برف زمستونی
𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲
p=1
هوای اواخر پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی. کف خیابونهای سئول رو پوشونده بودن. منم طبق معمول، با یه شال گردن پشمی که تا بالای دماغم کشیده بودمش و یه کاپشن گشاد، تو این هوای دلانگیز قدم میزدم. هدفون تو گوشم بود و صدای آهنگ مورد علاقهام، حسابی بهم انرژی میداد. داشتم از کنار یه کافه دنج رد میشدم که یهو یه نفر صدام زد: «هی! وایسا!»
با تعجب برگشتم. چشمم خورد به یه صورت آشنا که لبخند شیطنتباری رو لبش بود. کیم تهیونگ بود! با همون لبخند معروفش که باعث میشد دل آدم یه جوری بشه.
«سلام!» با ذوق گفتم و هندزفری رو از گوشم درآوردم.
«سلام خانوم نویسنده!» تهیونگ اومد سمتم و با همون لحن شوخطبعی همیشگیش گفت: «داری کجا با این سرعت؟»
خندیدم. «سلامت نباشم! داشتم میرفتم یه چرخی بزنم. تو چیکار میکنی اینجا؟»
«منم همینطور، داشتم رد میشدم که دیدمت. نظرت چیه یه قهوه با هم بخوریم؟»
با اینکه خیلی خوشحال شدم، یه کم تعجب هم کردم. راستش رو بخواین، چند ماهی بود که با تهیونگ دوست شده بودیم، ولی بیشتر ارتباطمون تو گروههای دوستانه بود. اینجوری دو نفره، یکم جدید بود. ولی خب، چرا که نه؟
«آره، حتماً! فکر خوبیه.»
وارد کافه شدیم. بوی قهوه تازه دم و شیرینیهای تازه پخته شده، فضا رو پر کرده بود. یه میز دو نفره کنار پنجره انتخاب کردیم که نور ملایم بیرون، صورتامون رو روشن میکرد.
وقتی نشستیم، تهیونگ یه نفس عمیق کشید و گفت: «وای، چقدر اینجا قشنگه! حتماً یه رمان جدیدت رو اینجا مینویسی، نه؟»
چشمکی زد و منم خندیدم. «شاید! باید ببینیم ایده خوب گیرم اومد یا نه.»
بعد از اینکه قهوههامون رو سفارش دادیم و کمی حرفهای معمولی زدیم، تهیونگ یهو دستش رو گذاشت روی میز و گفت: «راستش رو بخوای، یه دلیلی داره که خواستم ببینمت.»
یه کم کنجکاو شدم. «جدی؟ چی شده؟»
تهیونگ یه لحظه مکث کرد، انگار داشت دنبال کلمات مناسب میگشت. «راستش... خب... تو خیلی خوبی. یعنی... هم از نظر هنری، هم رفتاری. همیشه وقتی باهات حرف میزنم، حالم بهتر میشه. انگار... یه جور آرامشی داری که من رو جذب میکنه.»
با شنیدن این حرفها، گونههام یه کم داغ شد. هیچ وقت اینجوری بهم نگفته بود. «مرسی تهیونگ... تو هم همینطور. تو خیلی مهربونی و همیشه باعث میشی بخندم.»
بعدش دوباره سکوت شد. این بار سکوتش یه جور دیگه بود. انگار داشت یه چیزی رو تو دلش مرور میکرد. بعد از چند دقیقه، دوباره شروع کرد: «راستش... من... یه جورایی... عاشقت شدم.»
قلبم شروع کرد به تند تند زدن. یعنی چی؟ امکان نداره! ولی لحنش خیلی جدی بود.
«چی؟ تهیونگ... جدی میگی؟»
«آره. شاید یه کم ناگهانی باشه، ولی از وقتی بیشتر با هم وقت گذروندیم، فهمیدم که دیگه فقط یه دوست معمولی نیستی برام. دلم میخواد بیشتر بدونمت، بیشتر کنارت باشم...»
p=1
هوای اواخر پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی. کف خیابونهای سئول رو پوشونده بودن. منم طبق معمول، با یه شال گردن پشمی که تا بالای دماغم کشیده بودمش و یه کاپشن گشاد، تو این هوای دلانگیز قدم میزدم. هدفون تو گوشم بود و صدای آهنگ مورد علاقهام، حسابی بهم انرژی میداد. داشتم از کنار یه کافه دنج رد میشدم که یهو یه نفر صدام زد: «هی! وایسا!»
با تعجب برگشتم. چشمم خورد به یه صورت آشنا که لبخند شیطنتباری رو لبش بود. کیم تهیونگ بود! با همون لبخند معروفش که باعث میشد دل آدم یه جوری بشه.
«سلام!» با ذوق گفتم و هندزفری رو از گوشم درآوردم.
«سلام خانوم نویسنده!» تهیونگ اومد سمتم و با همون لحن شوخطبعی همیشگیش گفت: «داری کجا با این سرعت؟»
خندیدم. «سلامت نباشم! داشتم میرفتم یه چرخی بزنم. تو چیکار میکنی اینجا؟»
«منم همینطور، داشتم رد میشدم که دیدمت. نظرت چیه یه قهوه با هم بخوریم؟»
با اینکه خیلی خوشحال شدم، یه کم تعجب هم کردم. راستش رو بخواین، چند ماهی بود که با تهیونگ دوست شده بودیم، ولی بیشتر ارتباطمون تو گروههای دوستانه بود. اینجوری دو نفره، یکم جدید بود. ولی خب، چرا که نه؟
«آره، حتماً! فکر خوبیه.»
وارد کافه شدیم. بوی قهوه تازه دم و شیرینیهای تازه پخته شده، فضا رو پر کرده بود. یه میز دو نفره کنار پنجره انتخاب کردیم که نور ملایم بیرون، صورتامون رو روشن میکرد.
وقتی نشستیم، تهیونگ یه نفس عمیق کشید و گفت: «وای، چقدر اینجا قشنگه! حتماً یه رمان جدیدت رو اینجا مینویسی، نه؟»
چشمکی زد و منم خندیدم. «شاید! باید ببینیم ایده خوب گیرم اومد یا نه.»
بعد از اینکه قهوههامون رو سفارش دادیم و کمی حرفهای معمولی زدیم، تهیونگ یهو دستش رو گذاشت روی میز و گفت: «راستش رو بخوای، یه دلیلی داره که خواستم ببینمت.»
یه کم کنجکاو شدم. «جدی؟ چی شده؟»
تهیونگ یه لحظه مکث کرد، انگار داشت دنبال کلمات مناسب میگشت. «راستش... خب... تو خیلی خوبی. یعنی... هم از نظر هنری، هم رفتاری. همیشه وقتی باهات حرف میزنم، حالم بهتر میشه. انگار... یه جور آرامشی داری که من رو جذب میکنه.»
با شنیدن این حرفها، گونههام یه کم داغ شد. هیچ وقت اینجوری بهم نگفته بود. «مرسی تهیونگ... تو هم همینطور. تو خیلی مهربونی و همیشه باعث میشی بخندم.»
بعدش دوباره سکوت شد. این بار سکوتش یه جور دیگه بود. انگار داشت یه چیزی رو تو دلش مرور میکرد. بعد از چند دقیقه، دوباره شروع کرد: «راستش... من... یه جورایی... عاشقت شدم.»
قلبم شروع کرد به تند تند زدن. یعنی چی؟ امکان نداره! ولی لحنش خیلی جدی بود.
«چی؟ تهیونگ... جدی میگی؟»
«آره. شاید یه کم ناگهانی باشه، ولی از وقتی بیشتر با هم وقت گذروندیم، فهمیدم که دیگه فقط یه دوست معمولی نیستی برام. دلم میخواد بیشتر بدونمت، بیشتر کنارت باشم...»
- ۹۷۶
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط