امشب...

امشب...
بعضٔـــــــــــــــیا تو بغل پدر و مادرشونن ...
بعضٔـــــــــــــــیا هم با پدر و مادرشون بیرونن ...
بعضٔـــــــــــــــیام دارن با گوشی با پدر و مـــادرشون صحبت
میکنن ...
منم پتو رو میکشم رو سرم ...
بغضمو قورت میدم ...
هدفونمو میزارم تو گوشم یه اهنگه غمگینم میزارم چشمامو میبندمو میگم :
به درکــــــــــــــــــــــــــــ که تنهــــــــــــــــــــــــــــــام
دیدگاه ها (۲۵)

حسن یزدانی عششششقه بچه های جویبار

جردن باروز در حال تماشا مسابقه هم تیمی اش در مقابل حسن یزدان...

ﻣﻦ ﺍﻭﻧﯿﻢ ﮐﻪ مادر ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﻟﺶ ﺭﻭ ﺗﻮی قبرش ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖﻫﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ...

رفتم که نبینی پریشان شدنم را ، غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم ...

«من عاشق یه مافیا شدم....» part-10ویو وانی*تو کل زمان عروسی ...

🪽 Angel of salvation 🪽‌Part ⁴⁵تعجب کردم پدر بزرگ یونگی خودش ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ مهمونی توی خونه که چه عر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط