چرا که به خاطره بیرون اومد ن من امیر توی سرما بوده

#16۸
چرا که به خاطره بیرون اومد ِن من امیر توی سرما بوده!
ِ ساده رو پسندیدمو به سمتش گرفتم..
واسه همین به کارم ادامه دادمو یه کت مشکی
_ بپوش ببین تَن خورش چجوره؟
هنوز هم توی بهت بود..
دو قدم رفتم عقب و نگاهش کردم..
انتخاب مناسبی بود..
ساده و شیک بود و برای امیری که شخصیت اجتماعیش ایجاد میکرد لباسای سنگین بپوشه انتخاب خوبی بود..
دیگه از تَنِش بیرون نیاوردشو بعد از حساب کردن از مغازه زدیم بیرون..
پوزخنِد عمیقی روی لبم نشست..
همینجوری که نگاهم به سنگفر ِش زیِر پاهام بود به این فکر کردم که چقدر آستانه ی تحملم میتونه زیاد باشه..
انقدر زیاد که با امیر بیام بیرون و براش پالتو انتخاب کنم!..
با رسیدن به دکه ای که لبو داشت این فکرا رو از سرم انداختم بیرون و با ذوق به سمتش رفتم..
به امیر اشاره ای زدم که لبو برام بخره..
سرشو تکون داد و حس کردم لبخند محوی گوشه ی لباشه..
ظرف لبو رو که جلوم گرفت چشمام برقی زد و سریع یه دونه اش رو گاز زدم..چشمامو بستمو با لبخند مزه اشو چشیدم..
میو ِن این همه دغدغه حتی اگه منفور ترین آدم زندگیتم همراهیت کنه بازم میتونی توی این سوزه سرد از مزه ی لبو
لذت ببری..
چشمامو که باز کردم
نگاهم قف ِل نگاهش شد..
لبخندی که روی لباش بود اونقدری مشخص بود که نتونم ازش چشم بردارم..
نگاهش یه جوری بود..
یه جوره خاص
نگاهش یه جوری بود..
یه جوره خاص
دیدگاه ها (۵)

#۱۶۹لب زدم آب و به ثانیه نرسیده بود که امیر داشت میرفت اونور...

#۱۷۰ تو که بلد نیستی یه لبو بخوری بهتره که نخوری! نکنه میخوا...

#۱۶۷با سالم سردی نشستم و در ماشین رو بستم.. امیر با تکون داد...

#۱۶۶سریع برگشتم اتاق تا حاضر بشم.. واسم مهم نبود امیر قراره ...

پارت ۵۷۲صدای آمبولانس رو می‌شنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.چشم...

فرشته ی من پارت ۵از زبون ا/ت :ب سمت اتاق خواب رفتم و لباس ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط