`` قشنگ ترین اشتباه ``

`` قشنگ ترین اشتباه ``

chapter : ²
part : ¹⁰

برای راحت ساختن خیالش تنها دروغی گفتم که فکر میکردم جواب میدهد.
اما او خیلی سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود.

+ «آره مشکلی نیست.»

طوری که انگار همه‌چیز را بداند یک ابرویش را بالا داد و گفت...

_ «دروغ‌گوی افتضاحی هستی.»

لحظه‌ای نفسم بند آمد.
با دهان باز و چهره‌ای غرق در شوک نگاهش میکردم‌‌.
با صدای گذاشته شدن سینی بر روی میز توسط جیمین به خودم آمدم.
کمی خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم به حالت قبل برگردم.
اما نتوانستم.
دستم جلوی تهیونگ رو شده بود و حال نگاه جدی‌اش را از رویم برنمیداشت.
سرم را پایین آوردم و مدام از تماس چشمی با او فرار میکردم.
جیمین بر جای قبلش نشست و کمی سعی کرد جو را عوض کند.
ابتدا گفت...

_ «خب...
دیدم که نبودم داشتین حرف میزدین.
بگین ببینم چی میگفتین؟»

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید پاسخ دادم...

+ «چیز خاصی نبود فقط راجب سفر اخیرشون حرف میزدیم.»

هم‌زمان با هر کلمه‌ای که از دهانم خارج میشد با نگاهم به تهیونگ اشاره میدادم که چیزی نگوید.
با اینکه با او حرف نمیزدم اما خوب بلد بودم با نگاهم صحبت کنم.
مکالمه‌مان اینگونه بود که...

" + «خواهش میکنم چیزی نگو.» "

سری تکان داد و طوری انگار بیخیال شده باشد بدون آوردن حتی یک کلمه به زبانش گفت...

" + «نگران نباش من دهنم قرصه.» "

جیمین گفت...

_ «که اینطور.»

نفس آسوده‌ای کشیدم و دیگر چیزی نگفتم.
تنها یک بستنی برداشتم و مشغول خوردنش شدم.
لحظه‌ای به جینا نگاه کردم.
با نگاهی سنجش‌گرایانه نگاهم میکرد.
انگار که میخواست راجب یک‌ چیز مطمئن شود.
سپس رو به جیمین کرد و گفت...

_ «جیمین اتفاقی افتاده؟»

چیزی نمیتوانستم بگویم تنها برایش چشم و ابرو آمدم و اهمی کردم.
اما اهمیتی نداد.
هرچقدر که تهیونگ دهانش قرص است جینا عاشق دهن‌لقی کردن است.

_ «نه چطور مگه؟»

_ «هیچی فقط ا.ت از وقتی که اومدین به‌ زور چند کلمه حرف زده.»

جیمین لبخندی زد و گفت...

_ «درسته.
جدیدا اینطوری شده و اصلا نمیدونم چرا؟
ا.ت خودت نمیخوای بگی؟»

همه به من نگاه میکردند،
استرس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود.

ادامه دارد...
¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۰)

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ⁹به سمت‌شان رفتیم.جی...

`` قشنگ ترین اشتباه ``chpter : ²part : ⁸سرم را پایین آوردم و...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

P6هوا ابری بود ولی بادی نمی وزد،هوا بوی نم میداد،جیمین داشت ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

《برادره ناتنیم 》(پارت ۳)ویو ا/تو لباس خدمتکارو تن کردم رفتم ...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط