قسمت اول:واسه اولین بار بود ک قرار بود برم ببینمش...نه من
قسمت اول:واسه اولین بار بود ک قرار بود برم ببینمش...نه من نمیشناختمش ...نه حتی یبارم ندیده بودمش...نه شماره هم نداشتم...دوستش احمد اومده بود بم میگفت ترانه دوتا از دوستای دانشگاهمون ک دوستای من میشن خبردارم عاشقت شدن بریم باهاشون حرف بزن اگ نه هستش خودت بهشون بگو حرف منو قبول ندارن..
من دختر شیطونی بودم خیلی هم..چیزی ک پسرا دانشگاه و هر پسرامروزی دوست داشت این باعث شد ک خیلی ها بم پیشنهاد بدن و من قبول نکنم ...ولی اون روز نمیدونم چرا ب جواب احمد نه نگفتم...گفتم باشه بریم...اول رفتیم یکی ازدوستاشو دیدیم یه دنیا، دنیاش با من فرق داشت خندیدم گفتم بعدی هم مثه اینه نریم...گفت تو ک به این نه گفتی اونو حالا ببین اون دنیاش شبیه دنیا توعه گفتم باشه...با یکی از دوستای خودم سحر رفتم سلف دانشگاه منتظرش بودم احمد میگفت محمد کلاس داره باید منتظرش باشیم وقتی اومد اونروز از در درون اون سلف خوب نگاش کردم ...تنها چیزی ک دراون لحظه گفتم این بود سلام خوبین؟اونم گفت مرسی چی میخورین ؟گفتم :هیچی ...گفت :اها تعارف من میرم چیزی سفارش بدم...من درحالی ک نگاش میکردم گفتم اینجاقراره حرف بزنیم ؟گفت سخته ؟گفتم اره ...گفت الاچیق بیرون خوبه؟گفتم اونجا منتظرتونم...وقتی از سلف اومدم بیرون سخر گفت چته گفتم چقد بدتیپو بدهیکله؟احمد چرا گفت شبیه منه؟
سحر خندید گفت چون تو زشتی و بدسلیقه گفتم عه من زشتم حالا خوبه ب خوشگله معروفم...
رفتم تو الاچیق با شیرموز اومد سمتم ...گفتم قراره سحرو احمدم ب حرفامون گوش بدن؟سحر گفت :تران جان من دارم جزوء مینویسم ب حرفای شما گوش نمیدم ..احمدم گفت من ک نخودیم...باهم روی یک نیمکت الاچیق نشسته بودیم بش گفتم چقد قیافتون شبیه یه نفره واسم؟...خندید گفت یه هنر پیشه گفتم خدا اعتماد به سقفی پس؟
من دختر شیطونی بودم خیلی هم..چیزی ک پسرا دانشگاه و هر پسرامروزی دوست داشت این باعث شد ک خیلی ها بم پیشنهاد بدن و من قبول نکنم ...ولی اون روز نمیدونم چرا ب جواب احمد نه نگفتم...گفتم باشه بریم...اول رفتیم یکی ازدوستاشو دیدیم یه دنیا، دنیاش با من فرق داشت خندیدم گفتم بعدی هم مثه اینه نریم...گفت تو ک به این نه گفتی اونو حالا ببین اون دنیاش شبیه دنیا توعه گفتم باشه...با یکی از دوستای خودم سحر رفتم سلف دانشگاه منتظرش بودم احمد میگفت محمد کلاس داره باید منتظرش باشیم وقتی اومد اونروز از در درون اون سلف خوب نگاش کردم ...تنها چیزی ک دراون لحظه گفتم این بود سلام خوبین؟اونم گفت مرسی چی میخورین ؟گفتم :هیچی ...گفت :اها تعارف من میرم چیزی سفارش بدم...من درحالی ک نگاش میکردم گفتم اینجاقراره حرف بزنیم ؟گفت سخته ؟گفتم اره ...گفت الاچیق بیرون خوبه؟گفتم اونجا منتظرتونم...وقتی از سلف اومدم بیرون سخر گفت چته گفتم چقد بدتیپو بدهیکله؟احمد چرا گفت شبیه منه؟
سحر خندید گفت چون تو زشتی و بدسلیقه گفتم عه من زشتم حالا خوبه ب خوشگله معروفم...
رفتم تو الاچیق با شیرموز اومد سمتم ...گفتم قراره سحرو احمدم ب حرفامون گوش بدن؟سحر گفت :تران جان من دارم جزوء مینویسم ب حرفای شما گوش نمیدم ..احمدم گفت من ک نخودیم...باهم روی یک نیمکت الاچیق نشسته بودیم بش گفتم چقد قیافتون شبیه یه نفره واسم؟...خندید گفت یه هنر پیشه گفتم خدا اعتماد به سقفی پس؟
- ۹.۹k
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط