وقتی مرا در "آغوش"میگرفت چشمانش را می بست..

وقتی مرا در "آغوش"میگرفت چشمانش را می بست..
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خودش را در
"آغوش "دیگری تصور میکرد؟!؟!
دیدگاه ها (۳)

چیزی نگو تنها مرا در آغوش بگیر عشق اگر عشق باشد کارِ خودش را...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر س...

به نظر می آمد خودش بسیار دغدغهذهنی دارد ، اما کنار من طوری ب...

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

چقدر توصیف زیبایی

آدم‌ ها همیشه با کلمات درمان نمیشوند...گاهی یک آغوش میتواند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط