*راز دل*

*راز دل*

ماه وش :
قهوه رو گذاشتم رو پاتختی چشاشو باز کردو نگام کرد به قهوه اشاره کردم واز اتاقش اومدم بیرون ورفتم اتاقم خودم یه لباس راحتی پوشیدم وراحت گرفتم خوابیدم

صبح رفتم پایین مامان نگاهی بهم انداخت وگفت : کیهان بیدار نشده
- چرا ؟!
مامان : نمی دونم
یهو نگران شدم ورفتم بالا وبدون در زدن رفتم داخل هنوز خواب بود فنجون قهوه ای دیشبشم پر بود نکنه بخاطر اینکه می خواست برم تو اتاقش بهونه آورده
- چیزی شده
از ترس تکونی خوردم بالش رو بغل کرده بود موهاشم حسابی بهم ریخته بود ولی خیلی با مزه شده بود طبق معمول هم چیزی تنش نبود
- اومدم ببینم چرا بیدار نشدی
کیهان اشاره بهم کرد وگفت : بعد چرا وایسادی منو نگاه می کنی
به فنجون قهوه اشاره کردم وگفتم : چرا نخوردی
بی تفاوت گفت : چون پشیمون شدم میری بیرون
متعجب نگاش کردم
کیهان : لباسم بده
سرمو انداختم پایین وگفتم : صبحانه برات بیارم
کیهان : نه میرم جایی دیر شده
- یه لقمه کوچلو
کیهان نگام کرد وگفت : الان مثلا نگرانی
- نه می ترسم باز حالت بد بشه
اخم کرد خندم گرفت اصلا بهش نمیومد انقدر حساس باشه
کیهان : الان دقیقا بگو به چی لبخند می زنی
- هیچی
از اتاقش اومدم بیرون ورفتم پایین براش یه ساندویچ نون تست گرفتم انگار قصد نداشت بیاد پایین یه لیوان شیرم پر کردم رفتم بالا در روباز کردم ورفتم داخل داشت جلو آینه لباسشو مرتب می کرد
رفتم کنارش وگفتم : اینو بخور
کیهان : نمی خورم .
- چرا آخه
با اخم نگام کرد وبعدم کیف مشکیشو چک کرد وبعد درشو بست ورفت طرف در
- کیهان
برگشت نگام کرد
- باهام قهری
کیهان : نه فقط دیرم شده می ببینمت
رفتم کنارش وایسادم وپیرهنشو دست کشیدم تو چشاش نگاه کردم اخمش بیشتر شد
- مواظب خودت باش
کیهان : تو هم
با عجله رفت پایین برگشتم تو اتاقش ومرتبش کردم بوی عطر لباسهاش ادم رو گیج می کرد کتش رو بو کشیدم وزدمش به قلاب گذاشتمش تو کمد لباسهای شستشو بردم پایین پهن کردم بعدم رفتم کمک مامان ونهار رو آماده کردیم بعدم نشستیم وخودمون رو با کارای ریزه کاری آشپزخونه سر گرم می کردیم
مامانم : ماه وش
- جونم مامان
مامان : دیشب پیش کیهان خوابیدی ؟
- نه
مامان متعجب گفت : راست میگی
- اره چرا مامان جون
مامان : وااا اون قبلا زن داشته دیدی که فانی چیزی براش کم نمی زاشت یکم پوششتو عوض کن کم کم تا عادت کنی دیگه شب ها پیش اون بخواب
- مامان
مامان : جدی میگم ماه وش می دونم براش سخته یکم عاقل باش
- برم پیشش بخوابم عاقلم
مامان : اون دیگه شوهر شرعی توه
متحیر مامان رو نگاه کردم وگفتم : اتفاقا من مخالفم از رفتار اون نامزاد عتیقه اش همیشه بدم میومد
مامان : ماه وش اون الان به تو نیاز داره
- خیلی خوب مامان دیگه نگو
دیدگاه ها (۷)

*راز دل*کیهان : تو ماشین منتظر زن عمو بودم یهو از در اومد بی...

*راز دل*کیهان : نشسته بودم منتظر کیارش وقتی اومد با دیدن من ...

*راز دل*ماه وش:- کافیه نگار زشته بعد از شام تو سالن نشستیم و...

*راز دل*ماه وش : مستانه با ذوق گفت : چقدر عوض شدی - واقعا رف...

Friend and enemy/part11

in your eyes

(Start again)Part:1بلاخره برگشتم بعد 5 سال حس عجیبی داشتم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط