با يه آمریکایى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((آبادان))

با يه آمریکایى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((آبادان)) تفنگ در اورد تیر زد تو گردنش
گفتم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

تو آخرين لحظات مرگش گفت من و دوستام هميشه آرزو داشتیم فداىِ بچه هاىِ آبادانی بشیم قسمت من شده خدا قسمت بقیه هم بکنه...کپی آزاد...تو رگت خون آبادانی نیست اگه کپی نکنی!!!!
دیدگاه ها (۲)

رمان جیهوپ قسمت هفتم

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3وقتی تو مدرسه دعوات شد............ «ویو ا.ت» یه نگ...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

فیک : بین راندها

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: ۳(وی...

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

شیسه ترسیده بود. شاید چهره سرد و بی خیالی به خودش می‌گرفت ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط