رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
منحرف | part 67
نیلا که تازه از خواب بیدار شده بود داشت جونگ کوک رو سوال پیچ میکرد که مبادا دیشب کاری کرده باشه
جونگ کوک هم با مظلومیت کامل در حال ثابت کردن این بود که هیچ کاری نکرده ...
بعد از کلی کلنجار رفتن از اتاق بیرون رفتن ...
تهیونگ ام تازه بیدار شده بود
بعد از دستشویی رفتن و کارای لازم سر میز نشستن که صبحونه بخورن ...
جیمین هم تازه بیدار شده بود و تازه اومد پایین
میز صبحونه رو چید و خودشم کنارشون نشست و مشغول صبحونه خوردن شدن ...
نیلا همونطور طور که داشت لقمه میگرفت گفت
+ راستی جیمینا یونا جان کو؟
قبل از اینکه جیمین جوابی بده تهیونگ گفت
& عامم یونا جان ... فکر نکنم بتونه راه بره که تا اینجا بیاد
جیمین که داشت لقمه ای که گرفته بود رو میخورد و میجوید لقمه پرید گلوش و به سرفه افتاد ..
& چی شد جیمینا .. خوبی
نیلا و جونگ کوک هم همون طور گیج بهشون زل زده بودن
× یااا چی میگی تووو
& والا راست میگم
× نخیرم هیچ چیزی وجود نداشته ...
& دروغ نگو که دیشب صدای تولید مثل کردن شما دوتا کل ساختمون رو پر کرده بود
گونه های جیمین کمی سرخ سد و دستپاچه شو
× ن نه خیرم اصلا هم همیچین نیست ...
& باشه حق باتوعه .. حالا یونا چرا نمیاد
× خ خب خستس خوابه
نگاه تهیونگ شیطون شد و با لحن شیطون تر از نگاهش گفت
& اها آفرین .. حالا اگه گفتی که دیشب چکار کرده که خستس
جیمین توی خودش رفت و بیشتر از پیش دست پاچه شد
- تهیونگا بس کن شاید جیمین خوشش نیاد ما بدونیم
& تو یکی دهنت رو ببند که ...
ناگهان حرفش خفه شد
جونگ کوک چپ چپ نگاهش میکرد و گاهی نگاهش رو سمت نیلا پرتاب میکرد و با چشماش به نیلا اشاره میکرد ...
- خب ... که ....
& کهههه اگه به من ربط نداره ، اینکه چی به من ربط داره به تو ربط نداره
+ بسته دیگه بحث نکنید ... جونگ کوکا ما الان باید چکار کنیم ؟ ... کی بریم خونه؟ ... اصلا میخوای با سوهو چکار کنی ؟
- خب بعد از اینکه صبحنتو خوردی جمع کن بریم خونه
+ باشه
بعد از یک ساعت نیلا و کوک تصمیم گرفتن که برن
تهیونگ قصد داشت بمونه
بعد از اینکه چند لحضه تلفنش زنگ خورد و جواب داد کمی بهم ریخته ولی سعی نیکرد نشون نده
جونگ کوک و نیلا سوار ماشین شدن و به سمت خونه حرکت کردند
- راستی ... حالت خوبه ؟
+ ها ؟ ... اومم اره ... چطور ؟
- هیچی همینطوری ...
+ میشه یه خواهشی کنم
- اومم ... اره ... چی بگو ؟
+ میشه دیگه ...
- دیگه چی
+ ولش کن
- نه خب بگو
نیلا سرش دو پایین انداخت و خجالتی گفت
+ میشه دیگه بی اجازه منو نبوسی
چهره جونک کوک کمی در هم رفت و با لحن آروم که توش رگه های غم داشت گفت
- خیلی خب ... باشه
+ مرسی
ببخشید بابت تاخیر ولی پارتا آپ نمیشههه😭😭
منحرف | part 67
نیلا که تازه از خواب بیدار شده بود داشت جونگ کوک رو سوال پیچ میکرد که مبادا دیشب کاری کرده باشه
جونگ کوک هم با مظلومیت کامل در حال ثابت کردن این بود که هیچ کاری نکرده ...
بعد از کلی کلنجار رفتن از اتاق بیرون رفتن ...
تهیونگ ام تازه بیدار شده بود
بعد از دستشویی رفتن و کارای لازم سر میز نشستن که صبحونه بخورن ...
جیمین هم تازه بیدار شده بود و تازه اومد پایین
میز صبحونه رو چید و خودشم کنارشون نشست و مشغول صبحونه خوردن شدن ...
نیلا همونطور طور که داشت لقمه میگرفت گفت
+ راستی جیمینا یونا جان کو؟
قبل از اینکه جیمین جوابی بده تهیونگ گفت
& عامم یونا جان ... فکر نکنم بتونه راه بره که تا اینجا بیاد
جیمین که داشت لقمه ای که گرفته بود رو میخورد و میجوید لقمه پرید گلوش و به سرفه افتاد ..
& چی شد جیمینا .. خوبی
نیلا و جونگ کوک هم همون طور گیج بهشون زل زده بودن
× یااا چی میگی تووو
& والا راست میگم
× نخیرم هیچ چیزی وجود نداشته ...
& دروغ نگو که دیشب صدای تولید مثل کردن شما دوتا کل ساختمون رو پر کرده بود
گونه های جیمین کمی سرخ سد و دستپاچه شو
× ن نه خیرم اصلا هم همیچین نیست ...
& باشه حق باتوعه .. حالا یونا چرا نمیاد
× خ خب خستس خوابه
نگاه تهیونگ شیطون شد و با لحن شیطون تر از نگاهش گفت
& اها آفرین .. حالا اگه گفتی که دیشب چکار کرده که خستس
جیمین توی خودش رفت و بیشتر از پیش دست پاچه شد
- تهیونگا بس کن شاید جیمین خوشش نیاد ما بدونیم
& تو یکی دهنت رو ببند که ...
ناگهان حرفش خفه شد
جونگ کوک چپ چپ نگاهش میکرد و گاهی نگاهش رو سمت نیلا پرتاب میکرد و با چشماش به نیلا اشاره میکرد ...
- خب ... که ....
& کهههه اگه به من ربط نداره ، اینکه چی به من ربط داره به تو ربط نداره
+ بسته دیگه بحث نکنید ... جونگ کوکا ما الان باید چکار کنیم ؟ ... کی بریم خونه؟ ... اصلا میخوای با سوهو چکار کنی ؟
- خب بعد از اینکه صبحنتو خوردی جمع کن بریم خونه
+ باشه
بعد از یک ساعت نیلا و کوک تصمیم گرفتن که برن
تهیونگ قصد داشت بمونه
بعد از اینکه چند لحضه تلفنش زنگ خورد و جواب داد کمی بهم ریخته ولی سعی نیکرد نشون نده
جونگ کوک و نیلا سوار ماشین شدن و به سمت خونه حرکت کردند
- راستی ... حالت خوبه ؟
+ ها ؟ ... اومم اره ... چطور ؟
- هیچی همینطوری ...
+ میشه یه خواهشی کنم
- اومم ... اره ... چی بگو ؟
+ میشه دیگه ...
- دیگه چی
+ ولش کن
- نه خب بگو
نیلا سرش دو پایین انداخت و خجالتی گفت
+ میشه دیگه بی اجازه منو نبوسی
چهره جونک کوک کمی در هم رفت و با لحن آروم که توش رگه های غم داشت گفت
- خیلی خب ... باشه
+ مرسی
ببخشید بابت تاخیر ولی پارتا آپ نمیشههه😭😭
- ۲.۸k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط