✨

✨
مگر من از این شبها چه میخواهم
به جز
جاده‌ های مه گرفته ی شمالی
یک دلِ سیر نمِ باران
یک موسیقیِ آرام
یک دنیا دلخوشی کنارِ تو
دو تا صندلی باشد
کمی دست هایت
کمی شانه هایت؛
کمی‌ تاریکی ِ محض،
و کمی‌ غرق شدن در قهوه ی چشمانت...
همین برای دیوانگی کافیست
…که تـو باشی و مـن و یک جاده ی مهتابیِ بی انتها...
#سونا_محمدی
دیدگاه ها (۱)

_ چشمان قهوه ای او ؛ 30 ژوئیه 2026در کالبد نگاهت چیزی فراتر ...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

سناریو: ماه سرخ

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهرا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صد...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط