🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۳
با ترس گفتم: حالتون خوبه!؟؟
سریع روشو از من برگردوند! دهنش پراز غذا نبود ولی انگار چیزی توی دهنش بود که یهو...
از گوشه ی لبش خون سرازیر شد!!
هینی کشیدم و گفتم: خـ... خون!؟؟
خم شد و سرفه کرد و خون بالا اورد!!!
از ترس میلرزیدم.... تـ... توی غذا چیزی بوده!؟؟ سم!؟؟؟
با پشت دستش خون روی لبشو پاک کرد و با حال بد نگاهم کرد و لبخند زد: چیزی نیستا من خوبم! نترسیا!!
سرتکون دادم: ولی شما...
خندید: مشکلی نیست... منتظر اینکارش بودم!
کارش!؟ کار کی!؟! کیو داره میگع!؟؟؟ اصن چه کاری!؟؟
با لرزش به تخت تکیه داد...
بلندشدم و رفتم سمتش: میگم... شما حالتون خوب نیست... درسته؟ د... دارید خون بالا میارید... و...
لبخند زد... مشخص بود که حال نداره!!
دستشو بلند کرد و دستمو گرفت که از سرمای دستش، سریع دستمو کشیدم!!!
چرا انقدر دستاش یخههه!؟؟!؟
حالا مطمئن شدم که حالش اصلاا خوب نیست! هییی قضیه چیههه یکی بهم بگههه!!!
جونگکوک گفت: چرا ازم فرارمیکنی!؟
_دستتون یخه! من مطمئنم حالتون خوب نیست! لطفا بگید چه اتفاقی افتاده!؟
اولش تعجب کرد!... درسته! من تا حالا انقد باقاطعیت حرف نزده بودم!
لبخند زد و گفت: میخوای کمکم کنی؟
سرتکون دادم: بله!
چنددقیقه بعد با توجه به توضیحاتی که جونگکوک بهم داد، از اتاق زدم بیرون!
وارد اشپزخونه شدم... خب... گفته بود توی کابینت... کابینتتتت!!!؟؟؟؟ اینجا یه عالمهههه کابینت هستتت!!!! گفت کابینت نزدیک راهروی مطبخ...
خدمتکارا بهم زل زده بودن... یکیشون بیشتر از همه رفتارمو زیر نظر داشت و مشکوک بود!
این خدمتکار که مشکوک بود، همونی بود که روز اول منو بدنگاه میکرد... و همونی که روز دوم برامون صبحانه آورد که جونگکوک تظاهر کرد داره منو میبوسه که اون ببینه!!
پس این دختر یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست!
رفتم سمت مطبخ و در کابینت کناریشو باز کردم که یهو همون خدمتکاره اومد و در کابینتو محکم بست!
با تعجب بهش نگاه کردم: اممم... من... من...
داد زد: تو فکر کردی کی هستی که سرتو انداختی پایین و هرجا خواستی داری میای!؟؟؟ هااااع!؟؟؟؟
من من کردم... چرا نمیتونستم جوابشو بدم... اخه باید چی میگفتم!؟
بقیه خدمتکارا گفتن: هیی فیونا بس کننن اون الان بانوی این خونه ست! نکنه تنت میخاره؟؟
یکی دیگه گفت: نکنه میخوای بازم ارباب رو عصبانی کنی!؟
سرمو انداختم پایین و سعی کردم جدی باشم!
با اخم ساختگیم در کابینت رو باز کردم و همون دارویی که جونگکوک گفته بود رو برداشتم و درشو بستم!
خدمتکاره که انگاراسمش فیونا بود با دیدن دارو، پوزخندی زد... پس سم توی غذا کار خودش بوده!
جونگکوک انقدر حالش بود شده بود که اصلا رنگ به رو نداشتت!!!
دختره همش پشت سرم پوزخند میزد... خیلی عصابم خورد شده بود... هیچوقت انقدر عصبانی نشده بودم!
یه خدمتکار چقدر جرئت داره!؟؟ چطور تونسته چند باررر توی غذای اربابش سم بریزه که جونگکوک دیگه عادت کرده باشه!؟؟؟
_دختره ی پیکمـ...
[صدای شکستن]
به خودم اومدم که دیدم فیونا روی زمین افتاده و جلوشم بشقابی تیکه تیکه شده!!
دستم پر خون بود و تیکه ی بشقاب بهش چسبیده بود!!
با ترس سریع فرار کردم... من چکار کردمم!؟؟؟
سریع در اتاقو باز کردم و وارد اتاق شدم...
جونگکوک نگران برگشت سمتم: اومدی؟ خدمتکارا اذیتت نکردن؟
دستم که بریده بود رو پشتم قایم کردم و با اون یکی دستم دارو رو بهش دادم: نه... همه چیز خوبه!
_چه عجیب!
دارو رو گرفت و روش رو خوند: عع... این نیست که! بهت گفتم که روش چی نوشتع!!
نوشته؟ منکه سواد ندارم!
_اممم... من... من سواد ندارم ببخشید!
با تعجب گفت: هی تو سواد نداری!؟؟؟ یعنی اصلا مدرسه نرفتییی!!؟؟؟
من من کردم: نه اصلا...
اروم تر گفتم: خیلی دوست داشتم که... برم مدرسه:) 💔
نفس عمیقی کشید و گفت: بشین همینجا! خودم میرم داروم رو میارم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۳
با ترس گفتم: حالتون خوبه!؟؟
سریع روشو از من برگردوند! دهنش پراز غذا نبود ولی انگار چیزی توی دهنش بود که یهو...
از گوشه ی لبش خون سرازیر شد!!
هینی کشیدم و گفتم: خـ... خون!؟؟
خم شد و سرفه کرد و خون بالا اورد!!!
از ترس میلرزیدم.... تـ... توی غذا چیزی بوده!؟؟ سم!؟؟؟
با پشت دستش خون روی لبشو پاک کرد و با حال بد نگاهم کرد و لبخند زد: چیزی نیستا من خوبم! نترسیا!!
سرتکون دادم: ولی شما...
خندید: مشکلی نیست... منتظر اینکارش بودم!
کارش!؟ کار کی!؟! کیو داره میگع!؟؟؟ اصن چه کاری!؟؟
با لرزش به تخت تکیه داد...
بلندشدم و رفتم سمتش: میگم... شما حالتون خوب نیست... درسته؟ د... دارید خون بالا میارید... و...
لبخند زد... مشخص بود که حال نداره!!
دستشو بلند کرد و دستمو گرفت که از سرمای دستش، سریع دستمو کشیدم!!!
چرا انقدر دستاش یخههه!؟؟!؟
حالا مطمئن شدم که حالش اصلاا خوب نیست! هییی قضیه چیههه یکی بهم بگههه!!!
جونگکوک گفت: چرا ازم فرارمیکنی!؟
_دستتون یخه! من مطمئنم حالتون خوب نیست! لطفا بگید چه اتفاقی افتاده!؟
اولش تعجب کرد!... درسته! من تا حالا انقد باقاطعیت حرف نزده بودم!
لبخند زد و گفت: میخوای کمکم کنی؟
سرتکون دادم: بله!
چنددقیقه بعد با توجه به توضیحاتی که جونگکوک بهم داد، از اتاق زدم بیرون!
وارد اشپزخونه شدم... خب... گفته بود توی کابینت... کابینتتتت!!!؟؟؟؟ اینجا یه عالمهههه کابینت هستتت!!!! گفت کابینت نزدیک راهروی مطبخ...
خدمتکارا بهم زل زده بودن... یکیشون بیشتر از همه رفتارمو زیر نظر داشت و مشکوک بود!
این خدمتکار که مشکوک بود، همونی بود که روز اول منو بدنگاه میکرد... و همونی که روز دوم برامون صبحانه آورد که جونگکوک تظاهر کرد داره منو میبوسه که اون ببینه!!
پس این دختر یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست!
رفتم سمت مطبخ و در کابینت کناریشو باز کردم که یهو همون خدمتکاره اومد و در کابینتو محکم بست!
با تعجب بهش نگاه کردم: اممم... من... من...
داد زد: تو فکر کردی کی هستی که سرتو انداختی پایین و هرجا خواستی داری میای!؟؟؟ هااااع!؟؟؟؟
من من کردم... چرا نمیتونستم جوابشو بدم... اخه باید چی میگفتم!؟
بقیه خدمتکارا گفتن: هیی فیونا بس کننن اون الان بانوی این خونه ست! نکنه تنت میخاره؟؟
یکی دیگه گفت: نکنه میخوای بازم ارباب رو عصبانی کنی!؟
سرمو انداختم پایین و سعی کردم جدی باشم!
با اخم ساختگیم در کابینت رو باز کردم و همون دارویی که جونگکوک گفته بود رو برداشتم و درشو بستم!
خدمتکاره که انگاراسمش فیونا بود با دیدن دارو، پوزخندی زد... پس سم توی غذا کار خودش بوده!
جونگکوک انقدر حالش بود شده بود که اصلا رنگ به رو نداشتت!!!
دختره همش پشت سرم پوزخند میزد... خیلی عصابم خورد شده بود... هیچوقت انقدر عصبانی نشده بودم!
یه خدمتکار چقدر جرئت داره!؟؟ چطور تونسته چند باررر توی غذای اربابش سم بریزه که جونگکوک دیگه عادت کرده باشه!؟؟؟
_دختره ی پیکمـ...
[صدای شکستن]
به خودم اومدم که دیدم فیونا روی زمین افتاده و جلوشم بشقابی تیکه تیکه شده!!
دستم پر خون بود و تیکه ی بشقاب بهش چسبیده بود!!
با ترس سریع فرار کردم... من چکار کردمم!؟؟؟
سریع در اتاقو باز کردم و وارد اتاق شدم...
جونگکوک نگران برگشت سمتم: اومدی؟ خدمتکارا اذیتت نکردن؟
دستم که بریده بود رو پشتم قایم کردم و با اون یکی دستم دارو رو بهش دادم: نه... همه چیز خوبه!
_چه عجیب!
دارو رو گرفت و روش رو خوند: عع... این نیست که! بهت گفتم که روش چی نوشتع!!
نوشته؟ منکه سواد ندارم!
_اممم... من... من سواد ندارم ببخشید!
با تعجب گفت: هی تو سواد نداری!؟؟؟ یعنی اصلا مدرسه نرفتییی!!؟؟؟
من من کردم: نه اصلا...
اروم تر گفتم: خیلی دوست داشتم که... برم مدرسه:) 💔
نفس عمیقی کشید و گفت: بشین همینجا! خودم میرم داروم رو میارم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۶۶۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط