#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۶: خبر
آشپزخانه هنوز شلوغ بود.
خدمتکارها ظرف‌ها را می‌شستند.
سرآشپز داشت غر می‌زد که چرا یکی از سس‌ها زیادی غلیظ شده، و بوی غذا هنوز در فضا پیچیده بود.
سوآ بی‌صدا داشت آخرین ظرف‌ها را مرتب می‌کرد.
تمام فکرش هنوز در سالن ضیافت مانده بود.
آن نگاه کوتاهِ آخرِ جونگ‌کوک مدام جلوی چشمش می‌آمد.
«دووم بیار.»
سوآ زیر لب گفت:
— دارم سعی می‌کنم…
در همان لحظه درِ آشپزخانه با شدت باز شد.
یکی از نگهبان‌ها نفس‌زنان وارد شد.
— سریع! یه پزشک خبر کنید!
همه سرها برگشت.
سرآشپز با اخم گفت:
— چی شده؟
نگهبان با صدایی که از عجله می‌لرزید گفت:
— ولیعهد… حالش بد شده!
قلب سوآ برای یک لحظه ایستاد.
سرآشپز جلو رفت.
— یعنی چی حالش بد شده؟
نگهبان گفت:
— چند دقیقه بعد از ضیافت… ناگهان روی زمین افتاد. پزشک قصر گفته احتمالاً مسموم شده!
ظرفی که در دست سوآ بود از دستش افتاد.
صدای شکستن سفال در آشپزخانه پیچید.
اما سوآ اصلاً نشنید.
فقط یک جمله در سرش می‌پیچید.
«مسموم شده.»
بدون اینکه حتی پیش‌بندش را باز کند، دوید.
سرآشپز فریاد زد:
— هی! کجا می‌ری؟
اما سوآ دیگر در راهرو بود.
قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید.
پاهایش می‌دویدند، تقریباً لیز می‌خوردند روی سنگ‌های صیقلی قصر.
فقط یک فکر داشت.
«نه… نه… نه…»
وقتی به راهروی اتاق ولیعهد رسید، چند نگهبان جلوی در ایستاده بودند.
یکی از آن‌ها دستش را جلو آورد.
— ورود ممنوعه.
سوآ نفس‌نفس می‌زد.
— برو کنار!
نگهبان اخم کرد.
— گفتم...
سوآ تقریباً فریاد زد:
— اون حالش خوب نیست!
صدایش آن‌قدر شکسته و واقعی بود که برای لحظه‌ای همه ساکت شدند.
در همان لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ بیرون آمد.
صورتش رنگ نداشت.
چشم‌هایش به سوآ افتاد.
— سوآ…
سوآ جلو رفت.
— راست می‌گن؟ مسموم شده؟ حالش چطوره؟!
تهیونگ چند ثانیه جواب نداد.
و همین سکوت بدترین جواب بود.
چشم‌های سوآ پر از وحشت شد.
— تهیونگ… بگو حالش خوبه.
تهیونگ آهسته گفت:
— بیهوشه.
سوآ دیگر چیزی نشنید.
از کنار تهیونگ رد شد و مستقیم وارد اتاق شد.
داخل اتاق چند نفر بودند؛ پزشک قصر، دو خدمتکار و یک نگهبان.
و روی تخت…
جونگ‌کوک.
رنگ صورتش تقریباً سفید شده بود.
موهایش به پیشانی خیسش چسبیده بود و نفس‌هایش سنگین و نامنظم بالا و پایین می‌رفت.
سوآ همان‌جا خشک شد.
پزشک گفت:
— کسی اجازه نداره نزدیک شه...
اما سوآ دیگر جلو رفته بود.
کنار تخت زانو زد.
دست سرد جونگ‌کوک را گرفت.
— جونگ‌کوک…
صدايش شکست.
هیچ واکنشی نبود.
چشم‌های سوآ پر از اشک شد.
— نه… نه… این‌طوری نه…
پزشک با تعجب گفت:
— دختر! فاصله بگیر!
سوآ اصلاً گوش نمی‌داد.
دست جونگ‌کوک را بین دو دستش گرفت و با وحشت گفت:
— جونگ‌کوک… من اینجام… بیدار شو…
تهیونگ که پشت سرش ایستاده بود، آهسته گفت:
— سوآ…
سوآ با صدای لرزان گفت:
— چرا نفسش این‌قدر سنگینه؟
پزشک پاسخ داد:
— مثل اینکه مسموم شده...
اشک از چشم‌های سوآ سرازیر شد.
سرش را نزدیک دست جونگ‌کوک برد و زمزمه کرد:
— تو حق نداری بمیری… فهمیدی؟
پزشک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
— این دختر کیه؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— کسی که اگه ولیعهد بلایی سرش بیا…احتمالاً این دختر هم زنده نمی‌مونه.
سوآ سرش را بلند کرد.
اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت.
دیگر نه تعظیمی بود… نه فاصله‌ای… نه نقشی.
فقط دست جونگ‌کوک را محکم گرفته بود و با صدایی که از گریه می‌لرزید گفت:
— تو باید بیدار شی…
— چون من هنوز هزار تا حرف دارم که بهت نزدم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»یه‌جین متوجه تغیی...

بانو حمایت شه؟ https://wisgoon.com/yasi_jk

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط