آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 28
["ویو سلین"]
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
_"پس خیالت راحت. بهت میاد."
اینقدر خونسرد گفت که انگار داشت در مورد رنگ دیوار حرف میزد.
با این حال، یه حس خوبی بهم دست داد.
انگار که بالاخره یهچیزی رو درست انجام داده باشم.
خب،
حالا نوبت پرو کتوشلوار تهیونگ بود.
بعد از اینکه من لباسمو انتخاب کردم،
مسئول مزون،
چند تا کتوشلوار رو برای تهیونگ آورد.
تهیونگ خیلی سریع اونها رو پرو کرد و در کمال تعجب من،
فقط یه دونه رو انتخاب کرد.
_"این."
همین.
نه بیشتر،
نه کمتر.
من که هنوز داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم، پرسیدم:
+"همین؟ یعنی اصلاً از بین این همه لباس، فقط همینو انتخاب کردی؟"
_"آره. چون بهم میاد. نیازی به اتلاف وقت نیست."
وقتی از اتاق پرو بیرون اومد،
واقعاً شیکپوش به نظر میرسید.
کتوشلوار مشکی تیرهاش،
با پیراهن سفید سادهای که پوشیده بود،
کاملاً بهش میاومد.
قد بلندش باعث میشد هر لباسی تنش کنه،
انگار براش دوخته شده باشه.
با همون لبخند کنایهآمیز گفتم:
+"واو... چقدر سریع. حتماً قبلاً هم این مدل رو پوشیدی."
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_"فکر کنم این حرفت یه جور تعریف بود. درسته؟"
+"نه. فقط یه مشاهده بود."
_"خب، مشاهداتت همیشه دقیق نیستن."
این بار دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
موقعی که داشتیم بیرون میرفتیم،
یه نگاه دیگه به لباس عروسم انداختم.
هنوزم برام یه کم عجیب بود که این اتفاق داره میافته.
وقتی دوباره سوار ماشینش شدیم،
این بار سکوت بینمون یه کم فرق داشت.
انگار که بعد از اون همه کلکل،
یه جور آرامش موقت اومده باشه...
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 28
["ویو سلین"]
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
_"پس خیالت راحت. بهت میاد."
اینقدر خونسرد گفت که انگار داشت در مورد رنگ دیوار حرف میزد.
با این حال، یه حس خوبی بهم دست داد.
انگار که بالاخره یهچیزی رو درست انجام داده باشم.
خب،
حالا نوبت پرو کتوشلوار تهیونگ بود.
بعد از اینکه من لباسمو انتخاب کردم،
مسئول مزون،
چند تا کتوشلوار رو برای تهیونگ آورد.
تهیونگ خیلی سریع اونها رو پرو کرد و در کمال تعجب من،
فقط یه دونه رو انتخاب کرد.
_"این."
همین.
نه بیشتر،
نه کمتر.
من که هنوز داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم، پرسیدم:
+"همین؟ یعنی اصلاً از بین این همه لباس، فقط همینو انتخاب کردی؟"
_"آره. چون بهم میاد. نیازی به اتلاف وقت نیست."
وقتی از اتاق پرو بیرون اومد،
واقعاً شیکپوش به نظر میرسید.
کتوشلوار مشکی تیرهاش،
با پیراهن سفید سادهای که پوشیده بود،
کاملاً بهش میاومد.
قد بلندش باعث میشد هر لباسی تنش کنه،
انگار براش دوخته شده باشه.
با همون لبخند کنایهآمیز گفتم:
+"واو... چقدر سریع. حتماً قبلاً هم این مدل رو پوشیدی."
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_"فکر کنم این حرفت یه جور تعریف بود. درسته؟"
+"نه. فقط یه مشاهده بود."
_"خب، مشاهداتت همیشه دقیق نیستن."
این بار دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
موقعی که داشتیم بیرون میرفتیم،
یه نگاه دیگه به لباس عروسم انداختم.
هنوزم برام یه کم عجیب بود که این اتفاق داره میافته.
وقتی دوباره سوار ماشینش شدیم،
این بار سکوت بینمون یه کم فرق داشت.
انگار که بعد از اون همه کلکل،
یه جور آرامش موقت اومده باشه...
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲.۴k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط