید، نه کنار زندگی من.» چهره‌اش سرد شد. دو-هیوک کمی جلو آمد. «خانم، من فقط نگران آینده‌تونم.» «آینده‌ای وجود نداره که نگرانش باشید.» او نگاهش را پایین انداخت و آهی ساختگی کشید. «این حرف‌ها رو نزنید. هنوز امید هست.» تو خسته لبخند زدی. «امید برای کی؟ برای من یا برای کسی که بعد از مرگم پولم رو مدیریت می‌کنه؟» سکوت سنگینی افتاد. این بار او نتوانست لبخندش را حفظ کند. چند ثانیه به تو خیره ماند. بعد آهسته گفت: «فکر می‌کنم بیماری روی قضاوتتون اثر گذاشته.» تو می‌خواستی جواب بدهی، اما ناگهان سرفه‌ات گرفت. شدید و عمیق. بدنت خم شد. دستت را جلوی دهانت گرفتی. چند قطره خون روی دستمال نشست. دو-هیوک با اخم عقب کشید، انگار دیدن خون تو حالش را به هم زده باشد. اما پشت نگاه نگران ساختگی‌اش، چیزی دیگر بود. بی‌حوصلگی. انتظار. انگار منتظر بود اتفاقی بیفتد. همان لحظه، جیمین از پشت شیشه‌ی ساختمان روبه‌رو همه‌چیز را دید. دو-هیوک را دیده بود. و دید که وقتی تو سرفه کردی، مرد نه به سمتت آمد و نه دکمه‌ی تماس اضطراری را فشار داد. فقط به ساعتش نگاه کرد. جیمین نگاهش را تیز کرد.

🪐ادامه داره...🪐
دیدگاه ها (۰)

🍓 مشتری همیشگی🍰پارت ۹ | حسادت کوچکچند روز بعد، مرد جوانی وار...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑عصر همان روز، ارا روی مبل نشسته ...

LESSON

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر حو...

پارت ۱۴ .... اعتراف

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

سناریو ریندو

سناریو اسلیترین

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط